تبليغاتX
تولد يک مرگ - سیا
داستان ،شعر،نقد وحرف های من
 سیا

به دیوارا نگاه می کنم .چرا اینجا باید ابی باشه ؟فردا می گم بیان قهوه ایش کنن .با این رنگ احساس سرما می کنم .چطور تا حالا متوجه نشده بودم .قهوه ای گرمه .اره ...می گم قهوه ایش کنن... دوباره رو مو برمی گردونم طرف اشپزخونه.اینبار به میز خیره می شم .دیروز اخرین بار دو تايي....

لعنت به تو ... حالا که ازاد شدی چه دلیلی داره بهش فکر کنی  ؟!! چقدر دوست داشتی اززندگی ات می رفت بیرون.چقدر از حضورش بدت می اومد .حالا که رفته؛نشستی داری به اون فکر می کنی؟یاد وخاطرش برن گم شن ....از همه چیزش متنفرم..

بذار اصلا به چیز دیگه ای فکر کنم ...اها ،تغییر دکوراسیون . باید جای مبلای راحتی رو با فرفورژه ها عوض کنم .میز تلویزیون هم از اینجا باید بره اون سمت.یهو خنده ام می گیره .سیا همیشه از بودن تلویزیون تو این نقطه متنفر بود .می گفت ادم تمرکز نداره اخه از اینجا بیرون کاملا پیداست. .

هر وقت باهاش رو دنده ی لج می افتادم تلویزیون می اومد اینجا .ناهار وشام میشد استامبولی یا خورشت لوبیا سبز .یاد مه سر تا پا مشکی می پوشیدم تا اینطوری حسابی لجش و در اورده باشم؛موهامو می کشیدم عقب ومحکم می بستم. از این حالت هم خوشش نمی اومد؛دور چشمامو با سایه تیره می کشیدم ولبامو با تیره ترین رژ لب ارایش می کردم.

چرا.....؟چرا باید به اینا فکر کنم .همیشه دلم می خواست بهش فکر نکنم .همیشه دلم می خواست از زندگی ام می رفت بیرون .نگاهاش منو دیونه می کرد .بی تفاوتی هاش،محبت هاش ،گذشت هاش،همه چیزش.وقتی می اومد تو خونه می گفت:«عزیزم ،خسته نباشی ،غذا چی داریم ؟»

ــ«کوفت»

لبخندش یادم نمی ره .تو چشام خیره می شد و اروم در حالی که می خندید ، سعی می کرد تموم ارامشی که در خودش سراغ داره وبه کار ببره وبگه:«بازم کوفت.تو هر موقع اعصابت می ریزه بهم واسه ما کوفت درست می کنی.بیار که خیلی گرسنمه ...نه اصلا بذار، تو خسته ای من میزو اماده می کنم»یادمه وامي ستادم وحرکات اونو تماشا می کردم که چه اروم ومسلط میزو می چیدو الحق والانصاف که خیلی خوش سلیقه هم این کار و می کرد .همیشه تو کاراش سلیقه به خرج می داد .به خصوص کارایی که مربوط به من می شد .ولی من چیکار می کردم!بشقابمو بر می داشتم ومی اومدم تو سالن روبه روی تلویزیون .می دونستم تنهایی غذا خوردن و دوست نداره ولی اون هیچی نمی گفت.همیشه هیچی نمی گفت .غذاشو می خورد وچایی دم می کرد ویه فنجونم،  برای من می اورد وظرفا رو هم می شست .این رفتارش لج منو در می آورد ،حرصم می گرفت ،حرص..

با دستم گلدون روی میز تلویزیون رو می زنم زمین .با صدای بلندی می شکنه .چه صدایی...! از این صدا لذت می برم .اره ،صدای شکستنه ...یاد شکستن خودم می افتم!!

چرا بهش فکر نکنم. فقط همین یه بار...!قول می دم همین یه بار بیشتر بهش فکر نکنم.

دوست دارم شکستن خودم ویه بار دیگه به خاطر بیارم .

