موسيقي اون منو ياد موسيقي فيلماي محسن انداخت ــ تو اون يه هفته اي كه خونشون بودم ــ هر شب ميذاشت تو ويدئو و من وسطاش از ترس چشامو مي بستم ودر گوشامو طوري كه محسن متوجه نشه ميگرفتم انوقت سعي مي كردم به چيزي بهتر از اينايي كه ديده بودم فكر كنم .يادم از لحظات بعد فيلم اومد كه مجبور بودم با محسن تا دمدماي صبح بيدار باشم ودرمورد فيلمي كه نديده بودم و صحنه هاي به قول اون هيجان انكيزش با هيجان تر حرف بزنم .واي كه اون يه هفته به نظرم بدترين دوران عمرم بود .نگاهمو از اتاق بابا گرفتم وبه اين فكر كردم كه گاهي وقتا وقتي تصور ميكردم، اگه روزي دزدي به خونمون بياد اولين كاري كه مي كردم اين بوده خواهد بود كه يا داد بزنم يا يه طوري بابا رو خبر كنم .شايدهم از تر س همون جا زير پتو ميموندم .تو اين فكر بودم كه ديدم اين كار رو نكردم كه هيچ حالا دارم ميرم پايين .اين مساله باعث شد كه احساس شجاعت كنم .سرم روبالا گرفتم. حس كردم نيروي به پاهام منتقل شد و بااراده اي قوي تر از پامو گذاشتم رو يه پله پايين تر .ولي متوجه شدم كه پله ها يي رو كه هميشه دوتا يكي ميكردم؛ــ عادتي كه هيچگاه حتي زماني كه بابا پايين پله ها بادو تا چشم قرمز وحشناك انتظار پايين اومدنم وميكشيد كه به خاطر خطايي كه كرده بودم تنبيهم كنه از اون دست نمي كشيدم ــ.حالا دارم يكي كي اونم با سرعت عمه حوري مامان كه پاهاش درد ميكنه يه ساعت طول ميكشه يه پله بره بالا يا پايين حركت ميكنم .درك اين موضوع دوباره سستم كرد .حس شجاعتي كه كرده بودم يه ان پر كشيد .نا اميدانه به پاهام نگاهي انداختم .ديدم هيچ لرزشي در اونا به چشم نمي خوره .چشمانم رو به بيرون چرخوندم و حيات رو كه در تاريكي دودلي فرو رفته بود نگريستم.صداي شاخه ها يي كه با ضرب اهنگ باد مي رقصيدن ،موسيقي جديدي بود كه بر صحنه دامن زده بود .شير اب و اول يه موجود وحشتناك .چيزي شبيه جن ديدم ولي زود فهميدم كه تصوورم اشتباه بوده .نور ماه حياط وبه اندازه توانش اونم تنها زماني كه ابرها بهش مجال ميدادن روشن كرده بود.هر بار كه باد ابرها رو جلوي ماه هل ميداد . سبب ميشد، انوار سفيد ماه از روي زمين محو شه وتصاوير درهم وبرهمي در حياط به چشم بخوره. گوشاموتيز كردم كه صداي جير جيري كه شنيده بودم ودوباره بشنوم كه البته تنها چيزي كه كه بهش توجه نكردم همون صداي جير جيري بود كه منو به اينجا كشونده بود .چون صداي جير جيركهايي كه فضا رو پر كرده بود توجه منو جلب كرده بود .هيچ وقت به صداي شب اينطوري گوش نداده بودم .اونقدراز تاريكي بدم مي امد كه هيچوقت سعي نكرده بودم زيباييهاي شب ودرك كنم والان بي اختيار داشتم به صداي گوش نوازي گوش ميدادم كه بعد از اون موسيقي هاي رعب انگيز شايدميشد گفت زيباترين موسيقي زندگي ام بودند .نسيمي كه درون راهرو پيچيد تموم تنمو كه روي اخرين پله ايستاده بود و نوازش كرد كه حس خوبي رو برام به ارمغان اورد. ولي صداي زوزه ي سگي كه از توي كوچه مي يومد باعپ شد به حال اولم برگردم و موقعيت خودم ودليل امدنم به اينجا رو كه فراموش كرده بودم وبه ياد بيارم .