پیشنهادم اینه که ازقسمت اول بخونین
خورشید همچنان می تابید و همچنان دشت را می سوزاند .هر چند حیوانات از فرط تشنگی به له له کردن افتاده بودن ولی با دیدن بلند شدن گرد و خال از انتهای جادی ای که به افق منتهی میشد همه از جا بلند شدند .دو کابین سبزوسفیدی جلوی در کلبه ایستاد .پیرمرد ی که خمیده پشت بود و پیرهن سفیدی به تن داشت در عقب را باز کرد و درحالی که با هیجان از حضور جسدی غرق به خون در کلبه سخن می گفت، به طرف در رفت .دو مرد جوان که لباس خاکی پوشیده بودند به دنبال او خارج شدند وانگاه مردی که سراپا سبز پوش بود از در شاگرد پایین امد وهمگی به دنبال پیرمرد روانه شدند .در نیمه باز بود. پیر مرد همین که به در رسید ایستاد میدانست که دیگر جرات ندارد پا به کلبه بگذارد .مرد سرتا پا سبز پوش جلو امد و وارد کلبه شد .کلبه ی محقر کوچکی بود که گلیمی مندرس وپاره مفروشش کرده بود . تختی چوبی هم زیر پنجره ی کوچکی که کلبه را روشن میکرد قرار داشت .یک چراغ گرد سوز قدیمی هم روی تاقچه و فندک سیاه رنگی هم بقلش افتاده بود .روی تخت جسد مردی سی ساله که با چاقو قلبش شکافته شده بود افتاده بود .در حالی که چشمانش باز بود و عنبیها یش به طرف پلک بالایی ودماغش منحرف شده بود .پیرهن سفید رنگش تقریبا قرمز شده بود .ردی از خون روی صورتش به چشم میخورد که موهای مجعد وخرمایی رنگش را هم آلوده کرده بود. یک دستش به چاقویی که در قلبش فرور فته ،قلاب بود ودست دیگرش در حالی که عکسی در بین انگشتانش بودبقلش افتاده بود .برگشت وبه یکی از لباس خاکی ها گفت :"خبر بدین که به مرکز اطلاع بدن .باید پزشک قانونی بیاد .ادرسم درس بده ."انگاه دوباره برگشت وبه جسد خیره شد .چقدر اشنا بود .حس کرد اگر خون صورتش را نپوشانده بود حتما میتوانست حدس بزند کجا دیدتش .که یکی از مردها ی خاکی پوش گقت :"جناب سرگرد !این عکسه اون خانومه نیست که یکی دو روز پیش اومد کلانتری و میگفت نامزدش غیبش زده .به سمت عکسهایی که روی دیوار چسبانده شده بود برگشت .عکس سه مرد ویک زن بود که روی همه شان خط قرمزی کشیده شده بود .مردها را نمیشناخت ولی زن .....!او همانی بود که پی یافتن نامزدش که معتقد بود مدتی از لحاظ روحی بهم ریخته به کلانتری ا و مراجعه کرده بود .
نشست و به عکسی که بهبن انگشتان جسد بود نگاهی انداخت .تصویر خود جسد بود که خط قرمزی رویش کشیده بودند .
***
خورشید نفهسای اخرش را می کشید و ارغوانی وجودش را بر سرتاسر دشت گسترانیده بود .باد گاه ملایم وگاه شدید شاخ وبرگ توت خشکیده ای را که کنار کلبه ی خشت وگلی بود را به تکان تکان خوردن وا می داشت.ارام وسبک تر از همیشه گام برمی داشت. حس عجیبی وجودش را در برگرفته بود .حسی که انگار اورا از وزش باد مصون نگه داشته بود .یا شاید باد در او اثری نداشت .نگاهی به کلبه انداخت .آشنا بود و ان دری که روزی زرد بود حالابر اثر باران رنگ عوض کرده بود ..حس کرد سالیان زیادی دران کلبه می زیسته .همه چیز برایش تکراری م ینمود و این حس تکراری برایش شیرین بود .در با قفلی بزرگ قفل شده بود .حس کرد که چقدر دوست دارد به داخل ان کلبه برود .انگار چیزی از درون او را به طرف داخل ان کلبه هل میداد .کلبه را دور زد و کنار پنجره ای کوچک ایستاد و صورتش را به شیشه اش چسباند ودو دستش را کنار گوشهایش و شیشه ی پنجره نزدیک کرد .داخل کلبه کمی تاریک بود .ولی میشد دید که داخلش چیزی نیست .جز یک تخت ویک گلیم مندرس که چند جایش پاره بود .حس کرد صدای ضجه زنی را از درون می شنود .صدایی که لحظه به لحظه شدت میگرفت .ناگهان مه غلیظی کلبه را در برگرفت .دلش میخواست شیشه را بشکند و داخل شود تا شاید منبع صدا را بیابد ولی نمیتوانست .دستانش به شیشه چسبیده بودند.صدا انچنان شدت گرفت که دیواره های قلبش را به لرزش وا داشته بود .لرزشی که خیلی زود همه وجودش را در برگرفت ...........
پایان!
|
+| نوشته شده توسط
من در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386
|