تبليغاتX
تولد يک مرگ - بی کسی
داستان ،شعر،نقد وحرف های من
 بی کسی

لحظه های بی کسی

با من از همدم بگو

با من از همصحبت ِشبهای بیداری بگو

لحظه های بی کسی

کاش کلام می بافتی

یا که چشمی که زاشک

می خواند غمهای دلم

***

غصه ی غم های خود، با که گویم جز به تو

جز به تو ای لحظه های بی کسی

امشب ....اری !غم ،دربار دلم انبار شد

بغض بر راه دلم زوارشد

روح بر تار وتنم بیمار شد

کس ندانست ،روح ساکت ،در دلم غمبار شد

کس ندانست،روح راکد در درون بیمار شد

وحشت از فردای خود بیمار کرد

اشک فردا زندگی سیلاب کرد

***

خانه تارک است

دلم، تارک تر

ذهن ،بیمار است

قلب من بیمار تر

صبح چه دور است

سپیده دور تر

تار و بیمار ....دورِ دور

****

راوی قصه ام ،قصه اش گم کرده است

من ولی خود زندگی گم کرده ام

من چه کم دارم زیاد

من چه تنهایم خدا

من زخود .خود زمن پنهان شدن

روح زتن .تن زروحم سوهان شدن

راستی ....جواب خود چه گویم بی جواب

من چه میخواهم ،از این دوار ونار

خویش من گمگشته است

پشت دیوار عجیب عرف سار

خویش من، پشت دیوار ِ ترس واضطراب

خویش من پنهان زمن

من چه میخواهم خدا

روح من اشفته است

روح من ویرانه گشت

من به دنبال چه ام ...؟

بی کسی درد من است درد بی درمان من

درد من درمان چه دارد ای خدا

روح سرکش ،در من چه می خواهد ، خدا

اخر حرف است والاه

همچنان درمانده است

کس نگفت او چه بی کس مانده است

|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه پنجم آذر 1385  |
 
 
بالا