گرسنه ام شده .قلم راروی میز پرت میکنم وبلند میشوم. در را که باز میکنم صدای فیش وفیش اشنای اکواریوم رامیشنوم .الان مدتهاست که همه ی ماهی هایش مرده اند ؛ولی نمیدانم چرا نه من نه او حتی اراده نکردیم که
آبش را خالی کنیم و از اینجا ببریمش .پای چپم را روی جسم سختی میگذارم واخ بلندی میگویم وروی زمین رها میشوم .پایم را در بغل میگیرم وبه زمین خیره میشوم .چشمم به قندان واژگون شده ای می افتد که کنار سینی چایی که دیشب برایش اوردم افتاده .قندها را جمع میکنم وداخل قندان میریزم .چقدر حوصله ی تمیز کردن خانه را ندارم .بلند میشوم ولنگان لنگان به سمت اشپزخانه میروم .ظرفهای نشسته ی داخل سینک روی اعصابم راه میرود .چون میدانم اصلا حوصله ندارم نزدیکشان بروم ؛سینی را روی اپن میگذارم .راهم را گج میکنم وبه سمت یخچال میروم .روی لبه ی یخچال ،آنجا که در باز میشود ،لکه های سیاهی به چشم میخورد .چند فحش نثار شایان میکنم ویا اعصبانیت دستمالی که روی یخچال افتاده بر میدارم وروی لکه ها میکشم .اما پاک نمیشود .عصبی بر میگردم وبه جلو خیره میشوم.لکه های چربی از این فاصله قابل تشخیص است .لحظه ای دلم برای خانه برق افتاده ای که اوایل داشتم تنگ میشود .از وقتی شایان به دنیا امده دیگر خانه ام رنگ تمیزی به خود ندیده .حتی او هم روز به روز بی انضباط وکثیف تر میشود .اما نه،آنروزها حال وهوای بهتری هم داشتم .هفته ای یکبار همه جا را مثل خانه تکانی عید تمیز میکردم .همیشه خانه ام برق میزد .مادرش میگفت :"چطور میشود که تو که آشپزی میکنی ،لکه ها ی چربی روی وسایلت نمی ماند ."من هم با غرور میگفتم "چون نمیگذارم .همیشه کارم شستم وسابیدن است ."ولی حالا چی ؟کو حوصله ؟صبح که پامی شوم اول باید گنده کاری های این دونفر که هر کدام بچه تر از دیگری است را جمع وجور کنم و بعد ......!بعد......! خب اگر کتاب نخوانم که دیوانه میشوم . .اگر بخواهم همیشه خدا کار کنم کی به خودم برسم . مگر از این زندگی چه به من رسیده ؟لااقل وقتی این رمانهای رمانتیک رامیخوانم یادم از زندگی بی عشق خودم میرود .یادم از تمام روزهای که محبت گدایی میکردم میرود.همه ی ان روزهایی که دست به هر کاری میزدم تا توجهش را به خود جلب کنم .
اوایل نمیدانستم موضوع از کجا اب میخورد .فکر می کردم مغرور است .نمیخواهد عشق ومحبت خود ر ابراز کند .به قول یک روانشناس که اسمش خاطرم نیست بعضی از مردها فکر میکنند اگر عشقشان را به همسرشان ابراز کنند،زنشان لوس میشود .به همین خاطر هم احساسات درونی خود را مخفی می کنند و طوری رفتار میکنند که برداشت دیگری از احساسات آنها داشته باشند .
چقدر ساده بودم .من احمق باید همان روزی که دفتر شعرش را پیدا می کردم می فهمیدم همسرم جزو آن دسته از مردها نیست .ولی خب نفهمیدم و کلی هم سر ذوق امدم که عجب همسرمان شاعر مسلک هم بوده و بیخبر بودیم .
عجب!زندگی همیشه مملو از حسرت وافسوس خوردن ها ودل سوزاندنها وگاهی هم ترسیدن هاست .ومن هر وقت دل به حال کسی سوزاندم و ترسیدن که نکند چنین اتفاقی برایم بیفتد حتما افتاده و افسوس وحسرت هایم را دو چندان کرده !
آنروزها وقتی به این فکر میکردم که اگر چنین اتفاقی برای زنی بیفتد ،نه،اصلا برای من بیفتد چه فاجعه ای می تواند باشد .وای به احوال آن زن است ، وای به احوال من!
