تبليغاتX
تولد يک مرگ -
داستان ،شعر،نقد وحرف های من
 

 

هر از چند گاهی به انتها می رسم

به انتهای چه؟خود نمی دانم!

ساکت ،به خود می اندیشم

اندیشه ای مبهم ونامفهوم

و بعد صیقل صورت با اشک

و خیلی ساکت

دوباره برمی خیزم

بدون اینکه بدانم بعد از این انتها چیست

به عقب بر می گردم وراه دیروز را دوباره دور می زنم

دور می زنم وخیلی زود

به انتها می رسم !؟!!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط من در جمعه سی ام تیر 1385  |
 
 
بالا