-«هيچي ...اونقدر دلم برات تنگ شده بود كه ....»
_«زبونت بند اومده ....!؟»
لبخدي زدم ورفتيم طرف ماشين .عينكشو بر نمي داشت و اين موضوع عاصي ام كرده بود. نمي دونم از غرورم بود يا روم نمي شد كه نمي تونستم بهش بگم عينكتو بردار ؛دلم براي چشات تنگ شده . اين ترديد باعث شده بود نا خواسته كاراي شتاب زده بكنم .واين مساله از چشاي تيزبينش دور نموند .
-«چته؟چيزي مي خواهي بگي ؟»
_«نه.....يعني ... تيپ زديا .نسبت به دفعه قبل، كه از هم جدا شديم خيلي عوض شدي !»
_اره ...بهم مي ياد ؟»
_«تو همه چي بهت مي ياد .به قول مادرم .گوني ام تنت بره ،خوشگلت ميكنه ؛فقط يه چيزي ...مي شه اون عينك واز چشات برداري .ايجا كه افتاب نيست »
_« مهم كلاسشه،حالا مي خواد افتاب باشه،مي خواد نباشه. »
_«حالا بريم ده همه نگات مي كننا ..»
_«خب بكنن .گناه كه نكردم .يه عينك زدم .»
ماشين وروشن كردم و راه افتادم .نمي دونم چرا لهجه ي شهري اش ازارم مي داد.از شهر كه خارج شديم پامو روي گاز فشار دادم ودنده چهار كردم
_«حالا اين عينك و برا ما بردار .قرار نيست واسه ما هم كلاس بيايي كه .»
از پشت عينكاش يه نگاه خاص بهم انداخت و خواست عينكشو برداره. احساس كردم چيزي تو دلم تكون خورد .ذوق زده شده بودم . ولي ...همش تو دلم ماسيد.نزديك بود چپ كنم
_«ابي ....؟!!»
_«چيه بهم مي ياد؟اينو يكي از دوستام ،كادوي تولد بهم داد .مي گفت چشات اگه ابي شه ديگه محشر ميشي.عينه خارجي ها !اون ميگه قيافم مثل بريتني اسپارسه .فقط رنگ چشام بايد عوض مي شد . »
_«يعني به خاطر اينكه شبيه بريتني ...اس چي چي بشي ،بايد نگاتو مصنوعي ميكردي ؟»
_«نگاه مصنوعي ديگه چيه ...؟اين فقط لنزه رنگيه ....بهم نمي ياد؟»
_«به قيافت چرا .ولي به شخصيتت نه .»
_برو تو هم ديگه .چه بي سليقه .»
_«بي سليقه ؟تو كه سليقه ي منو دوست داشتي !؟»
_برو بينيم بابا ....چه خبره كه !كي اينجا ها رو اسفالت كردن ؟»
جوابشو دادم وساكت شدم .از طرز صحبت كردنش خوشم نيومده بود .از طرز لباس پوشيدنش كه بدتر .اعصابم بهم ريخته بود . سعي كردم خودمو كنترل كنم .نمي دونم چرا اينطوري مي كرد .حرفاش برام مثل نيش عقرب مي موند .حس مي كردم يكي داره قفسه ي سينه مو فشار مي ده .بغض عجيبي راه گلو مو بسته بود .چقدر به ملاقت اولمون فكر كرده بودم .ترك خوردن قلبم وحس ميكردم .سعي كردم بغض گلو مو قورت بدم .و بعد گفتم «ريحان !»
تو چشام خيره شد .رومو كردم طرف جاده و گفتم :«چي شده حالا لهجت عوض شده ؟اونم مده ...كلاس داره ؟»
_«فلسفه ي اون كاملا فرق ميكنه .كاري به كلاس ملاس نداره !»اول سكوت كرد ولي وقتي ديد متوجه نشدم ادامه داد :«لهجه ...!اخه چيه اين لهجه ي ضايع و دهاتي .هر جا ادم ميره ابروشو مي بره !يه طوري به ادم نگاه ميكنن انگار از پشت كوهي، ده كوره اي چيزي اومده باشيم .يعني اشتباهم نمي كنن، بدبختا ها !...»
_يعني چي..... ؟منظورت اينه كه ده ما ده كوره است؟ »
_«نه پس ؟يه شهر بزرگه، باكليه ي امكانات!»
_«ولي يه ده كوره هم نيست .نديديش تازگي .اينقدر خوب شده .خونه هاي تميز . مزارع .....»
زد زير خنده وسبب شد حرفم نيمه تموم بمونه ؛ گفت :«چقدر ساده اي تو !يه طوري حرف ميزني انگار تا حالا شهر نرفتي!دلت خوشه .خودتو گول نزن .اينجا جز يه روستاي زپرتيه بي امكانات ه عقب افتاده هيچي نيست .»
نتونستم جلو خودم وبگيرم وداد زدم :«ريحانه ...»
بهم ريخته بودم .اينكه اين حرفا رو از دهن اون ميشنيدم داشت ديوونه ام ميكرد .تا برسيم ده جر وبحث كرديم واين اولين جر وبحث من با اون بود.
