تبليغاتX
تولد يک مرگ - راستی ....کی تو حمومه ؟
داستان ،شعر،نقد وحرف های من
 راستی ....کی تو حمومه ؟

وقتی چشامو باز کردم فهمیدم ،توی اتاق پشت میز خوابم برده .سعی کردم یادم بیاد

چه اتفاقی افتاده که اینطوری و اینجا خوابم برده !؟ولی به نتیجه ای نرسیدم . در اتاق نیمه باز بود و صدای اب به گوش میرسید .از جام بلند شدم وتو اینه خیره شدم .رد استین پولیورم روی پیشونی ولپام نشون میداد که باید مدت طولانی رو به اون شکل خوابم برده باشه ..حس عجیبی داشتم .دستام اشکارا میلرزیدن .حالا چرا ؟نمی دونم!از اتاق زدم بیرون .صدای اب از حموم می یومد .انگار که کسی حموم باشه .نگاهمو از در حموم گرفتم وگردوندم طرف سالن .روی میز بشقابای میوه وشیرینی به چشم میخورد .باید کسی اینجا بوده باشه ؛که اینا اینطوری اینجا رها شدن .صدا ی تق و توقی که از اشپزخونه می اومد منو کشوند طرف اشپزخونه .زیر کتری سرمه ای رنگی که گلهای خاکستری ریزی داشت روشن بود .دور و برم و دید زدم تا دستگیره ای چیزی پیدا کنم ودر شو بردارم .ولی پیدا نکردم ..پس اول با دست چپم برش داشتم و انداختمش رو دست راستم .خیلی داغ بود .خودم وکشیدم عقب وپروندمش داخل قابلمه ای که تا نیمه اش اب داشت و داخل ظرف شویی بود .جیلیز وویلیزش ،همراه بخاری که ازش بلند شد حواسمو از کتری پرت کرد .وقتی دوباره به کتری نگاه کردم دیدم یه قطره اب هم توش نیست و تموم کچهاش ریخته بود داخلش وسیاه شده بود .تندی زیرش و خاموش کردم .نمی دونم کی روشنش کرده بودم که اینطوری سوخته بود .یه صندلی از پشت میز صبحونه خوری کشیدم پیش ونشستم روش .چرا همه چیز فراموشم شده ؟چه اتفاقایی امروز برام افتاده .چرا چیزی یادم نمی یاد .؟کی اینجا بوده؟راستی ...کی تو حمومه ؟ ...

صدای تلفن باعث شد  رشته افکارم  از هم جدا شه .رفتم تو سالن .صدا ی موبایل باید باشه .کج کردم طرف صدا .روی یه مبل تکی، یک کیف کرم زنونه بود که صدا از داخل اون مییومد. درش وباز کردم وگوشی سربی سامسونگی که کشوی هم بود در اوردم .کشوشو کشیدم جلو .و گذاشتمش در گوشم ..از پشت گوشی صدا ی زنی گفت :«الو،مینا.....مینا !چرا جواب نمی دی ؟»

گوشی رو قطع کردم .مگه مینا اینجا بوده !؟اره این گوشی مینائه !اونم کیفشه .ولی اینجا چیکار میکنن؟راستی....کی تو حمومه ؟قطعا مینا که نمی تونه باشه!مینایی که از متنفره، بیاد اینجا ....بعد بره حموم !!غیر ممکنه .ویبره ی موبایلی که  توی دستم بود باعث شد یه متر از جا بپرم .قلبم از جا کنده شد وکمی اونطرف تر شروع کرد به گروپ گروپ کردن .حتما خودشه،دوباره کشوشو کشیدم جلو و اروم در حالی که سعی می کردم به خودم مسلط شم گفتم :« بفرمایید »

-آقارضا ؟شمایید ؟چرا گوشی رو قطع کردید ؟مینا پیش شماست ؟گوشی اش دست  شما چیکار می کنه ؟

عرق کرده بودم .چون حرکت یک قطره اب و از پشت گردنم تا کمر گاهم حس کردم .اب دهنمو قورت دادم و گفتم :شما...؟

- «من مهنازم .خواهر مینا ........قرار بود بیاد پیشتون !....مدارکاشو میخواست . .....اومده که !پس گوشیش دست تو چیکار میکنه ؟!!........چرا حرف نمی زنی ؟اقا رضا !»