چه روزایی بود. دانشگاه می رفتیم .ما چهار تا هم رشته ای بودیم .من وسیا وش ونیما ونرگس . نرگس دوست صمیمی من بود وسیا هم یا نیما میرفت و می اومد .قرار شده بود ما چهار تایی گروهی یه کار مشترک با هم انجام بدیم .همین شد که شش ماهی با هم بودیم .من وسیا وضع مالی پدرامون عالی بود ولی نیما ونرگس نه .یعنی نیما وضعشون خوب نبود ونرگس هم معمولی بودن .همون روزای اول از نیما خوشم اومد .یه جورایی بهش دل بستم .احساس می کردم دوسش دارم .اگه یه روز نمی دیدمش یا حداقل صداشو نمی شنیدم، شب خوابم نمی برد چهار تایی حسابی باهم اخت شده و زمانهای زیادی روبا هم بودیم.ولی نیماهیچوقت احساسی که نسبت به من داشت ونشونم نداد .البته منم بهش نشون نمی دادم .یعنی اینقدر غرور داشتم که قادر به این کار نباشم .. باوجود این ، نمی تونستم تا پیششم چشم ازش بردارم .از با اون بودن ،لذت می بردم .دلم می خواست وقتی باهاشم زمان وامی ستاد

چند بار به دلایل منطقی، مثل تولدش براش هدیه های گرون قيمت خریدم وتو دلم خدا رو شکر می کردم که تولد سیا هنوز نیومده . خلاصه ،اصلا متوجه اتفاقای اطرافم نبودم. اصلا نفهمیدم که نیما نگاش به نرگسه و از اون بدتر اینکه نرگسم بهش علاقمند شده.

حس مي كردم دوستم داره و تصورم این بود که مغروره و نمی تونه عنوان کنه .گاهی فکر می کردم ،حتما چون من پولدارم واون نه، پاپیش نمی ذاره .وقتی واسه تولدم یه هدیه ی گرون قیمت خرید از تعجب می خواستم شاخ در بیارم .اینو به فال نیک گرفتم .گفتم پس حقیقتا دوسم داره .ولی بعدها فهمیدم که اون هدیه ي سیا بوده؛ داده نیما كه بده من . نیما برای من هدیه ی گرون قیمت گرفت ولی برای نرگس یه شاخه رز خرید و دعوتش کرد که دو تایی برن کافی شاپ .یادمه دقیقا روز اخر دانشگاه بود وامتحان اخرو داده بودم دعوت نیما از نرگس برام حكم یه پارچ اب و داشت که ریختن روم واز خواب بیدارم کردن.من وسیا تو اون ضیافت جایی نداشتیم .بعد از اون ضیافت دو نفره هم بود که نیما ونرگس با هم نامزد شدن و بعد...

یادمه روز قبل از تولد نرگس ،صریحا به بابا گفتم که من المان بیا نیستم.نمی تونستم برم المان ونیما رو تنها بذارم . بابا اینا می خواستن برای همیشه ازایران برن.من که نمی تونستم ، می تونستم ؟

      روز قبل از عروسی نیما ونرگس بود که بابا اینا رفتن .من وامونده رو بگو.تنهایی اون روز هیچ وقت از خاطرم پاک نشد.وقتی از فرودگاه برگشتم ،دویدم توی اتاقم ودر و کوبوندم به هم . سه ،چهار تا از قرصای اعصاب مامانو دادم بالا و رفتم زیر پتو.ساعت دوازده ظهر بود که بیدار شدم.بیشتر از هجده ساعت خوابیده بودم .عجب دو هفته ای رو گذروندم.اتفاقاش مثل فیلم جلوی چشمام تکرار می شد .دعوای من وبابا،تصمیم من برای موندن ،تولد نرگس، نامزدی اون دو تا ،رفتن بابا اینا و حالا ازدواج عشق من با یکی دیگه . شکه شده بودم.پنج ،شیش ساعت مثل منگا همون طوری روي لبه ی تخت نشستم و دائم تکرار همه چیز از ابتدا تا به انتها.بلند شدم وایستادم .ولی دست وپاهام جون نداشت وسرم دوران.از اتاق اومدم بیرون راه می رفتم ولی انگار پاهام روی زمین حرکت نمی کردن  .ساعت حدودای شش بود .یه دوش گرفتم واماده شدم. ماشین واز پارکینگ در اوردم و یه راست رفتم خونه ی نیما اینا. اوایل مرداد بود وهواگرم.