اگر از همان روز اول می دانستم چه گذشته ای داشته باوجود اینکه تمام شبهایم را دعا میکردم که مهرم به دلش بنشیند و مرا بخواهد .تن به چنین ازدواجی نمیدادم .ولی چه فایده که ندانستم و تن دادم وچنین زندگی را برای خود ساختم .به خدا دوری اور ا .ازدواجش با کس دیگری را به ازدواج خودم با او ترجیح میدادم .ترجیح میدادم شب وروزم اشک باشد و به یاد ان چشمان خمار وموهای مشکی و پریشان،پریشان حال باشم ولی این چنین با او زندگی نکنم .ترجیح میدادم تا اخر زندگی ام تنها بمانم و به کسی جز او فکر نکنم ولی چنین افکاری مثل خوره وجودم را نخورند.
اری !این فکر های لعنتی مدتهاست به جانم افتاده اند و دارند ذره ذره وجودم را می بلعند .
ان روزها وقتی در اغوشم میکشید و با هر نفسش مرا می بلعید وزیر لب در حالی که چشمان خمارش را بسته بود زمزمه میکرد دوستت دارم
؛با تمام وجودم احساس خوشبختی میکردم .با سر انگشتان بلندش تنم را لمس میکرد و من حرکت موجی گرمایی را در رگهایم حس میکردم .قلبم به تپش می افتاد و تنم داغ میشد .از خود بی خود که میشد دیگر مهار زبانش را نداشت و تنها همین لحظه ها بود که از زبانش دوستت دارم یا عزیزم را می شنیدم ! آنروز ها درک نمی کردم چرا آن چشمان خمار را در ان لحظه ها می بندد.فقط در رویای عشق وشور غرق میشدم .
چقدر تلاش میکردم این لحظه ها همیشگی باشد .وقتی شبی تلویزیون را به این لحظه ها ترجیح میداد احساس میکردم خون در رگهایم سرد شده .از فوتبالهای زنده ،از فیلمهای سینمایی جالب .از برنامه ها ی شاد و زنده ی شبانه تنفر داشتم .همین ها بودم که او را از من میگرفتند .
از روی لیست غذاهایی که شهوت را در او قوی یا ضعیف میکرد غذا می پختم . همیشه سعی میکردم با پوشیدن لباسهای تنگ و باز و آرایش های غلیظ او را به خودم جلب کنم .
حالا که فکرش را میکنم با اینکه دلم برای خودم می سوزد ولی دلم میخواد آنقدر به خودم فحش بدهم آنقدر خودم را بزنم تا نفسم بند بیاید .سه سال از زندگی ام را وقف او کردم .برای او از خواب پا شدم .برای او غذا خوردم .برای او میخندیدم .برای او میخوابیدم .
به خودم اجازه نمی دادم در هیچ کاری از سلیقه ی خودم استفاده کنم .لباسهایم به انتخاب او انتخاب می شد .به انتخاب او به مهمانی می رفتم .به انتخاب او دکور خانه را عوض میکردم .به انتخاب او ارایش میکردم .به انتخاب او خرید می رفتم .حتی حاضر بودم به انتخاب او زندگی کنم یا بمیرم ..میدانستم که زنهای فامیل از معاشرت با ما فراری اند .میدانستم همیشه نفرینم میکنند.میگفتند رفتاری که من با او درام شوهرانشان را متاثر میکنند .انگار که همه مردها بخواهند زنهاشان چون من که با او رفتار می کردم با انها رفتار کنند و از این ناراحتشان می کرد .میگفتند که چرا او را لوس میکنم؟ ولی من که او را لوس نمی کردم! من فقط می خواستم راحت باشد .نمیخواستم جایی جز خانه را برای استراحت انتخاب کند مگر نه اینکه مردها دنبال راحتی در خانه اند .مگر نه اینکه مردها بیشتر از زنها به محبت نیاز دارند مگر نه اینکه مردها به طرف جایی کشیده میشوند که دستی نوازششان کند .ولی او با همه فرق میکرد .مثل باقی مردها نبود .اصلا او مرد نبود .فقط جسم مردها را داشت .هیچ چیز از انچه درباره مردها در کتابها خوانده بودم در او نبود .
وجسم مردانه وسخت او تنها چیزی بود که به من تعلق داشت .ومن هر چه کردم روحش را تصاحب کنم ،نشد .فکر می کردم اگر بچه ای به میان بیاید او عوض می شود .فکر می کردم حس پدر بودن بر حس همسر بودن مقدم است .همانجور که حس مادر بودن !ولی نه حس مادر بودن مقدم بود ونه حس پدر بودن .هنوز نگاه بی تفاوتش را که بعد از دادن خبر بارداری ام که با شور و شوقی عجیب عجین بود بود به یاد دارم .
