تبليغاتX
تولد يک مرگ - نامه 1
داستان ،شعر،نقد وحرف های من
 نامه 1

 

 

  حالت چطور است ؟ای زیباترین نگاه توی پنجره .این دهمین وشاید اخرین نامه ای باشد که پشت میز با دستان پر توانم برایت می نگارم .

سوالهایی در ذهن نامفهوم من چون خوره ای در حال پیش روری است که نمی دانم و نمی توانم چگنه با انها بستیزم و از پس جوابهایشان بر ایم

خسته از زندگی بی مهابا به جلو می روم و شاد وگریان خود نمی دانم .سکوت حضور خود را با تمام وجود تهی خود درک می کنم .گویی تنها این منم که در دریایی از توهم باید محکوم به شنا باشم ودر تنهایی قریبی دست وپا بزنم و گما کنم که غرق نمی شوم .ای زیبا نگاه...!ای که تنها پناه مندر لحظات اینچنینی ام هستی

ای که نگاهت نویدی است از وجود یزدان پاک .مرا دریاب و تسکینم ده که کسی جز تو توانایی این را ندارد که مرا از منجلاب عذابی که می کشم نجاتم دهد.سکوت نگاه تو شاید خنجری است زهر الود که برپیکر ناتوان من می خورد

و من حتی دردهای بی پایان ان را حس نمی کنم ومن در گوشه ای از میکده ی تنهایی خود چون دیوانگان از همه جا بی خبر ؛فقط صدای گذر زمان را می شنوم و حس میکنم این باران است که با بارش خود صدای شر شر گذر زمان را نوید می دهد .گذری به ظاهر تدریجی وبه واقع سریع وکند !

دل من سکوت غریبی را ندا می دهد .سکوتی از وجود خود که دیوانه وار می خندد وگاه می گرید .اری این منم که در پس پرده هایی که دور خود افراشته ام

می دانم که هیچ ندارم و این انان اند که مرا شاد ترین ادمی می پندارند .پرده ها...

ای نگاه زیبا ؛خلاصی ام ده _هر چند می دانم خلاصی وجود نخواهد داشت-اینها را تنها برای دلخوشی خود می گویم و تنها به ردیف شدن کلمات می نگرم که چگونه داقل انهایند که شادم می کنند .شاد از چیزی پوچ......!!!!

همه دنیا گاهی به سوی چیزی می روند که هیچگاه ان را نمی خواستی و انجاست که نمی توانی بایستی و با انها همگام نشوی .تو به خاطر اینکه گفته ای هستی باید باشی و این تو را دیوانه میکند.دیوانه ای که در قفس طلایی که چون زیباترین قصر ها مزین گشته بیرون رود .

غم این کلام شاید جانگدازترین سخنان باشد برای انانکه می دانند چیست .

ای نگاه !تو می دانی دل و قلب من میخانه ایست که فقط در ان شراب غم در لفاف شادی عرضه می شود .

|+| نوشته شده توسط من در جمعه سی ام تیر 1385  |
 
 
بالا