خورشید اخرین نفس هایش را میکشید وارغوانی وجودش را را بر سرتاسر دشت گسترانیده بود .باد گاه ملایم وگاه شدید ،شاخه های درخت توت خشکیده ای که کنار کلبه ای خشت وگلی بود را به تکان تکان خوردن وا می داشت .ارام وسبک تر از همیشه گام بر میداشت .حس عجیبی وجودش را در بر گرفته بود .انگار که چیزی او ر ا از وزش باد مصون نگه داشته بود یا شاید هم باد در او اثری نداشت .موهای ژولیده ی خرمایی رنگش در باد نمی رقصید و پیراهن گشاد سفیدش شق ورق بر تنش زار میزد .چشمانی سیاه و دریده با ابروانی پر پشت و پیوسته .نگاهی به کلبه انداخت .چقدر برایش اشنا بود .توت خشکیده و حتی ان در که روزی زرد بوده والان بر اثر باران قرمز شده بود .فکر کرد شب را میتواند انجا بگذرایند .فقط باید می دید صاحبش کیست و ایا مهمان میخواهد؟به سمت در رفت وارام مشتش را به در کوباند .در با صدای قیژقیژی که معمول هر در روغن نخورده ای ست باز شد .سرفه ای کرد ولی انگار سرفه اش در نفیر باد گم شد .یا شاید اصلا صدایی از حنجره اش خارج نشده بود .حضور چیز نامانوسی را در کلبه حس می کرد .حس کرد چیزی از درونش می خواهد پوست تنش را بشکافد و بیرون بیاید .انگار که داخل اتاق خلا باشد .اب دهانش را قورت داد و به داخل کلبه چشم دوخت .دیواری روبریش بود که چند عکس رویش چسبانده بودند.حس کرد چیزی او را به داخل هل می دهد .پا به کلبه گذاشت .داخل کمی تاریک بود .چشمانش را تنگ کرد و به عکسها خیره شد .اری چیزی در انها بود که او را به سمت خود میکشاند .زیر پایش گلیم مندرس وپاره ای افتاده بود که لکه ها یی سر تا سرش را پوشانده بود .سرش را بالا کرد و به عکسها که حالا بهتر می دیدشان چشم دوخت .چهره های اشنا و نگاههایی تکراری ردیف دیوار شده بودند .چهار عکس که روی همه شان یک علامت ضربدر قرمز کشیده شده بودند .می شناختشان ولی از کجا؟به عکس اولی خیره شد .نگاهش می رنجاندش و درونش را ازار میداد .گویی چشمان دریده ونگاه هیزش خون را در شریانهایش به تکاپویی بیش از معمول واداشته وتنش را گرم کرده بود .سرش را کمی چرخاند و به عکس بعدی خیره شد .نگاهی اشنا تر.اینبار ان چشمانی دریده با نگاهی هوسبارانه و کثیف به او خیره شده بود .اما این پوزخندی جلفش بود که باعث شد نتواند بیش از ان به ان تصویر خیره بماند . صدایی شنید .صدا از بیرون نبود از جایی نزدیک ولی نه داخل اتاق!صدا از درونش میجوشید .پژواک ضجه های یک زن که لحظه به لحظه بیشتر میشد ؛انچنان که مجبور شد دو دستش را روی گوشهایش بگذارد وفشار دهد ولی بی فایده بود.ضجه های زن حالا تبدیل به فریادهای بی مانندی شده بود که موج ان دیواره های قلبش را به لرزش وامی داشت .چشمانش را بست. صداها چون خاموش شدن پژواک فریادی در دره ای عمیق کم وناپدید شد .چنان که گویی از اول صدایی وجود نداشته .ارام در حالی که ترس از دوباره شنیدن ان صدا ها رو ی اعمالش اثر گذاشته بود چشمانش را گشود .و به عکس سوم نگاه کرد .
که بودند اینها که اینچنین خود را به انها نزدیک احساس میکرد ؟لحظه ای به لبهای ان تصویر خیره شد .ناگهان تصویر جان گرفت .ناخوداگاه دستانش را به سمت تصویری که حالا واقعی شده بود برد و گلویش را گرفت و شروع کرد به فشار دادن .چشمانش از حدقه بیرون زده و خون درسفیدی اش پخش شده بود .رنگ صورتش قرمز شده وزبانش در میان دندانهایش گیر کرده بود .ناگهان صدای التماسهای زنی در گوشهایش پیچید :غلط کردم،تو رو خدا ولش کن !شاید م دنبال یکی دیگه بوده .من اینطوری فکر کردم .تو رو خدا .ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!"و فریادی وحشیانه سر داد ..میخواست رهایش کند تا شاید از این صدا ها خلاصی یابد ولی دست خود ش نبود .هر چه تلاش کرد اراده دستانش را به دست گیرد نمی توانست .نفسش به شماره افتاده بود . میخواست فریاد بزند وکمک طلب کند ولی دید هیچ اراده ای برای هیچ کار ی ندارد .ترسی شفاف وجودش را در بر گرفت .لرزشهای چشمان ان تصویر مو بر اندامش سیخ کرد.چشمانش را با بست .سکوتی همه جا را در برگرفت . انگارکه همه چیز تمام شده باشد .
جرات گشودن چشمانش را نداشت .ارام ارام در حالی که چشمانش بسته بود عقب عقب رفت وسعی کرد دستش را به دیوار کناری تکیه دهد .در حالی که به این فکر میکرد کرد که چه دلیلی داشته که او نگاهی به کل اتاق نیندازد پایش به چیزی بر خورد کرد وافتاد ولی نه روی زمین .انگار روی تختی افتاده باشد زیرش نرم وکمی نمناک بود .همانگونه که چشمانش بسته بود دستش را به عقب برد و سعی کرد تشخیص دهد کجا نشسته .دستش به چیزی شبیه چوب خشک بر خورد کرد .ولی نه ! سرد بود و زبری چوب را هم نداشت .ارام ارام دستش را روی ان جسم کشید و همراه با انحنایی دستش را به سمت بالا اورد .در انتها ان جسم به پنج قسمت باریک تقسیم شد .فکر کرد چه میتواند باشد که وحشتی تمام وجودش را در بر گرفت .بلند شد وبه عقب برگشت و به جسد غرق به خون یک انسان خیره ماند .
ادامه دارد .....
|
+| نوشته شده توسط
من در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386
|