تبليغاتX
تولد يک مرگ - حقیقت دروغ 4
داستان ،شعر،نقد وحرف های من
 حقیقت دروغ 4

چون اون سال بهار، يهو هوا رو به سردي گذاشت .تازه  هوا خوب شده بود و درختاي ميوه شكوفه كرده بودن وحالابا سرد شدن مجدد هوا ميرفت كه تموم درختا سرما بزنه ومحصولات باغات ميوه به كل نابود شه .براي ابنكه از خسارتهاي وارده كم كنيم شب وروز اطراف درختا اتيش روشن ميكرديم .تنه ي درختاي خشك شده يا تاير هاي از بين رفته ماشينا رو از اپاراتي ها ميخريديم ودور اطراف زمينا روشن ميكرديم .اين اتيشا به هيچ عنوان نبايد خاموش مي شدن .پس تمام اهالي دست به دست هم داد بودن كه شيفتي مراقب باشن كه احيانا اتيشا خاموش نشن .منم كه بايد هواي همه جا رو مي داشتم ديگه فرصت سر خاروندن هم نداشتم چه برسه به اينكه بخوام به چيزي فكر كنم .ده شونزده روز از عيد گذشته بود كه هوا بهتر شد وتونستيم نفس راحتي بكشيم .با تمو م شدن تعطيلات و بر گشتن عمو وبابا اينا دوباره ياد گذشته ها افتادم.و ياد اينكه قراره يه نفر بياد كه منتظرشم .

اومد همونطوري كه قرار بود بياد .دختر خوبي بود و اهل تهران .اينكه اهل تهران بود و اينقدر خاكي خوشحالم ميكرد .اون جايگزين عشق من ميشد .هر چي بيشتر باهاش صحبت  مي كردم بيشتر حس ميكردم همووني كه دنبالش مي گشتم .روزها مي گذشت و به تابستون نزديك ميشديم .خونه هم در شرف اتمام بود ومن خوشحال .

بايد ياد و خاطره ي ريحان به طور كامل از ذهنم پاك ميشد كه داشت ميشد.اخراي خرداد ديگه تصميم گرفتم برم وازش خواستگاري كنم .به مادر كه گفتم اخماشو تو هم كرد.گفت تو در وهمسايه اصلا خوب نيست .توو ريحان باهم نامزد بوديد اخه يهويي چي شده كه ميخواهي ولش كني ؟مردم چي ميگن .منم جوابشو دادم .گفتم چرا بايد ريحانه رو ولش كنم .گفتم او  هوايي شده .شهري شده .ديگه منو نم خواد . اگه منو ميخواست كه تو اين مدت  پا ميشد بياد ببينه چرا من مي خوام ولش كنم ولي حتي زحمت نكشيد واسه عيد بياد ده .مادر اون از خداشه چرا نمي فهميد .

هر چي بود اونو وبه طبع بابا رو راضي كردم .بايد خودم ميرفتم باهاش صحبت ميكردم .و علاقه مو نسبت بهش اشكار ميكردم .شب قبلش رفتم تو انباري تا حرفايي كه ميخواستم بهش بزنم روتمرين كنم.

_ببنيد دكتر كشاني من از همون روز اولي كه شما رو سر دور اهي سوار كردم .يه جوارايي بهتون علاقمند شدم .البته حمل بر كستاخي من نشه .من هيچ وقت به شما جز به چشم خواهري نگاه.......

نه....نه اينطوري خيلي ضايعه ....

-ببنيد خانم كشاني .خانم دكتر......

نه.......اينطوري خيلي بده بهتره بگم .

-سحر خانم ........نه بابا بعد ميگه چه پرو هنوز هيچ چي نشده خودموني شد .

-خانم دكتر من بايد درمورد يه چيزي با شما صحبت كنم

اينطوري كه فكر ميكنه به عنوان بيمار رفتم پيشش

-خانم دكتر ميتونم شما رو ريحانه صدا كنم..........................................................................................................................................................................................................ريحانه ؟

چرا گفتم ريحانه ؟

-خانم دكتر ميتونم شما رو ريحان ...............