با به دنیا امدن شایان همه چیز دستگیرم شد .چیزی که باید زودتر ها دستگیرم یمی شد .اما نه! ای کاش هیچوقت نمی فهمیدم .ای کاش آنروز دیرتر به هوش می امدم وحرفهای خواهرش را نمی شنیدم .شاید اگر هیچوقت نمیداستم موضوع از کجا آب می خورد اینگونه خورد نمی شدم .گاهی ندانستن بهتر از دانستن است .شاید اگر نمی دانستم هنوز داشتم می جنگیدم تا تغییرش دهم .ولی هیهات که فهمیدم رویای در زندگی اش وجود داشته که آرزویش را بر باد داده .بعد از فهمیدن ان موضوع بود که این فکر های لعنتی به سمتم هجوم اوردند .دیگر معنای رفتار های متفاوتش را میفهمیدم .دیگر می دانستم چشمانش را می بسته تا رویایش را به جای من ببیند .دیگر معنای دوستت دارم هایش را میفهمیدم .دیگر میدانستم چرا رو از من بر میگرداند ؟چرا حوصله ی تعریفهای مرا ندارد؟چرا دوستانش را به من ترجیح میدهد؟ چرا شایانمان برایش مثل بقیه بچه ها شیرین نیست ؟هر کاری که می کرد می توانستم ربطش دهم به گذشته اش .دیگر نوازش هایش را نمی خواستم .وقتی سر انگشتانش تنم را لمس میکرد از اینکه جسمی بودم که روح کس دیگر باید درم حلول میکرد ،چندشم میشد .ولی هنوز دوستش داشتم .هنوز شبهایم را در رویای تعلق داشتن به او صبح میکردم .اما دیگر نمیخواستم کاری کنم که توجهش را جلب کرده باشم .ترجیح میدادم در رویاهایم با او باشم تا وسیله ای برای رسیدن به رویایش.اما میترسیدم . به قول خواهرش من او را اینگونه بار اورده بودم ومردرا هرگونه عادت دهی همان گونه بار می اید . میترسیدم توجهم را به او کم کنم واو عصبانی شود .میترسیدم اگر کوتاهی کنم رهایم کند . میدانستم دیگر نمی توانم به حال خود رهایش کنم و باید تا اخر به انتخاب او زندگی کنم .تا به حال در برابر هیچ تصمیمی از او مقاومت نکرده بودم.و از این پس هم نمیتوانستم بکنم .
یاد سرزنشهای زنان فامیل می افتادم که مرا از آینده ام می هراسانید و می گفتن "کار ی نکن که لطفهایت بشود وظیفه "ومن حس میکردم که شده .
ولی ای کاش لطفهایم برایش وظیفه شده بود .ولی ای کاش ترسهایم بیهوده نبود .این اولین باری بود که از چیزی ترسیده بودم وبر سر م نیامده بود .واین اولین باری بود که آرزو کردم ای کاش این ترس بر سرم آوارمیشد .آخر تحمل این مساله راحت تراز فهمیدن بی فایده بودن است !
این متفاوت بودنش بود که مرا دیوانه ی خود کرد وحالا از ان تفاوتها متنفر شده بودم .بعد از به دنیا امدن شایان .زندگی ام تغییرات زیادی کرد .نه به خاطر او که هیچی از زندگی ما به خاطر او نبود .شایان تنها بود .همیشه تنها بازی میکرد .تنها غذا میخورد .تنها میخو ابید .تنها تلویزیون تماشا می کرد .من هم همیشه تنها بودم .اوهم همیشه تنها بود .
البته اوایل جرات تغییر کردن را نداشتم ..ولی مثل قبلها فکر نمیکردم!دیگر وقتی در خانه می ماندم حوصله ام سر می رفت .دیگر حوصله ی برنامه های آشپزی و خیاطی وگلسازیه تلویزیون سر ذوقم نمی اورد .دیگر عوض کردن دکور خانه انرژی در من ایجاد نمی کرد .دیگر موسیقی برایم گوش نواز نبود .دیگر صبحها حوصله ی زود پا شدن را نداشتم با این وجود میترسیدم وبا بی حوصلگی مثل قبلها عمل میکردم . مثل قبلها لباس می پوشیدم .مثل قبلها غذا می پختم .مثل قبلها به خانه می رسیدم .مثل قبلها میخوابیدم .
آشنا شدنم با رمانهای رمانتیک بود که تغییرم داد.وقتی رمانی را شروع میکردم دیگر هیچ نمی فهمیدم .انگار گذر زمان از یادم می رفت .سرم را که از روی کتاب بر می داشتم می دیدم ای دل غافل نزدیک ظهر است وهنوز غذایی نپختم .اول غذایم سوخت .آمد و خورد وهیچ نگفت .بعد غذای شب مانده را برایش گرم کردم باز هیچ نگفت .غذای نپخته ام را خورد ودم نزد .غذای اماده سفارش دادم ، حرفی نزد .حاضری برایش آوردم اعتراضی نکرد . یعنی چی؟بعدها لباس اتو نکشیده را پوشید و اعتراضی نکرد .فنجان را برداشت شست بعد چایی ریخت وخورد؛ اما دم نزد .خودش لباسش را از روی بند رخت برداشت .خودش جورابهایش را شست .خودش چایی دم کرد .خودش اب خورد .خودش تلویزیون را روشن کرد .خودش کفشهایش را واکس زد .
