باز امشب سکوت لبانم ،حرف را در ذهنم زمزمه می کند
باز امشب در خود غرقم
غرق...
غرق در افکاری عجیب ووسوسه انگیز
باز امشب.صدای ساعت زمان را از خاطرم می دزدد
و زمان ....
گاهی مواقع می ایستد،در ذهن دیوانه ی تو
وذهن ...
ذهن من از واقعیت چه سخت می ترسد
وترس...
چه راحت ،جایگزین عشق می شود
وعشق...
چه سخت می شودعشق ورزید و عاشق شد
وعاشق...
خوشاعاشق،خوشا عشقش ،ترسش،ذهنش،زمانش وحتی
غرق شدنش
ما که امشب باز دیوانه گشته ایم
|
+| نوشته شده توسط
من در شنبه سی و یکم تیر 1385
|