دهه لعنتي ...سحر .ميتونم شما رو سحر صدا كنم ؟

اخه چرا بايد اجازه بده من يهويي سحر صداش كنم

اصلا اجاه گرفتن معني نداره بايد همون اول بگم ريحان جان

............................

ريحان ؟ريحان ريحان ريحان

اصلا ولش كنم اسمشو صدا نميكنم .

من ميخوام درمورد اينده خودم وخودتون صحبت كنم .راستش من يه مدتيه كه احساس ميكنم نسبت به شما علاقه ي خاصي پيدا كردم . ميخوام از شما تقاضاي ازدواج........بكنم .ميشه بهش فكركنيد ؟

ميشينم سر جام كلمه ي ازدواج وتكرار ميكنم :ازدواج ازدواج ازدواج هيچ پژواكي صدام نداره اونقدر خرت وپرت تو انباري هست كه باعث شه صدام پژواكي نداشته باشه .به خرت وپرتا نگاهي انداختم.كارتني كه دفتر وكتاباي قديميم توشه بقل دستمبود. درشو باز كردم .اولين چيزي كه نظرمو به خودش جلب كرد دست خط ريحان بود .امدم ورش دارم كه به خودم نهيب زدم . كنارش زدم .بعدي دفتر خاطراتي كه ريحان براي عيد ي برام خريده بود .

به خود م نهيبي زدم وكنارش زدم .دفتر فيزيكم .بازش كردم .صفحه اولش نوشته شده بود:

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق ومستي

و تو چون مصرع شعري زيبا ،

سطر بر جسته اي از زندگي من هستي

                                                  تقديم به عشق زندگي ام ريحان  

نهيبي ديگه زدم و كنارش ميذارم .كتاب شيمي مو باز ميكنم صفحه اولش

هر كه عاشق شد جفا بسيار بايد كشيد

                                              بهر يك گل منت صد خار ميبايد كشيد

نهيب

نميشه

هر كه عاشق شد جفا بسيار بايد كشيد

                                              بهر يك گل منت صد خار ميبايد كشيد

نهيبي ديگر به خودم زدم وكارتن وهل دادم اونور تر كه باعث شد بيفته وكتابا ازش بريزن بيرون .سعي كردم جمعشون كنم .كه از وسط  دفتر چه كنكور ازاد، يه كارت پستال افتاد روي زمين .نگاهي بهش انداختم

   تو را دوست دارم .ياد تو را كه ابي ترين خلسه است

        تو را دوست دارم و نام تو را كه زيباترين واژه است

              من از اسمان بي نيازم ،كريمان دستان تو كافي است

                       خدا شاهد است

                               زمين بي تو گلدان خالي است

پاشدم وبا پا دوباره كارتن وكپش كردم واز انباري زدم بيرون .ساعت ده صبح بود كه رفتم پشت در خانه بهداشت ؛ واستادم .نمي دونم چرا نمي تونستم برم تو .پاهام همراهي نميكردن . يه ده دقيقه اي همون جا بودم كه سحر اومد بيرون

-«اقاي مهندش اتفاقي افتاده ؟از داخل بيرون رونگاه كردم شما رو ديدم .الان يه ربعي ميشه همين طوري اينجا ايستاديد !فكر كنم كاري داريد .»

-«نه...نه...يعني چرا .ميشه چند لحظه وقتتونو بگيرم ؟

خوشبختانه كسي الان داخل نيست ومنم بيكارم .بفرماييد داخل ..»

                                          ***

 

_«بفرماييد اقاي مهندس !موردي پيش اومده »

-«راستش مي خواستم بگم ..........اينه ......چيزي كم كسري نداريد ؟»

-«اوني كه ميخواهي بگي رو بگو !»