صداي جير وجير حالا تبديل به صداي خرت وخرت شده بود .تو ذهنم مجسم كردم كه دزدي كه تو زير زمينه از لاي وسايل مادر بزرگ تونسته صندوقچه شو پيدا كنه واز داخلش بيسكويتي برداشته و داره ميخوره .نترسيدم !نه ...بيشتر از عمل اون دزد به خاطر اينكه دست به بيسكويت هايي كه مادر بزرگ براي سال اقاجون هر سال ميخريد كه ببره سر مزارش عصباني شده بودم .اين فكر باعث شد،من ،كه پله اخرو رد كرده بودم بيست قدمي رو با عصبانيتي كه هيچگاه در خودم سراغ نداشتم طي كنم .يك لحظه به خودم اومدم وديدم بر خلاف حرفهايي كه هميشه بچه هاي كوچه درباره ترس من ميگفتند ــاينكه اگه، تو تاريكي گير كنم همون جا درجا سنكوب ميكنم ــحالا داشتم توي تاريكي ،نصفه شب اونم با دست خالي به جنگ دزدي ميرفتم كه به صندوقچه ي مادر بزرگم دستبرد زده بود.
حس كردم چيزي جز صندوقچه برام مهم نيست و اصلا از تاريكي حياط وتنهايي خودم با دزدي پليد نمي ترسم !تو اون لحظه فقط رفتن به زير زمين برام مهم بود. وقتي جلوي در زير زمين كه سه تا پله بايد براي رسيدن بهش ميرفتي پايين رسيدم باكمال تعجب با در قفل وبند شده زير زمين روبرو شدم .ديگر هيچ صدايي نمي اومد .انگار اصلا صدايي وجود نداشته .تازه يادم اومد كه ديگه صندوقچه اي
تو زير زمين نيست .بعد از مرگ مادر بزرگ -كه حالا چهل روز ازش ميگذشت ــبابا تموم يادگارهاي مادر بزرگ وداده بود عمه زهرا كه جلوي چشاش نباشه . نگاهي به حياط انداختم .تازه چشمم خورد به متكاي عمو علي كه پشت حوض زير درخت بيد خوابيده بود .اره سرشو درحالي كه دو تادستاشو پيشونيش گذاشته بود تشخيص دادم .درست كه فكر كردم ديدم اره !توي حياط به جز اون عمومحمد ومحسن وپدرام هم كنارهم خوابيدن . ديشب براي مراسم چهلم مادر بزرگ از تهرون اومده بودن .
توي چاله زير زمين ايستاده بودم و فكر ميكردم : شب قبل از اينكه بخوابيم.چقدر پدرام ومحسن، به من، به خاطر اينكه ترسيده بودم با اونا توي حياط بخوابم خنديده بودن . الان من! تنها!و به قصد از پا در اوردن يه دزد اينجا ايستاده بودم .احساس غرور كردم .نه شايد بهتره بگم احساس شعف .احساس پيروزي كه بعد از يه مسابقه نفس گير كشتي با يه حريف خيلي قدر تر از خودم بهم دست بده .حالا كه درست به اون شب وبعد از اون فكر ميكنم مي بينم ديگه كسي به من به خاطر اينكه از چيزي ميترسم نخنديد .ياد اون روزي ميافتم كه به خاطر ترسم بابچه ها نرفته بودم قلعه بيرون شهر .مادر بزرگ روي ايون كنار سماور اتيشي اش نشسته بود .نگاه بامعنايي به من كرد .انگار با نگاش مي خواست بگه مرد بايد شجاع باشه .نخواسته مرداي فاميل ما .ولي بعد لبخندي زد .با دستاي لرزونش يه چايي ريخت ورو كرد به من. استكان برداشت ودستشو دراز كرد طرف من وگفت :يه روزي ميرسه كه اوازه نترس بودن وشجاعت تو توشهر مي پيچه .طوري كه همه اينا يه خاطره باور نكردني براي بقيه ميشه . پايان
|
+| نوشته شده توسط
من در جمعه هفتم مهر 1385
|