وقتی گفت اقا رضا ،تازه فهمیدم داره با من حرف میزنه .تکونی به سرم دادم وسریع گفتم :«ولی اینجا نیومده !»

عصبی داد زد:«پس گوشیش دست تو چیکار میکنه ؟مسخره بازی در نکن ...»

-«ولی من ندیدمش .نمی دونم کیفش اینجا چیکار میکنه ؟تازه مدارکاشو سعید برده خونه .دست من نیست .»

-«خودت صبح بهش گفتی بیاد بگیره !»

-«من ؟»

- «نه پس من ؟خودم کنارش نشسته بودم که بهت زنگ زد ....»مکثی کرد .انگار می خواست مطمئن شه حرفی که میزنه به جاست یا نه ...گفت :«رضا!من می دونم تو حالت خوب نیست .سعید بهم گفته ،از وقتی مینا نامزدی شو باهات بهم زده ریختی بهم .نکنه مینا اونجاست و....»

-«چی داری چرت وپرت میگی ؟حال کی بده ؟من؟»بدنم به ارتعاش افتاده بود .صدام میلرزد گوشی از دستم لیز خورد .بالش گرفتم ودوباره گذاشتمش در گوشم .ادامه دادم البته با کمی لکنت –زبونم درست نمی چرخید-« تـ  تو ،تو گوشش خوندی که اون زد زیر همه چیز» .عصبانی بودم وداد میزدم .

«وووگرنه اون منو دوست داشت .همه ی زززندگیش من بـبودم خودش صـصـد بار گفته بود ...»اشکام مجال ندادن وسرازیر شدن و گونه های مثل  زغال داغ شده ام و خنک کردن .

«تو حسودی ...اره تو چشت ور نمی داشت خوشبختی ما دو تا رو ببینی .تموم اینا زیر سر توئه .گیرت بیارم خفت می کنم .»گوشی رو پرت کردم طرف اپن و خورد شدنش وبا موسیقی خنده وگریه در هم ادغام شده نگاه کردم .دست چپم گذاشتم روی لبه مبل و سرمو بهش تکیه دادم .تازه داشتم احساس خوشبختی میکردم .که این زلزله لعنتی همه چیز و رو سرم اوار کرد .همیشه وقتی میخواستم به این حس دست پیدا کنم یه همچین زلزله ای در کمین  زندگی ام بود .ولی این یکی از همشون شدید تر بود .تحملش و نداشتم .اگه سعید نبود تا حالا حتما خود کشی کرده بودم .مرده شور این زندگی رو ببرن .اون از اولش اینم از الانش. دلم به اخرش خوش بود که ...

اون از مادرم  که  وقتی همه چیز داشت شیرین میشد دلش هوای یه نفر دیگه رو کرد واز بابامون طلاق گرفت .اون از بابامون که هر شب با یه زن لاس میزد . اینم از مینا که ....راستی مینا اینجا بود .همین صبحی اومد دنبال مدارکش .دقیقا نشسته بود رو به روی من. روی مبل وسطیه .اره ...شال سفید ومانتوی صورتی روشنی تنش بود .بهش گفتم :چرا ؟بهم خندید  .سر به سرم گذاشت .نباید این کا رو میکرد .من با اون شوخی نداشتم .اونم سر  موضوع به این مهمی ....راستی کی تو حمومه ؟باید برم ببینم کی تو حمومه .از جام بلند شدم .دوباره نگامو برگردوندم طرف مبل وسطیه ....گفت :تو فکر کن بهتر از تو گیرم اومده . رفتم طرف حموم  همون لحظه یاد حرف مامان افتادم که بابام گفت :بهتر از تو هم هست ....کی تو حمومه ؟دستام دور گردنش حلقه شد .دور گردن سفید وباریکش .لطافت پوست نازکش و حس می کردم .صورت بی همتاش جلوی چشام بود .اول چشای مشکی وابروهای کشیده اش باعث شد دستم وشل کنم .ولی وقتی نگام رو لباش قفل شد دوباره یاد حرفش افتادم .دستامو اوردم بالا اونم مجبور شد پاشه .کشوندمش طرف حموم .....کی تو حمومه ؟رنگ سفیدش بادمجونی شده بود و چشاش لوچ . دست وپاهاش به رعشه در اومده بودن ......راستی کی تو حمومه ؟کی .....

|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385  |
 
 
بالا