حقيقتش من يه مدتي هست كه ميخواستم اينو به شما بگم .ولي نميدونم چرا امروز وفردا ميشد .»هل كرده بودم ودائم  با كتابا وبرگه هايي كه روي ميز بود ور ميرفتم كه يكي ازكتابا افتاد روي زمين خم شدم ورش دارم .نگاهي به عنوانش كردم :ريحانه

خشكم زد .همونطوري منگ بهش زل زدم .

_«چي رو مي خواستيد بگيد  ؟»

نمي تونستم حرف بزنم .يه نگاه به عنوان كتاب مي نداختم يه نگاه به سحر خانم ._«مثل اينكه يادتون رفت چي مي خاستيد بگيد !»

-.................................

-«اقاي مهندس ............اقاي مهندس !»

-«بله ...بله !»

-«چتون شد يهو »

-هيچي ببخشيد مزاحم شدم .»پاشدم وكتابو گذاشتم روي ميز و عزم رفتن كردم كه جلومو گرفت .

_«همين!با من چيكار داشتيد ؟»

-هيچي يه كاري كه فكر كنم كار اشتباهي بود .»

-« نمي ذارم   بريد .من ادم كنجكاوي هستم .بايد بفهمم شما چتون شد يهو .»

با من چيكار داشتيد ؟چرا منصرف شديد ؟»

-«خواهش ميكنم من حالم مساعد نيست .خدانگهدار»

از اونجا زدم بيرون .يه راست رفتم طرف رودخونه .چرا هر جا ميرفتم اون با من بود .اسمش .يادش .خاطرش .

-«اقاي مهندس !»

شكه شدم .يهو از جا پريدم .سحر   پشت سرم ايستاده بود .

-شما حالتون خوب نيست .رنگ روتون پريده .

-چرا اومديد اينجا ؟»

-«چون بدونم چتون شد !»

-«من عذر ميخوام .ببخشيد .شرمنده.اشتباه كردم .اصلا غلط كردم گه خوردم ....»

-«وا... اقاي مهندس اين چه حرفاييه كه ميزنيد ....از شما بعيده »

-«حقمه ...خانم دكتر حقمه »

-«من كه فكر نميكنم ...ببينيد .شما يه چيزي تو دلتونه كه بد جور داره عذابتون ميده .من ميدونم كه هست .از همون روزي كه اومدم اينجا وشما رو ديدم متوجه شدم .هميشه دلم ميخواست يه جوري ازتون بپرسم .يا حداقل يه جورايي بفهمم.

البته يه چيزايي هم ميدونم .از اهالي شنيدم .ولي همه ي سوالاي منو پاسخگو نبودن »

-تو چي شنيدي ؟

-اينكه شما .... بادختر عموتونو نامزد ميكنيد وبعد يهو بهمش ميزنيد .

اينكه دختر عموتونو خيلي دوست داشتيد ويهو ولش ميكنيد .اينكه ...

-«خواهش ميكنم بسه....»نمي دونم چي شد كه زبونم باز شد .تموم حرفايي كه تو دلم جمع شده بودنوبهش گفتم .همه چيزو همه حقيقت و حتي بهش گفتم كه واسه چي رفته بودم پيشش و چيكارش داشتم .اينم بهش گفتم كه نمي تونم ريحانه رو فراموش كنم .گفتم ريحانه با روحم  پيوند خورده .اينم گفتم كه چقدر خودمو گول زدم .خودم فريب دادم كه فراموشش كردم .اينكه ميتونم يكي ديگه رو به جاش دوس داشته باشم و گفتم كه امروز روزي و فردا روزي كه من ديگه تصميم به ازدواج بگيرم. گفتم كه ..........اونقدر گفتم وانقدر ناليدم وانقدر اشك ..... كه ........