اه از اون شب که به من چی گذشت.صداها تو گوشم می پیچید ؛همه از نظرم مسخره می اومدن.دائم زیر لب با خودم حرف می زدم..از نظرم نرگس زشت تر از همیشه شده بود .نیما بدتر... حرارت بدنم ،جیگرم و داشت می سوزوند. همه رفتن وهمه جا خلوت شد .ساعت یک بعد از نصفه شب بود .تو خیابون، وایستاده وبه مسیری که ماشینا رفته بودن خیره شده بودم.که صدایی منو به خودم اورد.

ــباید فراموشش کنی .باید اینو بپذیری که نیما برای تو دیگه تموم شده .

صدا رو می شناختم پس به طرفش بر نگشتم .سیا بود ؛دستشو گذاشت روی شونه مو گفت:

«نیما هیچ وقت متوجه عشق تو نشد ؛حتی امشب

دیگه نتونستم،نشد .اشکام دیگه بهونه ای برای حبس کردن خودشون پیدا نکردن .گریه هام شبیه ناله بود .برگشتم وبه سیا نگاه کردم و گفتم:«چیکار کنم ؟بااین دل وامونده چیکار کنم؟»

ــ«تو اصلا برای نیما مهم نبودی!نیما از اول،فقط نرگس و می دید .لیاقت تو خیلی بیشتر از اونه...»

ــ «چرند نگو.با این حرفا من ،اروم نمی شم .نمی شم....نمی شم... نم..دویدم طرف ماشینم.اون شب مثل دیونه ها شده بودم .همین طوری تا صبح وول گشتم دور خیابونا.دلم می خواست می مردم.دلم می خواست ،بایه ماشین سنگین تصادف می کردم و حافظه مو از دست می دادم .دلم می خواست ....دلم خیلی چیزا می خواست.

ساعت هفت بود که رسیدم خونه .

درو باز کردم .جو وهم بر انگیز خونه ،حس عجیبی رو بهم القا کرد .تنهایی....

درو کوبوندم به هم و به اطرافم نگاه کردم.احساس کردم در ودیوارخونه دارن مي خندن .به من می خندیدن. به تصمیمم ، به نرفتنم ،به تنهایی ام.یه لحظه کم اوردم.دستامو گذاشتم روی گوشامو شروع کردم به داد زدن .اونقدر داد زدم که صدام گرفت.از نفس که افتادم ؛متوجه شدم دارن محکم می کوبن به در .در و که باز کردم دیدم همسایه ها جمع شدن پشت در.« برید ....برید گم شید ...برید» .

صدای تلفن شاید تنها چیزی بود که می تونست منو ساکت كنه وکرد .برگشتم داخل . و در وكوبوندم به هم ..

حوصله ي جواب دادن به تلفن وهم داشتم ..هفتا زنگ خورد ورفت رو پيغام گير .سيا بود .گفت كه اگه بيدارم جواب بدم.حوصله ي سيا رو هم نداشتم وقتي قطع كرد تا چند دقيقه همين جوري به تلفن خيره موندم .اون همه چيز و مي دونست!!؟از كجا فهميده بود؟

احساس كردم تنها اونه كه منو درك مي كنه يه لحظه خواستم پيشم باشه .تا باهاش حرف بزنم .دو ساعت بعد ،دوباره زنگ زد .اما اينبار از پشت در.اومده بود ببينه حالم چطوره؟

اون ساعتا رو هم فراموش نمي كنم ،كه چجوري پيشم موند و من براش حرف زدم .وقتي حرفام تموم شد بلند شد واومد نشست روبروم .تو چشام زل زد .تو چشاش يه چيزي بود كه ديروزم تو محضر باز هم ميشد ديدش .

       -«عشق نيما براي تو تموم شده.حالا مي توني درك كني يه

 عاشق....»ساكت شد حرفشو خورد

- «چي مي خواهي بگي؟»

-«من ... تموم اين مدت مي خواستم بهت بگم كه ....من خيلي بيشتر تو رو مي شناسم  و خيلي بيشتر مي تونم عاشقت باشم .من از همون روز اول مي دونستم كه نيما، نرگس رومي خواد ولي ترسيدم بهت بگم يه فكر ديگه اي بكني !براي همين تا حالا حرفي نزدم ولي حالا كه نيما از زندگي ات رفته بيرون .مي خوام منو تو زندگي ات جا بدي .به خدا ...سعي مي كنم خوشبختت كنم...»

