تبليغاتX
تولد يک مرگ - قسمت سوم
داستان ،شعر،نقد وحرف های من
 قسمت سوم

هوا روشن شده وخورشید از انتهای افق در حال بالا امدن بود .صدای زنگوله وبع بع گوسفندان دشت را پر کرده بود .پیرمردی خمیده پشت در حالی که چوبی را دردست داشت ، دائم هی هی میکرد تا گوسفندان را کمی به تعجیل وادارد . پیراهن سفیدی به تن داشت که با هر وزش باد در هوا میرقصید .به سمت کلبه ی خشت وگلی که در زنگ زده ای داشت رفت و بعد با چوبی که به دست داشت در راهل داد .در با صدای قیژقیزی که معمول هر در روغن نخورده ایست باز شد .هنوز پا به درون نگذاشته بود که چوب را به زمین انداخت دو دستی به سرش کوباند ."یا حضرت رضا .ای دیگه کیه ؟"یک قدم داخل شد ولی پشیمان شد وبرگشت و با ان کمر خمیده وقدمهای لنگ لنگان شروع کرد در مسیر افق بدود

خورشید تمام توانش را برای سوزاندن دشت به کار بسته بود .گو سفندان از فرط تشنگی و گرما نشسته  و سرشان را روی زمین گذاشته بودند .سگهای تشنه هم بقل درخت توت خشکیده ای لم داده بودند .و تنها زمانی که مگسی روی پوزه شان می نشست سری تکان میدادند .

ارام و سبک تر از همیشه گام برمیداشت .حسی در وجودش شعله ور بود که نمی گذاشت گرما ازارش دهد .موهای مجعد و ژولیده اش دور صورتش ریخته بود و پیراهن سفید و گشادش بر تنش جار میزد نگاهی به کلبه انداخت .چقدر برایش اشنا بود گویی سالها در ان زیسته باشد. حس میکرد میتواند با تمامی خشتهایش ارتباط گیرد و با ان در زنگ زده ی نارنجی که روزی زرد بود وحالا بر اثر باران به این روز افتاده بود !فکر کرد میتواند دمی درآن کلبه بیاساید .به سمت در رفت و آرام مشتش را به در کوباند در با صدای قیژقیژی باز شد .دیواری روبریش بود که عکسهایی را رویش چسبانده بودند .پا بدرون کلبه گذاشت وناخوداگاه به طرف عکسها رفت .عکسها متعلق به سه مرد ویک زن بود .و همگی هم جوان می نمودند .چیزی بین بیست و شش تا سی سال .حس کرد چقدراین چهره ها برایش آشنایند .امانمی توانست به خاطر اورد که انها را کجا دیده .به خط قرمزی که روی عکسها کشیده شده بود خیره شد ."قرمز رنگ خون ،میتوانست معنایی داشته باشد ."دستش را بالاآورد و به سمت تصویر زن –که حس خاصی دراوبوجود آورده بود-دراز کرد.می خواست لمسش کند که دود غلیظی –با فشاری زیاد-از چشمان زن شروع به خارج شدن کرد وبعد هم از چشمهای بقیه عکسها .دمی نپایید که همه اتاق را دود پر کرد .حس کرد این دود نیست مهی بود غلیظ که تا به حال هیچ جا ندیده بود .حتی درآن صبح که به همراه بچه ها برای فتح قله ی......رفته بودند .هر چند ان مه هم غلیظ بود -خیلی هم غلیظ بود- وهمه می گفتن هیج جا را حتی جلوی پایشان را هم نمی توانند ببنند ولی او توانسته بود رد وبدل شدن نگاههای رویا وبهروز را ببیند .فکر کرد که به اندازه ی چشمانش به رویا اعتماد داشت ورویا به سادگی نگاه همان چشمها  به او خیانت کرده وبعد داد زده بود که او دیوانه است وهمه چیز را درخیالاتش میسازد و همه را محکوم میکند .ولی او مطمئن بود که صدای فرهاد را ان شب -تاریک-شنیده بود که چه حرفهایی به رویا زده .مسخره تر آنکه حرفهای خودش را هم انکارمی کرد ."من کی به تو گفتم اون دنبالم کرده ".همه چیز مثل روز برایش روشن شده بود که او را احمق فرض کرده است .هوای دم کرده ومه آلود نفس کشیدنش را سخت کرده بود .حس کرد چیزی در این اتاق است که بر روانش مته میگذارد .دلش میخواست از انجا برود .دستش را دراز کرد و دیوار را گرفت وارام ارام قدم برمیداشت  تا به در برسد .پایش به چیز سختی برخورد کرد .خم شد ودستش را دراز کرد تا ببیند چیست .به نظرش تختی چوبی آمد.تخت را دور زد .که پایش به چیزی شبیه قالی گیر کرد و افتاد .گرفت به تخت وبلند شد ولبه تخت نشست.دستش به جسم سردی برخورد برگشت و دستش را رو ی ان چیز کشید .همراه با انحنای ها بالا و پایین رفت و نرمی وزبری را حس کرد و لزجی مایعی سفت ویا شاید جامدی شل .چیز چوب مانندی عمود براین محیط لزج شده بود .جلوتر رفت .سرد بود و لطیف تر از جاهای دیگر وانحنایی به سمت بالا و زبری صورتی نتراشیده و دو چشم که عنبیه اش به سمت بالا ودماغش منحرف شده بود و موهایی ژولیده وخرمایی . دستش را کشید .اتاق از مه خالی شده ودر پیدا بود. فریاد زنان از کلبه بیرون رفت

 ادامه داره

|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا