تبليغاتX
تولد يک مرگ - نمی نویسم
داستان ،شعر،نقد وحرف های من
  نمی نویسم

صدالی قار وقور شکمش اعصابش را خورد کرده بود .قلم رو پرت کرد روی برگه های سفیدی که نامرتب وبهم ریخته روی میز پخش بودن .ازروی صندلی بلند شدو اتاق وترک کرد.یکراست رفت طرف اشپزخانه .نگاهی به سماوری که ماهها میشد که خاموش بود انداخت .و به قوری نشسته ای که توی ظرفشویی بود .یهو هوس کرد سماور رو روشن کنه ویک چایی با اب سماوردرست کنه .با پارچ سفیدی که لبه اش کمی بیشتر از پارچهای معمولی کشیده بود سماور را پر از اب وبا فندکی که توی جیبش بود زیر سماور رو روشن کرد.سرشو برگردوند ونگاهی به کل اشپزخانه انداخت .مدتها میشد که دست ودلش به کار نمیر فت .همه جا رو گال گرفته بود .ظرفهای نشسته همه جا به چشم میخورد .پوسته های پیاز وسیب زمینی وتخم مرغ روی گاز منظره ی کریهی بوجود اورده بود .به خصوص اینکه دو هفته ای هم گاز پاک نشده بود و روغن وچربی همه جاش  ماسیده بود .سرامیکهای زیر ظرفشویی وگاز از فرط کثیفی سیاه میزدند .رفت طرف یخچال قهوه ای رنگ دو دری که درست بقل ماشین لباسشویی بود.لباسهای چرک  از در ماشین لباس شویی که باز بود زده بود بیرون پیرهن سفیدی که مادرش برای تولدش برایش فرستاده بود روی ماشین  درحالی که اغشته به جوهر قرمز رنگی بود افتاده بود .چشمش که به پیرهن افتاد سرش را با حالت ترس ونگرانی تکان داد وگفت :«بفهمه سر از تنم جدا میکنه .....نبینش قطعا بهتره »

برش داشت وپرتش کرد طرف سطل زباله ی زیر اپن.وباز هم منظره کریه ای دیگر .اشغالا از سطل ریخته بودن کف اشپزخونه.دیدن سطل سبب شد چهرشو درهم بکشه .در یخچال وباز کرد .چهره اش درهم تر شد .بوی گندیدگی همه جا رو برداشت . شاید حال وروز بیرون یخچال از توش خیلی بهتر بود .رد سرخ شربت البالو از اولین بطری گیر تا اخرینش ادامه پیدا کرده بود .قطره های ماست در همه جای یخچال به چشم میخورد .از طبقه اول تا اخر اب گوجه ی گندیده ای که از پلاستیکی سوراخ به بیرون نشت کرده ،ریخته بود .میوه ها داخل جامیوه ای گندیده بودن وبه سر تاسر جامیوه ای چسبیده بودن .در محکم کوباند به هم .صدا به هم خوردن بطری ها باعث شد شونه هاش وبکشه بالا وچشماشو محکم روهم فشار بده ولی وقتی صدا قطع شد وفهمید چیزی نشکست .چشاشو با ارامش و رضایت خیال باز کرد .ولی دوباره یاد صحنه هایی که دوهفته چشم بروی همشون بسته بوددافتاد .سرشو به دستش که دستش  هم به یخچال تکیه داده بود،تکیه داد .ذهن به هم ریخته اش بیش از پیش اشفته شد .از اشپزخانه زد بیرون وبرگشت توی اتاق وپشت میزش نشست کاغذهای پاره شده  و گاه مچاله شده از سطل زباله زده بودن بیرون .در کشو رو باز کرد وهمه ی برگه ها رو هل داد تو کشو دو هفته تموم از هر کاری دست کشیده بود و نشسته بود تا این داستان را تموم کند ولی حتی یه صفحه ی کامل هم سیاه نشده بود .که بتونه  به عنوان داستان تحویل استاد بده . روی میز واز هر چی کتاب وورق وخودکار بود پاک کرد .و در کشوی حاوی برگه ها سفید را با کلیدی قفل کرد .می خواست مدتی ننویسد .تا ببیند .

|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه چهاردهم آبان 1385  |
 
 
بالا