بقيه ي حرفاش و نمي خوام يادم بياد .ولي همين وبگم كه هر چي گفت وهر چي شنيدم .نتيجه اش اين شد كه چند وقت بعد بهش بگم ،اره.ازدواج من واون خيلي تجملاتي تر از ازدواج نيما ونرگس شد .ولي تو عروسي ما نيما ونرگس دعوت نداشتن .واسه سيا هم رفت وامد با اونا رو قد غن كردم .از هر دوشون تنفر داشتم .هر چند نيما دوست صميمي سيا بود وبراش سخت بود ولي قبول كرد.

زندگي مشترك ما شروع شد؛ ولي من هيچوقت همون پاني قبلي نشدم .روحم مريض بود. خودمو تو خونه حبس كرده بودم.بدبخت سيا .اره بدبخت اون كه مثلا باعشقش ازدواج كرده بود .مثل ديونه ها بودم .هيچوقت باب دلش عمل نكردم .ولي اون بر عكس

نمي خوام رفتاراي مهربونش  يادم بياد .از اون رفتاراش لجم مي گرفت .از نگاش لجم مي گرفت و از صداي ارومش كه هيچوقت بلند نشد. .

بسه بسه...ديگه بهش فكر نكن .چرا دارم گريه ميكنم ....؟چرا اينقدر احساساتي شدم .چرا؟

                                               ***                                                  

ولي هر كاري كرد و نكرد .بالاخره منو رامم كرد .ارومم كرد.شروع كردم از خونه برم بيرون .تلفن دوستامو جواب بدم .وقتي مي اومد با هم مي رفتيم قدم مي زديم .يه ماه اين حال وداشتم .اره احساس خوشبختي كردن ،بالا خره به منم دست داد .همه چيز و فراموش كردم . هفته اي دو روز مي رفتم پيش روانشناس .خوب شده بود. همه چيز خوب شده بود تا اون روز لعنتي.

يه روز سيا بهم پيشنهاد كرد كه برم تو شركتش و باهاش كاركنم .اخه اون بعد از فارق التحصيلي به كمك بابا ش يه شركت راه انداخته بود و تو كارشم موفق بود .منم قبول

كردم.

اون روز كه رفتم شركتش .....

شنبه بود و هوا ابري .دفتر شركتش ،طبقه پنجم يه مجتمع تجاري بود . حس خيلي خوبي داشتم ولي.....

چرا بايد اينطوري مي شد ؟ منشي شركت در وبه رومون باز كرد يه نگاه به داخل انداختم .يهو چشام سياهي رفت .باورم نمي شد .توي سرم صداهاي قديمي شروع كردن به پيچيدن .نفسم بند اومده بود .يه لحظه حس كردم ديگه نمي تونم رو پاهام واستم .ولي دلم نمي خواست پيش اونا كم بيارم .برگشتم وتو چهره سيا خيره شدم .لبخند مليح وارومش، ارامش منو بهم مي زد .با همه ي توانم خوابوندم تو گوشش و تموم پنج طبقه رو از پله ها اومدم پايين.سيا پشت سرم داد مي زد و من فحش مي دادم . تا دو هفته مثل ديونه ها بودم .حالم بد بود .خودمو بسته بودم به قرصاي اعصاب .هر كس ديگه اي بود واين قرصا رو مي خورد تا يه سال از جاش بلند نمي شد ولي من خوابم نمي برد.

نيما و نرگس تو شركت اون كار مي كردن .اون به من خيانت كرده بود .همه ي خوبي ياش و فراموش كردم .وقتي قيافش مي يومد جلوي چشام حس مي كردم پست ترين ادمي است كه مي شناسم.

                                           ***

  مي اومد خونه ...مي دونستم تو تب پشيموني داره مي سوزه.حالش بدتر از من بود .يه بار با چشاي خودم ديدم كه يواشكي از قرصاي من ور داشت .از شركت كه مي اومد تو دستش دو تا پرس غذابود مي دونست غذا درست نمي كنم .رو به روي تلويزيون مي نشست و به روبه رو خيره مي شد با من حرف نمي زد .مثل اينكه روش نمشد .صبحا قبل از رفتنش صبحونه درست مي كرد .لباساي چركشو مي ريخت تو ماشين و تا خشك شدنشون تو خونه مي موند ..صبحونه رو اماده ميكرد ولي ظرفا رو مي ذاشت براي من مي دونست تا شب راه مي رم وخونه رو مي سابم .دو هفته ،دو هفته وحشتناك همين جوري گذشت .تا اون شب!  

