تبليغاتX
تولد يک مرگ - بي نام ،بي ويرايش وبي ............(!)
داستان ،شعر،نقد وحرف های من
 بي نام ،بي ويرايش وبي ............(!)

-بيا يكم با هم درد دل كنيم .كسي چه مي دونه .يه وقت ديدي از هم خوشمون اومد! يا شايدم اونقد از هم بدمون اومد كه زديم همو كشتيم . فرقي نداره با چي .ميتونيم همو با چاقو،همون چاقويي كه دسته ش شكسته بكشيم .البته ممكنه اين وسط فقط يكي مون بميره ؛پس بهتره چاقو رو بذاريم كنار .با تواما !چاقو خطرناكه .نبايد بهش دست بزني .اوخ مي شي .خون مي ياد .بعد نيا به من بگو چسب بزنما .من به دست تو دست نمي زنم .دست بزنم ،مي رقصي ؟اخه رقصاي تو رو خيلي دوس دارم .وقتي به كمرت قر ميدي .وقتي دستاتو تكون ميدي .من مي بينم !ميدونم دار ي واسه من، دست تكون مي دي .اون بالا واستادي .سوت م بزني مي شنوم .خودم سوت زدنو يادت دادم .وقتي كوچيك بوديم .يادته اقا جون ميخواست منو تو رو واسه سر صداهامون با تركه ي البالو بزنه ؟تركه رو از درخت وسط باغچه چيد .همون كه البالوهاش سرخ نشده، همشو برات چيده بودم .گذاشتي شون تو سبد و بردي تو اتاقت .درو بستي .باز كن درو !ميخوام بيام تو .اگه باز نكني مي رم به اقاجون ميگما .

اقاجون!.....اقاجون !بيا نگينو ببين در و رو من بسته وباز نميكنه .حالا كه همچين شد منم برات در ِ نوشابه ها رو باز نمي كنم .تو هم كه عاشق نوشابه اي .منم كه هميشه سهم نوشابه ي خودم و مي ذاشتم واسه تو . مي اومدي خونومو ن مي دادم مي خوردي  .مامانم ومامانت بهم مي خنديدن !به هم مي گفتن "حيف كه دو سال از نگين كوچيك ترم "بعد دوباره ميزدن زير خنده .تو كه ميزدي زير خنده منم مي خنديدم .نمي دونستم براي چي مي خندي ولي مي خنديدم ."بي خودي نخند"اينو ميگفتي وروتو  بر ميگردوندي و بعد دوباره ميگفتي "ديگه باهام دوست نيسي!"تندي مي اومدم جلوتو ميگفتم "ببشيد ...ببشيد ...............تو چشات نيگاه ميكردم و ميگفتم "يكي منو دوس داري ؟"اول لباتو زور ميكردي رو هم .بعد چشاتو وارونه ميكردي اينطرف واونطرف، مثلا داشتي فكر ميكرد ي بعد ميگفتي "اگه اون اسبه رو كه اقا جون برام اورده رو بدمت شايد دوسم داشته باشي .منم مي دويدم تو اتاقم .اتاقمو كه زير رو كني هم نمي توني پيداش كني .يه جايي گذاشتمش كه عقل جنم بهش قد نمي ده .اين تنها يادگاريه كه ازت دارم .همه ي چيزايي كه از تو داشتم  مامان سوزوندشون .ميگفت "اين دختره ديگه صاحاب داره .منم ديگه مردي شدم .وقت سربازيمه .برم سربازي عشق وعاشقي از سرم مي پره "منم نمي رم سربازي .برم كه تو رو فراموش كنم ؟!عمرا .يه فكري كردم مشتي !يعني فكر من نيستا !احسان گفت .گفت "خودمو بزنم به خل بازي .مثلا عقلم پاره سنگ بر ميداره ."اول فكر كردم شوخي ميكنه ولي بعد كه فهميدم جدي ميگه گفتم"چطوري؟"گفت"اول كه خودتو معرفي كن وبرو .بعد شروع كن كاراي خل خلي بكن .خيلي كارا هس مثلا همون اول بار پيشابتو بريز تو پارچي جايي و صبح علي  الطلوع بريز سر اولين نفري كه ديد يو دِ فرار !احتمالا تنبيه ميشي ولي سخت نگير .به سختي كشيدنش مي ارزه .بعد يه كار ديگه !مثلا جلو چشاي يكي از بچه ها يكي از وسايلتو بذار رو تختش و بلافاصله شروع كن دنبالش بگرد .اونوقت مثلا رو تخت يارو پيداش ميكني . بعد بگيرش به باد كتك و تا ميخوره بزنش فقط بپا ريزه ميزه تر از خودت باشه ها، كه عوض زدن نخوري  ........

هر چي گفت كردمو معافي رو سه ماه نشده گرفتم .وقتي برگشتم مامان اونقد نگرانم بود كه شب وروزش شده بود گريه كردن  .باباهم هر روز ميبردتم پيش يه دكتر .امان از اين دكترا !وقتي ادم مي بينتشون خنده اش مي گيره .يه خورده كه خنديدم يادم اومد كه بهم گفتي بيخودي نخندم .زدم زير گريه ..ديگه باهام دوس نيسي .از اولم نبودي .من هميشه بي خودي ميخندم .شايد به خاطر همين با اون پسره لق لقوي دراز عروسي كردي .حالا براي چي اومدي اينجا .اومدي كه باهم درد ودل كنيم .كسي چه ميدونه .يه وقت ديدي ازم خوشت اومد يا شايدم اونقد بدت اومد كه با اون چاقو ضامن داره كه ميخواستم باهاش مامانو بكشم زدي منوكشتي .ميبيني دسته اش شكسته .تقصير من نبودا !من هواي چيزاي تورو دارم .اون گير داد  به چاقو .تنها يادگاريه توئه .مي خواست اينم بسوزونه ......

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط من در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386  |
 
 
بالا