تبليغاتX
تولد يک مرگ

تولد يک مرگ

وب نوشته های الهه علی خانی و نسرین سالاری

درباره "در قند هندوانه"  اثر ریچارد براتیگان

اولین بار قطعه شعری  از براتیگان خواندم که نظرم را جلب کرد. ساده بود ولی انگار سال‌ها طول کشیده بود تا جرات نوشتن آن قطعه شعر را در خودش پیدا کند. درون‌مایه آن شعر انگار ابری شده بود و روی رمانی که می‌خواهم ازش حرف بزنم سایه انداخته بود.

خوشم آمده بود انگار ازش. مجموعه شعر "دری لولا شده به فراموشی" اش را گرفتم ومی‌دانستم "کلاه کافکا"یش کمی بهتر است. اشعارش از روزمرگی می‌گفت و آنقدر ساده نوشته شده بود که از بعضی‌هایشان خنده‌ام می‌گرفت.

شنیده بودم داستان‌هایش را پست مدرن می‌نویسد. گفتم  این شاعر و  پست مدرن‌نویسی؟! جالب باید باشد. "در قند هندوانه" اش را گرفتم. رمانی که در یک نشست چند ساعته می‌توانی تمامش کنی.

وقتی خواندمش، اولین چیزی که یاد گرفتم این بود که در عین سادگی می‌توان پست‌مدرن نوشت. سادگی و روزمرگی ِ شعرش  را در نثر ادامه داده بود. جالبی‌اش اما در نوع زبان وتکنیک روایتش بود. راوی قضایای خاص را آنقدر بی شیله پیله تعریف می‌کرد که  من ِ خواننده اصلا به عادی نبودن خورشیدی که هر روز به رنگی طلوع می‌کرد  یا شهری که همه چیزی از قند هندوانه‌ای که اصلا نمی‌شود در ذهن تجسمی ازش داشت ساخته شده بود یا ببرهایی که آدم‌ها را می‌خوردند ولی آدم‌ها دوستشان داشتند اما کشته بودنشان تا دیگر نخورنشان شک نمی‌کردم. ریچارد هیچ‌چیز را مهیج نمی‌کرد. به چیزی زیادی نمی‌پرداخت. همه‌چیز را می‌گفت ولی آرام از کنارش می‌گذشت. می‌دانست که ایستش روی هر موضوعی سبب می‌شود خواننده به چیزهایی شک کند.

گره‌ی خاصی در داستان نیانداخته بود . اگرم گره‌ای می‌انداخت همان آن بازش می‌کرد. شاید می‌شد گفت بزرگ‌ترین گره داستان، بیرون رفتن مارگاریت از زندگی راوی بود که پائولین زن جدید ِ زندگی ِ راوی را کمی نگران کرده بود؛ ولی براتیگان آنقدر سهل مارگارت را کشت که  خواننده حتی مجال چرا گفتن نیافت.

پ.ن ۱:حس می‌کنم براتیگان "در قند هندوانه"‌ اش  را بر اساس حس یا آرزویی نوشته باشد. من انگار بعضی جاها آرزو بودن داستان را حس می‌کردم.

پ.ن ۲:هنرنمایی عجیبی بود .هنوز دارم به این فکر می‌کنم که چرا دوست دارم دوباره بخوانمش.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت6 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

 سایت پاتوق ادبی  راه اندازی شد

------------------------------------------------------------------------------------------------------------                                                                          

به عقب كه نگاه مي‌كنم، مي‌بينم اصول داستانويسي را قبل از اين‌كه كتاب‌هاي عناصر داستانويسي و شيوه‌هاي نويسندگي به من آموخته باشد، از چهار كتابِ داستان ونقد داستان احمد گلشيري آموخته‌ام. بار اولي كه اين كتاب‌ها را بعداز آن‌كه دوستی معرفي‌شان كرد، خواندم فراموش نمي‌كنم. داستاني از چخوف همراه با نقدي ازلايونل تريلينگ. داستان را سرسري خواندم، ولي همين كه نقد را چاشني‌اش كردم، تازه فهميدم چقدر عقبم و چطور در عالم جهالت سير مي‌كنم. حالا چرا با اين كتاب مقدمه چيني كردم؟