تو اتاق خواب رو تخت دراز كشيده بودم. اومد تو اتاق ويه نگاهي به من انداخت وغذا مو گذاشت رو عسلي

تو رو خدا بخور پاي چشات كبود شده» «_

دستم  وكردم زير بشقاب وكپش كردم و رفتم زير پتو.صداي قدماش بهم مي فهموند مي ره و مي ياد وبعد صداي جارو شارژي .وقتي مطمئن شدم از اتاق رفته .اروم سرمو از زير پتو اوردم بيرون .ديدم غذاي خودشو اورده گذاشته براي من .يه احساسي بهم دست داد .گريه ام گرفت .دو هفته اي مي شد گريه نكرده بودم .يه ان حس كردم كه دلم مي خواد بياد پيشم ، دستاشو بكشه رو موهامو و نازم كنه .يه ساعت با اين افكار مشغول بودم .تا اينكه تصميم گرفتم پاشم .بشقاب وبر داشتم و شروع كردم به خوردن .نصفش وكه خوردم سير شدم .اروم از اتاق اومدم بيرون .نشسته بود رو به روي تلويزيون . عمدا از جلوش رد شدم .اصلا سرشو بالا نكرد .متوجه شدم اصلا تلويزون نگاه نمي كنه و با يه خودكار داره ور مي ره .رفتم داخل اشپزخونه ..نمي دونستم بايد چيكار كنم. چند بار در كابينت ها رو محكم كوبوندم به هم .ولي اون حتي بر نگشت ببيينه دارم چيكار مي كنم ..چند بار ديگه از جلوش رد شدم .ولي بازم فايده نداشت .رفتم تو اتاق خواب حولمو برداشتم ورفتم حموم .يه شلوار سفيد پوشيدم تا بفهمه ...ولي

دوباره ريختم به هم ..رفتم تو اتاق خوابم و هر چي رو ميز توالت بود،پاشوندم رو زمين .گلدونا رو زدم شكستم .به قاب عكس عروسي مون هم رحم نكردم و خردش كردم.

ولي بازم نيومد .در واز پشت بستم .و چپيدم زير پتو .تا صبح خوابم نبرد .وقتي از خونه رفت بيرون .تلفن وبرداشتم وزنگ زدم يه نفر اومد قفل در رو عوض كرد . ديگه نمي خواستم ببينمش ..نمي خواستم بياد جلومومثل مرده هابشينه.عصر كه اومد .اماده پشت در ايستاده بودم ..كليدشو كه كرد تو قفل .فهميد موضوع از چه قراره .زنگ زد ولي جواب ندادم.

«پاني....پاني...درو باز كن»-

..................-

ــ«اين كارا يعني چي؟...قفلا رو چرا عوض كردي ؟»

»........................«-

ــ«پاني با تو اما»

چند بار زد به در.« ....پاني در وباز كن يكي بياد ببنيه ابرومون مي ره ها ...پاني خواهش مي كنم...»

رفت و دو ساعت بعد دوباره اين صحنه تكرار شد و بعد ديگه نيومد .يه هفته گذشت . همه چيز ته كشيده بود وهيچي تو خونه نداشتيم .خيلي وقت بود خودم نرفته بودم خريد ولي حالا مجبور بودم .لباس پوشيدم كه برم .در ساختمون باز كردم برم تو كوچه كه يه موتوري وايستاد جلوم و زنگ ما رو زد .پرسيدم :با كي كار دارين؟

_«خانم پانته ا كريمي »

ــ«خودم هستم ...»

ــ«بفرماييد خانم .اينجا رو امضا كنيد» يه برگه داد دستم وبعد گفت :«اينم يكي سر كوچه داد .گفت بدم خدمت شما .تصور كنم همسرتون بود.»

امضا كردم وبرگشتم داخل. در بستم و پشت در نشستم .واحضاريه دادگاه .دادخواست طلاق....!

نامه ي سيا هم تو دستم بود ولي بازش نكردم .

خوشحال بودم ...احساس كردم ازاد مي شم .بعد از اون مي رفتم پيش مامان اينا .اونجا حتما بهتر مي شدم.