رسوندمش خونه شون ولي زنمو كه دعوتم كرد برم داخل بهونه ي كار وكردم واومدم خونه . يه راست رفتم تو انباري و درواز پشت بستم . مستاصل بودم .ده دور ،نه صد دور. انباري رو دور زدم.فشار عصبي باعث شد، احساس ضعف كنم و يه گوشه بيفتم .بقلم به ديوار يه سيني بزرگ استيل تكيه داده بودن .توش نگاه كردم .چهرم ومات نشون مي داد . تو چشام خيره شدم .حس كردم سد بزرگي كه پشتشونه در حال ترك برداشتنه ولي نمي تونستم مقاومت نكنم .شكسته شدنش، اعتبارمو پيش خودم نابود ميكرد .غرورم اجازه نمي داد، كم بيارم .هر كسي غير از اون اين حرفا رو زده بود حتما خوابونده بودم تو گوشش . سعي كردم به خودم مسلط شم پس بلند شدم ورفتم سراغ ميزاكبر، كه ميخواست درختاشو سمپاشي كنه .بعدشم به دوسه تا جا ي ديگه سرزدم .ظهر م برعكس هميشه دو ساعت خوابيدم .وقتي بيدار شدم .نمازمو خوندم ويكي دو تا صفحه هم قران .حالم بهتر شده بود و كمي هم منطقي .تغيير رفتاراي ريحانه غير عادي نبود .بالاخره تو جو اون شهر بزرگ .اين چيزا غير ممكن نبود .زرق وبرق شهر ،اونو بد جور جذب خودش كرده بود .وقتي درسش تموم ميشد و برمي گشت همه چيز به حالت عادي خودش برمي گشت. سعي كردم همه چيزو فراموش كنم و برم خونشون .تصميم گرفتم تواين تعطيلات با حرفام و صحبتام ،ذهن منحرف شده ي اونو به حالت اولش متمايل كنم .ولي حيف كه بدجوري سر خودم و شلوغ كرده بودم .اونم بيكار نمونده بود .يه چند تايي كلاس تو شهر اسم نو شته بود و مي رفت ومي يومد .گاهي باهم يه صحبتايي مي كرديم ولي احساس مي كردم يه جورايي خودشو از من دور نگه مي داره. اره، پيشش كه مي رفتم بهونه هاي الكي مي اورد ومي رفت ...
***
اتفاقايي كه افتاده بود باعث شده بود مساله ي زمين رو بهش نگم .وقتي بابا گفت كه اگه بخواهي خونه بسازي بايد از اول پاييز شروع كني تا اول تابستون تموم شه؛ تازه به ياد خونه افتادم .رفتاراي ضد ونقيض ريحان حواسم وپرت كرده بود .يه هفته مونده به رفتنش بود كه بردمش تو زمين .خيلي ذوق زده بودم مي گفتم اگه بشنوه حتما خوشحال ميشه .
_«فكر ميكني الان كجا ايستادي ؟»
_«چي بايد فكر كنم ؟خب تو زمين عباس اقا !»
_«نه...!تو زمين عباس اقا نيستي !»
_«اينقدر مبهم حرف نزن .چيكار داري منو كشيدي اينجا ؟»
_«شما ....تو زمين احمد اقا وايستادي !»
_«اينجا رو خريدي ؟واسه چي ؟ همشو ؟»
_«نه همش ...يه سيصد متريشو .نمي دوني واسه چي؟»
_«مگه علم غيب دارم ؟!سيصد متر زمين به چه دردي مي خوره .نكنه ميخواهي پرورش قارچ راه بندازي ؟»
_«نه بابا !كجايي تو؟اينجا رو خريدم كه خونمونو بسازم توش ؛اينم نقششه...»
_«چي...؟خونه بسازي؟اينجا...؟اين بالا ؟»
_«اره اين بالا !مگه خودت نمي خواستي ؟»
_«من؟من غلط بكنم يه همچين جايي رو بخوام .....»خنده تمسخر اميزي كرد وگفت :«شوخي بي مزه اي بود .»
_«شوخي چيه دختر ؟جدي گفتم »پشتشو كرد طرف منو وهمونجا وايستاد .يه چند لحظه اي هر دو مون حرفي نزديم كه اون دوباره برگشت طرف من .نفس عميقي كشيد. انگار كه بخواد تمركز بگيره !!
_«من الان مدتيه كه مي خوام اينو بهت بگم .ولي هميشه يه چيز ي پيش اومده كه نشده بگم. ولي الان بهترين فرصته كه در موردش حرف بزنم .»ابروهامو تو هم كردم و متعجب بهش زل زدم .
