......
گرچه اتاق تاریک شده بود ولی جسد سرد مردی غرق به خون را بر روی تخت در حالی که چاقویی قلبش را شکافته بود را میشد تشخیص داد .تخت درست زیر پنجره ی کوچک مربع شکلی قرار داشت .چراغ گرد سوز قدیمیه روی تاقچه را برداشت و با فندکی که کنارش بود روشنش کرد .چشمان جسد باز بود .عنبیه و مردمک هایش نزدیک پلک بالایی و به سمت دماغش انحراف پیدا کرده بودند.دست راستش روی سینه و کنار چاقو ودست چپش درحالی که عکسی را بین انگشتانش داشت بقلش افتاده بود .برگشت ونگاهی به تصاویر اندخت .تصویر چهارم تصویر یک زن بود .ولی برخلاف دیگر عکسها چهره این زن هیچ اثری بر او نگذاشت .دوباره نگاهی به جسد انداخت .موهای مجعد ،ژولیده با چشمانی سیاه وابروانی پر پشت .رد خون دلمه بسته ای هم پیشانی تا چانه اش را قرمز کرده بود .دستش را دراز کرد و عکسی را که بین انگشتانش بود برداشت .عکس مردی بود با موهای مجعد وژولیده و چشمانی سیاه وابروانی پر پشت .که خط قرمزی رویش کشیده بودند .لحظه ای حس کرد چیزی در سرش می جنبد .گویی پیامهای عصبی که در مغزش اینطرف وانطرف میرفتند را چون حرکت مورچه ای روی پوست اش حس میکرد .ترس را کنار گذاشت وارام روی لبه تخت نشست .حس کرد بین این عکسها واین جسد واو ارتباطی است که فراموشش کرده .چهره کبود شده ی جسد با ان چشمان برامده او را یاد خاطره ای می انداخت که چون کلامی که بر سر زبان است و به زبان نمی اید؛ در خاطرش بود و به خاطرش نمی امد.نگاهی به چاقو که تا دسته در قلبش فرو رفته بود انداخت .دسته ی چوبی وحتی ان میخ زنگ زده اش برایش اشنا بود .گویی خودش ان میخ را در چوب فرو کرده تا دسته وتیغه را به هم بند کرده باشد .
چشم از جسد برداشت ونگاهی به کلبه انداخت .لکه های خون را روی گلیم تشخیص داد .ولی فاصله تخت وگلیم زیاد بود .انطرف تر یک سیم و چاقوی ضامن دار اغشته به خون افتاده بود .از جا بلند شد و به طرفشان رفت .نگاهی به تصاویر انگاه به جسد و بعد هم به ان سیم وچاقو انداخت.باد دوباره وزیدن گرفته بود و صدای قیژ قیژ در بلند شد .تنها در ان کلبه که ابستن حوادثی تلخ یا شوم بود ایستاده وبه این فکر می کرد که در این بیابان لم یزرع ان هم دراین کلبه منحوس و عجیب چه میکند ؟این عکسها ،این جسد و حتی این وسائل اشنا چه ارتباطی با او گذشته ی اش میتواند داشته باشند .فریادهای گاه بی گاه این زن و این عکسها با ان نگاههای رعب انگیز و کثیف نشان دهنده چه هستند ؟
دوباره سرش را برگرداند و اینبار دقیق تر به عکسها خیره شد .میخواست تمام سعی اش را به کار گیرد تا بلکه انها را به خاطراورد .ناگهای خون از چشمان عکس اولی که تصویر مرد سی ساله ای بود جریان گرفت وپهنای صورتش را پوشاند . انگاه چشماهایش از حدقه بیرون افتادند. انگار که با چاقویی ان را دراورده باشند .دیگر از ان نگاه هیز خبری نبود .اما چیزی ازراش میداد که دیگر اشنا نبود .دوست داشت دستانش را به داخل عکس ببرد و چشم ها را سر جایش بگذارد وجلوی ان همه خونریزی را بگیرد .ولی کاری ازدستش بر نمی امد .حس کرد حتی حاضر است چشمان خود را به او بدهد .در همین لحظه ناگهان دید زبان تصویر دوم که ان هم مرد نسبتا جوانی بود از دهانش خارج شد .انقدر که انگار زبانش ،چون خمیر، کش امده باشد .وانگاه خون از دهانش پاشیدن گرفت .و تمام صورتش را قرمز کرد .قطره ها ی خون از چانه اش روی دست وپاهای مرد می چکید.چنان که مجبور شد عقب برود ودستانش را با پیراهنش پاک کند .اما پاک نمیشد .هر چه دستانش را به شلوار و پیراهنش میکشد فایده ای نداشت وذره ای از خونها به لباسهایش رنگ نمیدادند و حتی خیسی خود را هم از دست نمیدادند .نگاهی به تصویر زن انداخت .چهره ی بی تفاوت وخیره به نقطه ای نامعلوم او باعث ناراحتی اش میشد . سرش را پایین انداخت .چاقو ضامن دار را دید .خم شد ودر چنگش گرفت.ناگهان حس کرد گرمایی از ان چاقو به درونش رخنه کرد .سیر حرارت را در تنش به وضوح حس میکرد .چنان که که گویی با سر انگشتانش ان را دنبال میکند .اول قلبش ؛بعد به سمت بالا رفت .لبهایش؛لپهایش ؛چشمانش و انگاه پیشانی اش را داغ کرد .همین که حرارت به مغزش رسید ناگهان چون دیوانه ای مجنون صفت بنای دویدن گذاشت .دور کلبه با سرعتی عجیب میچرخید که باد شدیدی در را باز کرد .و او بی اراده کلبه را ترک کرد و از همان مسیری که امده بود رفت .هوا تاریک شده بود و صدای زوزه های شغالها از فاصله ا ی دور به گوش می رسید .باد شدت گرفته بود .و صدای شکسته شدن شاخه های خشکیده ی توت همه جا را پر کرده بود .شاخه ای از درخت جدا شد وبر روی زمین افتاد وناگهان همه جا را سکوتی که شومی مرگ را فریاد میزد بر همه ی دشت سایه گسترانید .
ادامه دارد ....
|
+| نوشته شده توسط
من در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386
|