چند روز پيش كتابي با عنوان " روش مطالعه‌ي ادبيات و نقد نويسي" را از كتابخانه به عاريت گرفتم كه مي‌خوانمش هنوز. قبلاً از نويسنده‌اش، كتاب شيوه تحليل رمان را خوانده بودم. در حين خواندن اين كتاب با دوستي حرف زدم كه درمورد نقد مي‌گفت و اين‌كه موافق نيست، نويسنده منتقد باشد. قبل او دوستان زيادي  گه‌گاهي كه كتابي در زمينه‌ي نقد نويسي دست من مي‌ديدند، مرا بر حذر مي‌داشتند كه: چيكار مي‌كني با خودت ؟  اگر بروي دنبال نقد ، داستانويس، داستانويس، داستانويس‌ ِخوبي نمي‌شوي. و به واقع گاهي هم ترساندنند مرا. الان كه تا حدودي(ادعايي ندارم براي همين متذكر مي‌شوم تا حدودي) با شيوه‌هاي نگارش آشنا شدم و فهميده‌ام دنياي نوشتن چه گونه دنيايي است. آن هم درست جايي كه مي‌توانم تحليل كنم كه چگونه بايد فكركرد و چگونه بايد نوشت، معتقدم: هر نويسنده‌اي بايد شيوه‌هاي  نقد را بخواند وياد بگيرد. نمي‌گويم بايد منقد باشد. نه. منتقد بودن با خواندن وياد گرفتن توفير دارد. وقتي مي‌خواهي منتقد باشي بايد علوم زيادي را در حد تخصص ياد بگيري. بايد روانشناسي، زبانشناسي،  جامعه شناسي  و....بداني؛ البته يك نويسنده هم موظف است اين‌ها را بداند ولي يك منقد مي‌بايست  در كليه‌ي رشته‌ها  براي خودش يك پا متخصص باشد؛ وگرنه در نقد يك اثر هنري، دچار اشتباه مي‌شود و نظراتي مي‌دهد كه  در حق اثر ظلمي است بي‌روا. (در مجلات ادبي بارها وبارها با نقدهايي مواجه بوده‌ام كه از مواردي به عنوان ايراد ونقص ياد كرده اند كه نه تنها نقص نبوده و گاهي حتي حسن داستان هم ميتوانست باشد؛ ولي منتقد اثر آن را نقص مي‌دانست. دليل آن - از ديد من -  هم چيزي نيست جز پايين بودن سطح سواد منتقد.) ولي اين‌كه معتقدم يك نويسنده بايد با شيوه‌هاي نقد و تحليل متن‌ آشنايي داشته باشد بي دليل نيست.  دوستي دارم كه معتقد است" داستان‌هاي ايراني قريب به اتفاقشان از معضلي به‌نام عدم وحدت موضوع رنج مي‌برند ." يعني نويسنده‌هاي ايراني بيشتر از آن‌كه كلمات رابراي داستان و درنمايه و موضوع و محتوا به كار بگيرند آن‌ها را جهت زيبا نوشتن به كار مي‌برند. مي‌گويد" در داستان‌هاي ايراني بارها با جملاتي مواجه شده‌ام كه نويسنده تنها به خاطر بالابردن بار زيبا‌شناسي اثر از آن استفاده كرده." يعني حذف‌شان صدمه‌اي به داستان نمي‌زند و بودنشان سودي هم ندارد. اما فقط به دليل بكر بودنشان  نه تنها نويسنده كه بعدها خواننده‌هاي حرفه‌اي و غير حرفه‌اي به آن جملات خورده نخواهند گرفت. اما همين داستان احتمالا اگر به زباني ديگر ترجمه شود از آنجايي كه زيبايي جملات در زبان‌ها مختلف درهم مي‌ريزد باعث مي‌شود يك اثر موفق داخلي  در بين ادبياتي‌هاي  خارجي مقبول واقع نشود.

حالا خواندنِ شيوه‌هاي تحليل و نقد، چه تاثيري بر قلم نويسنده مي‌گذارد؟ اگر يك كتاب در زمينه نقد به خصوص نقد شكل‌مدارانه يا نمايي يا حتي يكي از كتبِ جان پك را خوانده باشيد، متوجه‌ي منظور حرف‌هاي من خواهيد شد . آن‌وقت است كه وقتي قلم به دست مي‌گيريد يا انگشتانتان را براي تايپ يك قصه بالا وپايين مي‌بريد، مواظب هستيد،  در توصيف صحنه‌ي يك قتل يك دعوا يا حتي يك محيط عاشقانه‌، از چه كلماتي استفاده كنيد كه هم وزن زيبايي داشته باشد وهم ناخوداگاه مضمون را تقويت و تداعي كند يا وقتي استارت پرداخت طرح را مي‌زنيد، مراقب خواهيد بود كه نكته‌هاي ريز را چگونه رعايت كنيد كه دست هر منتقدي براي نقد اثر شما بسته بماند يا حداقل جوابي براي ايراداتي كه به داستان يا اثرتان مي‌گيرند را در بطن اثرتان جاي بدهيد كه  نه يك خواننده تيزبينِ كه خودتان ، بدانيدش و -در ذهنتان حداقل- پتكي كنيدش بر سر منتقدتان كه تو ناداني و بهتر است بيشتر بخواني.

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت9 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

 

سراسر حادثه داستان تلخ شخصيت هاست .داستان چند لايه اي كه چه به لحاظ ساختاري وچه به لحاظ محتوا قابل بررسي مي باشد .داستاني كه در عين ايجاز،چندين شخصيت مختلف در آن مانور ميدهند بدون اينكه كلمه اي پر گويي يا حتي كم گويي در مورد شخصيت ها خواننده را آزار دهد  .اين اثر از جمله معدود آثاري است كه توانسته در قالب داستان كوتاه چندين شخصيت را موشكافانه مورد بررسي قرار دهد كه البته نقش ساختاري كه صادقي در انتخاب ان تبحري خاص داشته در اين موفقيت غير قابل چشم پوشي است .