_«ببين احمد جان !رشته ي تحصيلي من دارو سازيه .مي دوني هم كه اينده كاريم خيلي برام مهمه .اينم حتما درك مي كني كه اينجا هيچ كاري براي من وجود نداره .يعني اينجا جمعيتي نداره كه من بخوام كاري براي خودم دست وپا كنم .بنابراين مي خوام برم شهر كار كنم .با بابا هم صحبت كردم. اونم قرار شده كه برام يه كار خوب دست وپا كنه .حتي گفته برام وام مي گيره كه تا همون جا يه داروخونه ي كوچيك بزنم .من اصلا قصد ندارم اينجا زندگي كنم .اينجا بدرد من نمي خوره .به درد تو هم نمي خوره .باور كن اينقدر كه تو اينجا زحمت مي كشي هيچ ارزشي نداره .توبيا و برو تو يكي از اين شركتاي كشت وصنعت .....»
_«ريحانه.....!»
_«چته ؟ناراحت شدي ؟باملايمت حرف زدن ومقدمه چيني هاي من هيچ فايده اي نداره . بذار راحت حرفمو بزنم .اين زمين و برو پس بده !من تو خونه اي كه اينجا باشه زندگي نمي كنم .»
_«يه لحظه واستا .من كه نمي خوام جلو پيشرفت تو رو بگيرم .تو دارو سازي خوندي ،دارو سازم مي شي .خودم كمكت مي كنم .باشه ....باشه !اون كاري هم كه بابات مي خواد برات بكنه، خودم مي كنم .ولي اين كه ربطي نداره !ما اين خونه رو مي سازيم .تو هم ،هر روز مي ري شهر وبر ميگردي ...خيلي ساده ....»
_«نه...!تو درست منظور منو نفهميدي !احمد!من دلم نمي خواد تموم عمرمو اينجا بمونم.بين چهار تا ادم ه ...چهار تا ادمه ...! اخه اينجاچي داره؟ دلم نمي خواد مثل ادماي امل زندگي كنم .»
_«امل ؟...حالا بابا ي من باباي تو شدن امل ؟»
_«باباي منو تو فرق دارن؟»
_«فرق...؟اهان .اونا خونشون رنگي تر از بقيه اهالي اينجاست ،نه؟»
_«اصلا من مي خوام تو رو امتحانت كنم .ببينم چقدر منو دوستم داري؟
مي خوام ببينم منو ترجيح ميدي يا مش حسن وعباس اقا وسگ وگربه وشغالو ...»
_«درست صحبت كن !»
_«درست حرف بزنم ...؟ببين اگه منو دوست داري .بايد قيد اينجا رو بزني .اگه دوست داري بهم برسيم ،بايد شرط منو قبول كني....»
_«شرط...؟شرط چي ؟ما باهم نامزديم !»
_«فقط نامزديم!براي بهم زدنشم دير نشده .هنوزم اتفاقي نيافتاده .»
_«همين ...!اتفاقي نيافتاده؟!!تو زده به سرت .انگار اب وهواي تهرون بهت ساخته !؟؟»
_«ربطي به اب وهواي تهرون نداره .»
_«چرا نداره ؟خوبم داره .اول زبونت .بعد تيپت وحالا هم عقايدت.»
_احمد!من فقط ميخوام اندازه ي عشق ترو اندازه بزنم.تو اگه من مي خواي،بايد عقايدم رو هم بخواهي .»
_«عقايد خودتو مي خوام .ولي اينا عقايد تو نيستن !»
_بايد حدس مي زدم چرا منو دوست داري !تو عاشق بر روي مني .مگه نه؟»
_«بس كن ...!»
_«حقيقت تلخه !تو اگه منو دوست داري بايد كاراي منو هم دوست داشته باشي .بايد اونچه كه من مي خوام و بهش عمل كني !»
_«ا....راستي !نمي دونستم عشق يعني اينكه بشيني تا معشوقت سوارت شه .لال شي تا اون حرف بزنه .من عاشق بر روي تو شدم ؟خيلي بي انصافي .مي فهمي چند ساله منتظرتم .............»
يه لحظه مكث كردم .خونم به جوش اومده حس مي كردم كاردم بزني خونم در نمي ياد . اختيارمو ازدست دادم و بلند گفتم :«تو فكر كردي من كيم ؟يه احمق ؟خيلي داري تاقچه بالا ميذاري .فكر كردي كي هستي ؟من كاري به بر روي تو نداشتم . اين تويي كه مي خوايي از زيباييت استفاده ابزاري كني تا به هوسات برسي .فكر نميكردم يه همچين ادمي شده باشي كه از علاقه ي يكي نسبت به خودت بخواهي سو استفاده كني. ولي كور خوندي ...من هنوز اونقدر احمق نشدم كه ....»
_«خيلي زود خودتو نشون دادي ...خيلي زود .منه احمق وبگو كه فكر ميكردم تو فرق ميكني !»بغض گلوش رها شد و در حالي كه اشكاش از چشاش سرازير ميشد گفت :«ولي تو هم مثل بقيه اي ...منتهاي مراتب يه ماسك قشنگ به صورتت زدي .خيلي خوشحالم كه قبل از اينكه اتفاقي بيفته قيافه ي واقعي تو ديدم .»برگشت كه بره پايين گفتم :«ريحانه » برگشت .هر كاري كردم نتونستم مقاومت كنم .چشامو بستم تا گلدون ابي كه تو چشام بود وبشكنم .گفتم :«خيلي پستي ...خيلي »
ادامه دارد ..........