***

خيلي طول نكشيد يه هفته شد .صبح شنبه رفتيم دادگاه و برگه طلاق وگرفتيم . قرار شد بياد خونه وسايلش وجمع كنه .اومدو خيلي اروم وبي صدا وسايلشو جمع كرد و اخر كار زنگ زد و دو تا پيتزا سفارش داد .يه نگاه انداخت تو اشپزخونه و يه نيم ساعتي از خونه رفت بيرون وبرگشت .در وكه روش باز كردم ديدم دستاش پره. همه چيز خريده بود .پيتزا رو دو تايي خورديم و بعد رفت . .وقتي رفت پاشدم .دوباره افتادم به جون خونه .شستم وسابيدم تا ساعت چهار كه بايد مي رفتم .اخه ساعت چهار، وقت محضر داشتيم.ساعت پنج ونيم كه برگشتم ديگه احساس ازاد ي مي كردم.ازادي...

من ازادم....؟از چي ازادم؟چرا من نبايد بميرم ؟اره بايد بميرم.اخه چرا بايد اينطوري بشه...؟ چرااون كثافت با من اين كار وكرد .نيما خدا لعنتت كنه. تو منو نابود كردي . سيا رو نابود كردي .همه رو نابود كردي .چرا نبايد گريه كنم ؟بياييد اشكا ،بيااييد .بريزيد .تا من راحت شم .بياييد بيرون .مردم از بس جمع شديد .سد شديد .ديگه نمي خوام سفت باشم .نمي خوام ثابت كنم كه مي تونم ... .مي خوام بميرم .مرده شور اين غروره رو ببرن .مرده شور اين زندگي رو ببرن .اخه تو كي هستي ؟تو يه پسته بي شعور از خود راضيي .چرا بايد نيما تو رو بخواد؟ چرا؟نرگس يه فرشته بود .ولي تو چي؟يه ادم كثيف مغرور و پرو، كه فكر مي كرد از دماغ فيل افتاده .اره بلدم چيكار كنم .پا ميشم مي دوام تو اتاق خواب. كشوي اولي را باز ميكنم وجعبه ي قرصامو در مي يارم .چشمم مي افته به نامه سيا .هنوز نخوندمش .در قوطي رو باز مي كنم و هر چي توشه مي ريزم كف دستم .پارچ اب روي عسليه .يه ليوان پر مي كنم وقرصا رو مي خورم .مي رم مي چپم زير پتو. نامه سيا دستمه....

                                               ***

چند وقته به نامه خيره شدم نمي دونم .جرات باز كردنش وندارم ودستام مي لرزه .مرگ بايد چند قدمي ام باشه.

اره .تو اين فرصت نامه ي سيا رو مي خونم .اون خيلي همراهي ام كرد بايد حرفاشو بخونم وبعد...

اِ ....چرا اينطوري نوشته ؟چرا اينقدر ....اون كه دست خطش خوب بود .انگار دستاش مثل دستاي من مي لرزيده:

پاني من ...زندگي من....عشق من....هستي من...وجود من

فكر مي كردم مي تونم خوشبختت كنم ....مي تونم برات تكيه گاه باشم...  

ارامش بخش روح اشفتت باشم ....فكر مي كردم مي تونم عشقت بشم...

هستي ات بشم....زندگي ات بشم...وجودت بشم...

اما زهي خيال باطل .تو اين مدت فقط برات يه سوهان روح بودم .يه ادم

اضافي كه بايد تحملش مي كردي .منو ببخش.من خود خواه بودم .من تو

رو مي خواستم و مي خواستم توهم من وبخواهي .هشت ماه از زندگي تو برات

جهنم كردم.با تمومم وجود احساس مي كنم تو زندگي ات اضافي ام .يه بارم به

دوشت .يه ادم نچسب كه بايد تحملش كني .ديگه نمي خوام اذيتت كنم .پس

براي هميشه ازت جدا مي شم .اميدوارم ازادت كرده باشم .

                                    با تشكر اوني كه هميشه مي خواستت و مي خواد ت ،سيا   

چرا نمي تونم نفس بكشم ؟چرا نمي تونم اب دهنمو قورت بدم .چرا سرم گيج مي ره نه.من نمي خوام بميرم ....سيا ....

گرممه ..دارم خفه مي شم . تلفن...تلفن كوش؟

 

|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385  |
 
 
بالا