امشب دوباره به ياد راه نميه پيموده ام انديشناك مي شوم و به ياد دو راهي زمان و تك راهي كه پيموده ام جرعه اي حسرت مي نوشم .اشاميدني بس گوارا در ناگوار ترين لحظه هاي زمانه تي پا خورده ي جهان .باز دوباره در ترديد هاي بي انتها مردد مي مانم كه مردد بمانم يا نه .
اي نگاه رويايي من!....اي زيباي لحظه هاي بي كسي ام .اي لاله زار سنگ صبورم !برايم اي كاش از دل مي گفتي ،برايم كاش از ماندن وبا تمام وجود عاشق بودن مي گفتي .اي كاش از ذهن درب وداغونم به بيرون نظر كرده و مرا براي اخرين بار با نگاهت تعقيب مي كردي .كاش لحظه هاي ديوانگي ام را براي تمام شاپركان شاعر و تمام قاصدكهاي عاشق هجي مي كردي .كاش با زبان بي زباني ات نگاه درمانده ام را در زيباترين اشعار، با صدايي زيباتر از صداي فرياد گونه عشق مي خواندي .كاش زمان را به تعلل نكردن وامي داشتي و تناسب را در هر دو كبوتر عاشق جا مي دادي .كاش اصلا كبوتري كه نگاهش به در براي ديدن نسيمي از عشق خشكيده را با باد اشنا مي ساختي .
اي نگاه من !برايم بگو .برايم بخوان و برايم وجود داشته باش .نه در پس پنجره هاي فولادين قصره ديوگونه ي انتظار .
اي نگاه من !مرا به سوي صحراي عشق رهنما باش و در انجا رهايم ساز .نه چون اهويي سرگشته وديوانه ــ همچو حال كه ديوانه ام-نه چو اهو ونه چو غزال صحراي زمانه از ياد برده ي عشق
مرا تسلي گاه زمان باش ،مرا رهنماي ارزوهاي محال باش
من-اين واپس زده ي زمان-را در ابشاري از رهايي رها كن و رهايي ام را در كتابچه ي يادگار شاعران شاعر نشده ،براي فرداي زمينه درمانده از انسان ،چون شعري از جنس اعلاي سحر بنويس.بنويس از وجود عاري ام .بنويس از خنده ي بي زبان لبان خندانم .بنويس از من كه چو امروز هر روز ديوانه ام .
|
+| نوشته شده توسط
من در شنبه سی و یکم تیر 1385
|