تبليغاتX
تولد يک مرگ - حقیقت دروغ 1
داستان ،شعر،نقد وحرف های من
 حقیقت دروغ 1

فارق التحصيل كه شدم ،ديگه سر از پا نمي شناختم .خيلي كارا داشتم كه بكنم .خيلي هدفها كه بايد به همه شون مي رسيدم واز همه مهم تر خودش بود.وقتي برگشتم ،اون خودشو براي كنكور اماده مي كرد . خاستگاراي زيادي هم داشت .بزرگ وكوچيك ، شهري وروستايي ،تحصيل كرده ونكرده،اشنا وغير اشنا .اول ترس ورم داشت .ولي وقتي با خودش حرف زدم اروم شدم .مي گفت :تموم فكر وذكرش درسشه .اونم شبيه خودم بود .مي خواست به روستاش خدمت كنه .مي گفت از اين همه رفت واومدهايي كه به خاطر اون مي شه ،انزجار داره و خيلي اذيته .

تمركزشو براي درس خوندن ازش صلب ميكردن .مي گفت مي ترسه اخرش با وجود اين جو ،نتونه درست درس بخونه ،منم تصميم خودم وگرفتم .بهش گفتم يه  كاري مي كنم كه تا درسش تموم نشه كسي ديگه اي ،مزاحمت اين شكلي براش بوجود نياره .اونم بي دغدغه درسش وتموم كنه ..همون روز با مامانم صحبت كردم و گفتم كه ريحانه رو دوست دارم .ولي دلم مي خواد درس بخونه .واگه اسم من روش باشه  ديگه كسي مزاحمش نمي شه وخود منم راحت ترم .چون ترسي از اينكه عمو اونو به كس ديگه اي بده رو ندارم .مادرم هم درنگ نكرد و همون شب موضوع رو اول با بابا و بعد هم با عمو و زنمو جان در ميون گذاشت .ريحانه اول قبول نكرد ولي بعد ازاينكه كه مفصل باهاش صحبت كردم وبراش روشن كردم كه چقد ر راهي رو كه داره ميره، برام مهمه قبول كرد . خيلي  كمكش كردم . بيشتر م تو درساش .اينطوري بيش از پيش بهش نزديك شدم .ديگه اسمم هم روش بود .و براي ديدنش نيازي به بهانه تراشي نداشتم  .وقتي دانشگاه قبول شد رشته ي دامپزشكي رو كه من خيلي روش تاكيد داشتم انتخاب كرد ..اول سال تحصيلي هم راهي شد كه بره ....رفتني كه .......بعدها بارها و بارها به خودم لعنت فرستادم كه چرا نذاشتم رشته اي انتخاب كنه كه همين دانشگاهاي نزديك قبول شه .ولي كاري بود كه شده بود و اب رفته به جوي باز نمي گرده .با رفتن اون منم عزمم وجزم كردم .بايد چهار سال ديگه دوريشو تحمل مي كردم دوباره بدون اون زندگي كردن وبايد تحمل ميكردم .پس سفت وسخت چسبيدم به كار .به روستا رونق بخشيدم .مردم وبه كار واداشتم ،به تلاش كردن،به يافتن خودشون،به اينكه اگه بخوان مي تونن .تو اون سالها شدم يه پا همه كاره .هر جا مي رفتي سخن از اقا ي مهندس بود و بس .شديم رئيس شورا ي روستا .شدم معتمد اونجا .سني نداشتم ولي خوب تونسته بودم  جاي خودمو باز كنم .پاي دلالا رو از روستا بريدم .و مردم تشويق كردم ،خودشون محصولشونو عرضه كنن تا اينطوري پولي كه حق خودشونه به خوشون برسه نه اينكه  بره تو جيب دلالاي فرصت طلب و سود جو .كاري كردم كه محصولاي اون سالها چند برابر افزايش پيدا كنه .ابياري باراني وقطره اي رو جايگزين ابياري هاي عادي و هميشگيشون كردم .و مرد ديدن كه پيشرفتهاي  علم وكشاورزي چقدر به نفع شونه . تنها اتفاقي كه ناراحتم مي كرد ،كاراي ريحانه بود .ريحانه ترم اول وخوند ولي از ادامه اش انصراف داد .مي گفت دامپزشكي چيزي نيست كه بدردش بخوره .اين تغيير عقيده ي ناگهاني ،خيلي متعجبم كرد .نشست واز اول شروع كرد به خوندن تا  دوباره كنكور بده .از اونجايي كه روستا به دامپزشك نياز داشت ،خيلي ناراحت شدم .نمي دونم چه فكري كرده بود ،يادمه وقتي مي يومد سوالي چيزي ازم بپرسه .چقدر زورم مي اومد جوابشو بدم .ولي چون اون مي خواست كمكش مي كردم .امتحانم كه مي خواست بده همراش نرفتم .حتي دنبال اينكه قبول شده يا نه هم نرفتم وبهونه ي مشغله ي زياد وكردم . براي انتخاب رشته كه اصلا پيش من نيومد .وقتي سر افتادم فهميدم رشته اي انتخاب كرده كه هيچ نفعي براي روستا نداره ــرشته ي دارو سازي ــ وكجا همون دانشگاهي كه قبلا مي رفت .اول خيلي عصبي شدم ولي وقتي خوشحالي اونو ديدم باهاش كنار اومدم . در واقع يه جورايي منم شاد شدم .راضي بودن اون رضايت منو هم كسب كرد .اين اتفاقو باز هم مي ذاشتم روي سرم .ولي بد تر از اون .اين بود كه ترماي اخر دانشگاهش  ،تغيرات روحيه اش داشت ديونه ام مي كرد .باورش برام سخت بود كه اين ريحانه همون ريحانه است .ترم ششمش كه تموم شد اومد .اصلا شده بود يكي ديگه .قبل از اينكه بياد يه زمين سيصد متري بالاي روستا براي ساختن خونه خريدم .يه طرفش رو به رود خونه  و طرف ديگه اشم مشرف به باغهاي ميوه . مي خواستم بهترين خونه رو براش بسازم .نقشه اشم دادم يكي از دوستاي دوران تحصيلم برام كشيد .خيلي عالي مي شد .لحظه شماري ميكردم كه برگرده وهمه چيزو نشونش بدم .

وقتي براي اولين بار مي خواست بره دانشگاه تو همون زمين واستاده بود و بهم گفته بود كه كي ميشه  اين چهار سال تموم شه تا من بشم خانم دكتر وتو هم كه اقا مهندس روستايي .بعد يه خونه مي سازيم اين بالا و.......چه رو ياها و ارزو هايي .اون روز اصلا فكر نمي كردم گذشت سالها اين رو يا ها رو تو دلش بيرنگ و اون ارزو ها رو براش  بي اهميت كنه .يه سال مي شد كه نديده بودمش .حتي عيدهم نيومده بود وبا دوستاش رفته بود سفر تحقيقاتي .دلم براي  نگاه رقاص و شيطون اون اهوي چشم سياه يه ذره شده بود .شب قبلش تو رخت خواب دائم تصويرش مي يومد جلوم .موهاي لخت وبلوندش .چشم و ابروهايي كه بر عكس همه ي بلوندها مشكي بود .لباي غنچه وگوشتالودش،  اون دندوناي رديف و مرواريديش .خنده هاش .صداش .سعي كردم تن صداشو وقتي مي گفت احمد جان يادم بياد.هر چي بيشتر فكر مي كردم بيشتر بي تاب مي شدم .

                                                                     ادامه دارد ....

|+| نوشته شده توسط من در شنبه چهارم شهریور 1385  |
 
 
بالا