وقتي ميخواست بره گفت

«دلم به حال تو نميسوزه دلم به حال ريحانه ميسوزه كه چه فكرايي در مورد تو كرده .دلم به حال اون ميسوزه كه بياد.........»حرفش و خورد ورفت .سبك شده بودم .احساس راحتي ميكردم . حسي كه مدتها گمش كرده بودم .يه ماهي گذشت ومن ديگه حتي از روبه روي خانه بهداشتم كه رد ميشدم نگاهم و اونطرف نمي كردم .خونه تموم شده بود .دلم ميخواست دور تا دور حياطشو به جاي اينكه ديوار كشي كنم با چوب نرده بكشم .  .هميشه تو روياهام چنين خونه اي رو تصور ميكردم .عصرا كه بيكار ميشدم مي اومدم بالا ودست به كار ميشدم .يه روز وقتي حسابي خسته شده بودم وعرق از چهار بندم راه افتاده بود.از كار كنار كشيدم و رفتم رو تپه .نگام افتاد به يه ماشن كه داشت نزديك ميشد .از دور نمي شد تشخيص داد چه ماشينيه ولي مشخص بود از اهالي نيست .نزديك كه شد فهميدم يه زانتياي سربي رنگيه .سه نفر ازش پياده شدن .يه مرد ودو تا خانم.از تپه مييومدن بالا .اول دكتر وتشخيص دادم وبعد.......ريحانه رو .قلبم به تاپ تاپ افتتاد ولي مرد و كه تشخيص دادم ....خودشون بودن .پس كار خودشو كرده .پسره رو اورده اينجا .تا پيش من كلاس بياد .ولي سحر با اونا چيكار ميكنه .هر چي نزديك تر ميشدن .بيشتر دست پاچه ميشدم .وقتي رسيدن بالا .نفس همشون در نمي يومد .

-_«سلام احمد جان !»

صداي خودش .نگاه خودش .لبخند خودش .گفت احمد جان !همون احمد جان خودش !

-«سلام اقاي مهندس »

لبخند با معناي سحر و دستاي گره خورده به.....

-«سلام جناب مهندس »چهره ي با نفوذش ،نگاه با معناش ودستاي گره خوردش تو......

-«معرفي ميكنم احمد جان،دوست و پسر عموي گلم .ايشونم دوست عزيزتر از جانم  سحر جان و ايشونم نامزدشون اقا سامان .اقاي دكتر سامان محمديان .

خشكم زده بود.چي ميشنيدم !!

يعني حقيقت داشت  .نمي دونستم بايد سنگين باشم يا بخندم .چند دقيقه اي اونجا ايستادن ودر مورد منظره ي زيباي خونه اي كه ساخته بودم صحبت كردن .

و سحر .سامان رفتن دور بزنن.دست در دست هم مثل دو تا عاشق .

                                      *** 

زندگي  مشترك ما دو هفته بعد از برگشتن ريحان اغاز شد .و شيريني روزايي در كنار هم بودن خط بطلاني كشيد روي تلخي دوران جداييمون .هر چند بهش گفتم كه هيچ وقت نميتونم اين كارشو فراموش كنم وببخشمش ولي بهش دروغ گفتم .من هيچ وقت نمي تونم از اون كينه اي به دل بگيرم .اون دختره منحصر به فردي بود .همه ي كاراش اينجوري بود.براي امتحان كردن من كه بدونه چقدر دوسش دارم .وارد بازي شده بود كه عمرا من متوجهش نشدم.وقتي  فهميدم اصلا رشته تحصيلي شو عوض نكرده ومي خواسته منو امتحانم كنه .كلي ذوق كردم .

.وقتي برام تعريف كرد .كه چرا اون تابستون لعنتي شخصيت دروغيني رو نشونم داده .به متفاوت بودنش با بقيه ايمان اوردم .از اينكه  گفت هر چند تو امتحانش مردود شدم؛ ولي  نتونسته فراموشم كنه از خودم خجالت كشيدم .وقتي تعريف كرد كه اصلا از برخورد اون روز- پشت در خوابگاهشون-هيچي نفهميده و تا يه ماه مثل ديونه ها شده بوده از خودم بدم اومد.وقتي گفت سحر رو فرستاده تا از حال روزمن خبر پيدا كنه ....................

ازاينكه

 ازاينكه ..................

                          
|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385  |
 
 
بالا