تبليغاتX
تولد يک مرگ - امید
داستان ،شعر،نقد وحرف های من
 امید

 

 

  چشمان حریصش دائما اتاق را دور می زد .به زحمت هوایی که وارد ریه هایش شده بود ، بیرون می داد و گوشهایش صدای خس وخس این تلاش را به مغزش مخابره می کرد .لحظه ای در رفت و آمد عنبیه ی چشمانش مکثی افتاد و تصویر دستانی که پوست چروکیده ی چسبیده به استخوانی بیش نبود را به مغرش فرستاد . چنگ انداخت به رخت خواب و سعی کرد هوا را بیرون کند ؛ كرد ؛ اما اینبار گوشهایش صدایی را به مغزش مخابره نکردند

 

پ.ن:تا حالا خواب دیدی که داری جون می کنی؟  

|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386  |
 
 
بالا