من در این باران به چه می اندیشم؟
هیچ...؟!
شاید ان شاپرک خیس بسوزاند دل
چه خدایی است این فکر
و چه پر خاطره این شعر غمین
تو چکاوک را بین
در چه فکر است ایا ؟فکر ان شمع ،ان گل،ان عشق ؟
یا که در اندیشه ی روییدن یک شاخه ی باران درابر ؟
***
من در این میکده ی لطف
به باران می اندیشم
و به ان ابر که پر گشته زیک بغض تهی از فریاد
یک بغض کشنده در اوج
کاش این بار پرستو نماند در باد
زاغ این شعر بلند
بال تر گشته ی خود، خانه رساند این بار
شرم شوق باران؛ کاش بر شیشه نماند این بار
کاش امروز رساند باران
به خروش شیشه
به صدای بیشه
یک درود از ته دل
و من اینجا سر جالیز تفکر ،باز می اندیشم
باز می اندیشم به همان شعر قدیمی
. باز باران با ترانه .....
لیک دیگر نیستم من کودکی پر جذبه
که دود پی در پی ،توی جنگلهای، خیس وسبز گیلان
بالهای فکرم
بار دیگر نتواند پرید ،از سر جوی روان
و نخواهند رسید به شکوه ابران
***
از خروش باران
برگها برخیزند
و بخوانند هر صبح
. - بهر سپیده-
و نوازند اهنگ دگر در هر صبح
تا بگیرند جشن پیشواز برای خورشید
شرشر جوی روان سقفها
بر سر عابر خسته
از ته کوچه سر بسته ی دیروز
باز هم می رسد از دور به گوش
بگذر ای رهبرده
تا نخشکیده ابر
تا نرفته باران
تا نخوانده چکاوک غزل تنهایی !!!
سلام
این شعر رو می بینین .اگر در مفهومش فرو رفته باشین متوجه اشفتگی اش می شوید.از انجایی که دو نفر نوشتنش کمی از لحاظ معنایی اشفته به نظر میرسه .به یاد دوست خوبم مهری جان که باهم این شعر رو در یک روز بارانی و سر کلاس شیمی سرودیم و در این روزاهای بارانی اینجا میگذارم .
|
+| نوشته شده توسط
من در پنجشنبه نهم فروردین 1386
|