تبليغاتX
تولد يک مرگ - نیلوفر گلی با برگهای قلب مانند
داستان ،شعر،نقد وحرف های من
 نیلوفر گلی با برگهای قلب مانند
تو مدتی که دیده بودمش به نظرم ادم شک برانگیزی جلوه کرده بود .گاهی تو کلاس عملی غیبش میزد. در صورتی که سرکلاس تئوری اومده بود . زیاد اهل تعریف با بچه ها نبود.کسی اونو  تو زمان استراحتی که بین کلاس عملی وتئوری گذاشته بودن نمی دید .همیشه سر کلا س  میرفت وروی صندلی که گوشه کلا س بود مینشست .کمی که گذاشتمش زیر ذره بین نگاهم متوجه شدم که انگارسر وسری با یکی از پسرای کلاس داره .چون علی –همون پسره-همیشه نزدیک ترین کسی بود که به اون می نشست .حسابی نسبت بهش کنجکاو شده بودم که بدونم این دختره کیه چرا با کسی نمی جوشه ؟چرا مثل دخترای منزوی می مونه ؟بدجور ذهنمو غرق در مرداب نیلوفریش کرده بود .تا اینکه جلسه هفتم وهشتم ،در حالی که سر کلا س عملی کنار هم نشسته بودیم ،نطقش باز شد .اونم چه باز شدنی! همون یه ساعت کافی بود که شخصیتی که ازش ساخته بودم مثل مجسمه ای سفالی که تازه از کوره وجودت بیرون اوردی ومیخواهی بذاریس داخل کلکسیون مجسمه هات از دستت رها بشه یهو از هم بپاشه .

شر وشور بود از اون دخترای شیطونی که نمونش کم گیر می یاد .از اونایی که هیج جا کم نمی یاره .از انایی که کسی حریف زبونش نمیشه .اره...!از اونایی که وقتی دست رو چیزی میذاره باید حتما بهش برسه .کمی غیر عادی بود .با عقل من یکی که جور در نمی یومد.چرا یهو باید اینقدر عوض شه ؟؟؟ بابا ش واسه خودش کسی بود. دبیرستان رشته نمایش خونده بود والحق والانصاف که که تو نقش  بازی کردن نمره ش بیست بود .بداهه گویی به تمام عیار که به بیشتر لهجه های ایران تسلط داشت و هر جایی که لازم مید ید- کاملا جدی- لهجه شو عوض می شد شیرین بود وتو دل برو .تا حرف میزد همه ساکت میشدن .همه رو مسخره میکرد .هرچند الفاظی که برای صدا زدن دیگرون استفاده میکرد جندان مقبول نبود ولی همه از کنارش با یک لبخند می گذشتن .حاضرم قسم بخورم که هر کسی جای اون این اسما رو به من می چسبوند حتما یه کشیده میخوابوندم  تو گوشش .ولی اون که می گفت ،انگار نه انگار که اتفاقی افتاده !اصلا انگار که اسم خودمو گفته باشه !

اروم اروم بیشتر باهاش اشنا شدم ،با شخصیتش وبا خونواده اش –البته از بین حرفا وتعریفاش – و از خیلی چیزا دیگه که قبلنا برام سوال شده بود .یکی شم علی بود؛ولی الان زوده از علی بگم .

تک دختر بود ولی تک فرزند،نه!یه برادر بزرگتر ویکی هم کوچیکتر از خودش داشت .عموش رئیس یکی از دانشگاههای شهر بود که چند تایی از بچه ها خوب میشناختنش .با هیچ کدوم از فامیلشون ارتباط نداشتن به جز همین عموهه که از قضا خیلی از ش تعریف میکرد .بیشتر هم پیش من !مادرش ،مادر اصلی اش نبود .ولی براش فرقی نمی کرد .چون عاشقش بود.در مورد پدرش زیاد تعریف نمیکرد ولی بردادرش .....

واسه برادرش تازه رفته بودن خاستگاری و قصه خاستگاری اونو که عاشق دختر استاد دانشگاهشون شده بود با انزجار مثال زدنی واسه ما تعریف میکردوچقدر هم که از زن داداش احتمالی اش نفرت داشت .از بین تعریفایی که از نامزد برادرش واسه ما میکرد یه چیزای دیگه ای از شخصیتش دسگیرم شد .

-من عمرا اگه بتونم با یکی مسالمت امیز زیر یک سقف زندگی کنم .مگر یه هفته قهر ودو ساعت اشتی باشم .اخه مگه میشه این مردا رو تحمل کرد .ادم از دستشون حرصی میشه .امان از اونایی که نظر بده هم هستن .مثلا ابروهاتو  کلفت بردار .ارایش نکن یا لباس ابی بپوش بهت می یاد .موهاتو کوتا نکن من تو رو با موهای بلند بیشتر میخوامت ....اه...اه...خرفتای کودن .فکر میکنن برای اینکه زنشونو دوست داشته باشن باید با هراهنگی که مینوازن براشون برقصن.مرتیکه های خود رای !

حرفاش پر از نیش وکنایه بود ولی چون طی تعریفاش ادا واطوار در می ا ورد همه مونو به خنده وا می داشت طوری که کنایه ها در بین مسخره باز ی هاش پنهان میشد .بعدش که مینشستم یه حرفاش فکر میکردم تازه سر می افتادم چه حرفایی زده .یه بار که بد جور ترمز بریده بود .بالهجه لری داشت واسشون رجز خونی میکرد گفتم :«پس چرا با علی دوستی ؟یه مکث کوتاهی کرد. شاید اونقدر کوتاه که هیچکدوم-جز من- متوجه اون مکث با معنا نشدن.بعدشم ژستی گرفت وگفت :«علی هم مثل بقیه .با این تفاوت که اون دوست پسرمه .برای کم نیوردن از بقیه باید یه دوست پسری می داشتم

مریم گفت :چند ساله باهاش دوستی ؟

-یه چهار سالی میشه .فکر کردین چطوری دوستیم .همونجوری که قبلا گفتم یه هفته قهر دو ساعت اشتی !دیگه باهم اینطوری کنار اومدیم .یعنی اون بامن کنار  اومده .

فریبا گفت:یه چیزی بگم....نمی خواهی که باهاش ازدواج کنی که...؟این جور ازدواجا...

-عمرا !!!مگه مغز خر خوردم .با علی ؟من...؟صد سال ...هیشتتتتتت ...اکبیری

 

                                   ادامه دارد .............

|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه یکم آبان 1385  |
 
 
بالا