صدا زد:" آرزو".گفتم :"هان" .هیچ نگفت .صدا زد آرزو گفتم "چیه؟"اعتراضی نکرد .گفت:"آرزو!" گفتم:" بهه.... چی میگی ؟"بدش نیامد وهمه ی اینها آزارم میداد .وفکر های که مثل خوره وجودم را میخورد .
از آن خانه تمیز ،ببین چه مانده !؟لکه های چربی روی پرده آشپزخانه را مدتهاست که می بینم ولی از همتی که انهارا پایین بیاورم وبشویم خبری نیست .رو مبلی های اتو نکشیده پر از لک لجم را در میاورد.شیشه های باران خورده وکثیف روی اعصابم راه میروند .فرشهای کج شده روی سرامیک ها توی ذوقم میزنند .همه ی چیز این خانه ناراحتم میکند .از اتاقهای این خانه تنفر دارم .دیوارهای خانه شبیه دیوارهای زندانی شده اند که میتوانم از ش فرار کنم ولی نمی توانم !!!
ولی با اتفاقی که دیشب افتاد باید بتوانم فرار کنم .ا چیزی که دیشب از من خواست از روحم چیزی باقی نخواهد گذاشت .از دیشب تا به حالا به اندازه ی ده سال پیر شده ام .فکر میکنم بزرگترین تصمیم زندگی را گرفته ام .
وی تخت دراز کشیده بودیم .پنجره باز بود ولی هوای اتاق گرم وبادی که میوزید خنکمان نمی کرد .انگار نه من خوابم میبرد ونه او .ناگهان بلند شد ونشست و در چشمانم خیره شد .
-"ارزو!"
-"چیه؟"
-"من یه چیزی میخوام !"
-چی ؟آب؟
-نه................................من یه دختر بلوند چشم ابی میخوام .
اه خدای من چه می شنیدم ؟زمانی آرزو داشتم یک بچه زندگی ام را دگرگون کند .زمانی آرزو داشتم از دیدن باردار شدنم ذوق زده شود وحالا ناگهان مثل کسی که تازه از خواب زمستانی بیدار شده باشد از من یک دختر میخواهد .اول ذوق زده شدم .
باید اعتراف کنم جرقه ی امید، آتشی در دلم به پا کرد ولی خیلی زود خاموش شد .دل نمناک من دیگر به هیچ مجاله جان گرفتن نمیدهد . پس رویای او بلوند وچشم ابی بوده .چقدر دوست داشتم قیافه ی رویایش را ببینم .حس خوشحالی و ذوقی که در وجودم پا گرفته بود .تبدیل شد به حس حسرت وحسادت .من با این چشمان قهوه ای و موهای مشکی هیچ شباهتی به او نداشتم .او به دنبال کسی بود که حداقل او را به یادش بیاورد .و حالا دختر میخواست .ولی اگر فرزندم دختر نمیشد چی؟یا نه ،اگر دختری چشم قهوه ای مو مشکی بدنیا میاوردم
قطعا او هم سرنوشتی شبیه شایان پیدا میکرد .یا نه شبیه من .ارزویی که در رویاهای او جایی نداشت .ترس وجودم را در بر گرفت . شب را تا صبح بیدار بودم .نمی توانستم در جنگی که در درونم بپا بود ،مشخص کنم کدام طرفیم .ولی نه .جنگ بس است .دیگر حوصله ی جنگیدنها ی بی فایده را ندارم .مگر ان سه سالی که جنگیدم چه عایدم شد که حالا بشود .
. به امدنش چیزی نمانده ومن فقط یک ساعت دیگر فرصت دارم .باید احساسات درونی ام را پنهان کنم .باید بگویم دلم بچه نمیخواهد .نه !اینطوری فایده ندارد .
یعنی رفتن من او را خوشحال میکند ؟
نه باید باید چیزی بنویسم .................
باید کاری بکنم که ................
................
راستی نامه را کجا باید بگذارم
باید جایی بگذارم که در همان لحظه یاول ببینتش
باید با خط خوش بنویسم
با یک شعر شروع کنم بهتر است
باید................
باید .......
باید
باید.
.
.
.
.
اه خدای من امد .!!!