من یکی که از دستش حرصی شدم .یه ماهه که تصمیم گرفته خودشو بکشه .حالا باید هفتا کفن پوسونده باشه؛ ولی سر و مرو گنده نشسته اینجا!همه ی کاراش اینجوریه !قبلنا م هر وقت میخواست یه کاری بکنه، اونقد دس دس میکرد تا حسابی دیر میشد .تو هر کاری شک میکنه .هی به خودش میگه این کارو بکنم نه اون کارو بکنم .دس اخرم وقتی موقعیت از دس میره میشینه عزا میگیره که چرا من اینقد بد شانسم ؟حالا شانس اوردم که بالاخره امروز صبح دو دلی رو گذاشت کنار، خیره سرش .یهویی به خودش گفت :"یکی رو باید انتخاب کنم .اخه فرقی نمیکنه کدوم باشه نتیجه همشون یکیه !"اونوقت تصمیم گرفت اسم هر کدوم از روشا رو بنویسه رو ورق وقرعه بندازه .بعدشم یه کاغذ ورداشتو اسم هارو روش نوشت. چون کاغذ زیاداورد مرگ موشم اضافه کرد الانم چهارتا رو اماده گذاشته اینجا .بعد از قرعه کشی الفاتحه مع الصلوات میگم شما هم دریغ نکنین تو رو خدا !
حالام یه دسته کاغذ و یه خودکار اورده گذاشته رو به روش میخوادتوش چیز میز بنویسه .البته نمیشه اسمشو وصیت نامه گذاشت .یعنی چیزی نداره که بخواد وصیت نامه بنویسه .هر چی داشت ونداشت رفت بابت طلبکاراش !!!مثل اینکه دست به کار شد .نه !!خودکشی رو نمیگم !میخواد بنویسه .من حرف نزنم بهتره .ببینیم چی مینویسه :
"من تا ذهنم یاری میکند به یاد ندارم که نامه یا مطلبی نوشته باشم .به طور کل با نوشتن سر و کاری نداشتم .ولی نمیدانم چرااین اخرین دقایق عمرم تصمیم گرفتم بنویسم .شاید به خاطر اینکه دلم نمیخواد همه فکر کنند کم اوردم یا خواستم به این شکل از زندگی کردن فرار کنم .چون معتقدم این عمل من (خودکشی)هیچ سنخیتی با این حرفها ندارد .میترسم بعد از مرگم روحم ازار ببیند .در حقیقت برای خودم تلاش میکنم .از وقتی خودم را شناختم نازدونه ی مادر وپدرم بودم .خانواده ی چندان مرفهی نداشتم. ولی خب روزگارمان بد نبود .پدرم جوشکار بود ودر وپنجره میساخت و مادرم در خانه خیاطی می کرد.سه خواهر ویک برادر داشتم .از انجایی که هم از نظر قیافه وهم از نظر شیرین زبانی وهوش و زکاوت بر انها پیشی داشتم گل سر سبد خانه و فامیل بودم .از همان کودکی حسادت همه را به خود جلب کرده بودم .خواهر ها وبرادرم ؛هیچکدام از من خوششان نمیامد .خصومت عجیبی با من داشتن و از هر فرصتی برای ازردن من نهایت استفاده را میبردند .کمی که بزرگتر و وارد راهنمایی شدم فهمیدم این کینه وحسادت مرز خود را کسترش داده و د رمدرسه هم مورد کین ودشمنی هم شاگردیها وهم سن وسالانم بودم .مادر خدابیامرزم همیشه میگفت :"حمید جون تو،تو چشی !نه اینکه ماشاا... هزار ماشاا...قد وبالات تو محل تکه ،اینه که کسی چش نداره ببینتت"بیچاره برای دور کردن زخم چشمهای مردم یک کیسه کوچک دوخته بود وداخلش نمک ترکی و یک دعا که از سد جواد دعانویس گرفته ، گذاشته و زیر پیراهنم سنجاق کرده بود .حالا که درست فکر میکنم میبینم تا سر وساده و خاکی بودم وبه برامدگیه روی سینه ام اهمیت نمیدادم ،وضع وروزگارم بد نبود .همین که کیسه را انداختم دور همه چیز بهم ریخت !دوران نوجوانی را به هرنحوی بود گذراندم .دانشگاه هم قبول شدم......."
.
.
.
میبینید ؟رفت تو فکر .این کارشه .نشد که یه کاری بکنه و وسطش دو ساعتشو به فکر کردنای بیخودی نگذرونه .میدونم الان چشه!و داره به چی فکر میکنه .بایدم فکر کنه این لحظه های اخر باید به کل زندگی اش یه دید بزنه تا بفهمه تو این سی وچند ساله چند مرده حلاج بوده!الانم تو فکر دانشگاشه .اخه کنکور سال ....قبول شد .نه اینکه اولین بچه ی فامیل بودکه دانشگاه قبول میشد این بود که خیلی صداکرد .عجب روزایی بود .یه لحظه اشم یادم نمیره. مگه میشه یادم بره !؟من بدبخت رو تا مرز دیونگی برد و برم گردوند .حتما میپرسین چرا؟راستییتش بعد از اینکه اسمش خورد تو روزنامه و فهمید تهران قبول شده یه دو سه هفته ای وقت داشت بره ثبت نام کنه .امروز میگفت فردا میرم بلیط میگیرم .فرداش ماتم میگرفت که چرا دیروز نرفته .اٍ..اٍ...چیکار داره میکنه .لیوان قهوه رو... .نه.....!.نکن بابا ؛برنامه ات می ریزه بهم ....!.بهه دیگه داری کفرمو در مییاری .اینه رو چرا زدی خرد کردی ؟ببخشین.... داشتم تعریف میکردم یه لحظه ازش غافل شدم .دیدین چیکار کرد ؟لیوان قهوه رو همچین کوبوند وسط اینه که هر تیکه ایش یه جایی پرید .که چی؟مردم طلسمت کرده بودن؟بدبخت !ول کن این فکرا رو بیا بشین به کارت برس تا منم برم دنبال کارم .
اعصابمو خورد کرد .درسته اذیتم کرده ولی تحمل اشکاشو ندارم .دو زانوزده رو زمین و دستاشو گذاشته رو خرده شیشا .موهای چرپشم پخشه دور صورتش؛ طوری که اصلا صورتش پیدا نیست .هر چند ثانیه یه بارم شونه هاش دو سه بار بالا وپایین میره گریه هاش صدا نداره ولی بدنش رو به تکون خوردن وامیداره .انگار انرژی که میتونه به شکل صدا از دهنش خارج شه تو تنش جمع میشه و یهو ازاد میشه .اگه رفته بود دانشگاه شاید حال وروزش بهتر از این می شد .ولی خب روز اخر که بلیط گرفت برهتهران ؛ تصادف کرد ویه دو سه هفته ای افتاد تو بیمارستان .بعدشم که ناامید رفتکه بره خدمت سربازی .درس خوندنم از سرش افتاد
|
+| نوشته شده توسط
من در جمعه سیزدهم بهمن 1385
|