از همان ابتداي  داستان مشخص مي شود كه داستان در پي شخصيت ها بر امده . در بند اول ما تقريبا مي فهميم سه برادر هر كدام چه موضعي د راين خانه دارند .(برادر بزرگ تر دستور ميدهد و برادر كوچك تر مخالف است –هميشه مخالف است –و برادر وسطي كه گويي هميشه در سايه است و تا به دنياي كوچكش تجاوز نكند كاري به كاركسي ندارد نظري ممتنع دارد ).

اين بند در واقع نقش عملي داستان را ايفا ميكند و در پي عملي كه راوي ان را روايت مي كند ما به جنبه اي از شخصيت اين كاركتر ها پي مي بريم .

در بند دوم  داستان است كه خواننده اطلاعلاتي ولو اندك وازديد ومنظر يكي ار شخصيت هاي داستان –برادر كوچك ،مسعود - بد ست مي اورد .

در اين جا خواننده  باتوجه به اين ديالوگهاي مسعود با اقاي مهاجر آشنا مي شود و بهروز (برادر كوچك)و جنابعالي (برادر بزرگ)را بيشتر مي شناسد .

در بند سوم اما،اين راوي است كه پا به ميدان مي گذراد و بر خلاف بند اول كه عملا يك روايت كننده ي محض ِاتفاقات است در اين بند به ابراز عقيده در مورد دو شخصيت بهروز و جنابعالي مي پردازد .اما نكته اي كه در اين نوع روايت بايد مد نظر داشت اين است كه راوي به هيچ عنوان قصد پر گويي ندارد .در حقيقت صادقي ترجيح داده زياد به  راوي خط ندهد تا داستان به دره ي  تعريفي بودن سقوط نكند .

نويسنده سعي دارد معرفي شخصيت ها را بين سه ارتيكل ِ عمل داستاني ،روايت و ديالوگ تقسيم كند كه اين شگرد با هنرمندي تمام در طي داستان پياده شده. در جايي نقش ديالوگ پررنگ مي شود ودر جاي ديگر دو ارتيكل ديگر؛ ولي چيزي كه حائز اهميت است اين است كه هيچ كدام از اين ارتيكل ها از حد خود فراتر نمي روند و ميانگين كل آنها نشان دهنده تعادلي است كه بين اينها برقرار است .

ولي به راستي بهرام صادقي چه مقصدي داشته؟و چرا چنين سبكي را براي اين داستان برگزيده  ؟اين سوال را مي توان با تعريفي كه از سبك داده اند پاسخ داد .البته تعاريف زيادي از سبك وجود دارد ولي اين تعريف كه از فرهنگ اصطلاحات ادربي انتخاب شده ما را به مقصد مي رساند :"سبك آرايش كلمات است به طريقي كه آناً فرديت نويسنده و فكر ونيت او را بيان كند "**

در طي داستان هر يك از سه ارتيكل فوق الذكر با توجه به توانايي هاي خود به گونه اي شخصيت هاي داستان را به خواننده معرفي ميكنند .اين معرفي گاه در جاهايي شبيه هم نيستند كه البته به اين معنا نيست كه تعاريف در تضاد هم هستند –كه عملا باعث سردرگمي خواننده نمي شوند .-بلكه اين تعاريف بنا به طبيعت انسان ها و روابط بينشان كه هر كس در مورد هر چيزو هر شخص با توجه به عقايد و شخصيت خود برداشت ميكنند امري كاملا طبيعي است .

بلبل در مورد سه برادر نظري ميدهد كه همين نظر با شخصيتش جور است و درويش در نقطه ي مقابل بلبل عقيده اي جز اين دارد .درست است عقادي اين دو با هم تفاوت دارد ولي وقتي نظرات اين دو در كنار هم قرارمي گيرد ما شخصيت  برادر ها را بهتر درك مي كنيم. ضمن اينكه همين دويالوگها ،كدهايي هستند كه به كمك انها  مي شود درويش و بلبل را نيز بهتر شناخت .

در بطن اين نوع نگاه و اين سبك حرفي نهفته است كه نميتوان انر ا بدور از فلسفه ي انسان شناسي انسانها دانست .انسانها موجودات چند لايه اي هستند كه شناخت آنها بستگي به چند شناخت دارد .اول شناخت اطرفيان آنها .دوم شناختي كه طرافيان از آنها داردند .سوم شناختي كه خود نسبت به خود دارند و چهارم شناختي كه پس از وقوع حوادث و اتفاقات خاص باعث مي شود نيمه پنهان شان بروز نمايد .

در كنار اين نوع شناختها شايد بتوان در مورد شخصيتي نظر نسبتا كاملي داد .كه صادقي در اين داستان توانسته به خوبي چنين فلسفه اي را در قالب سبكي كه انتخاب كرده پياد ه كند .

من خواندن اين داستان را به تمامي ادبيات دوستان پيشنهاد ميكنم . برا ي خواندن اين داستان اینجا  را كليك كنيد .

---------------------------------------------------------------------

*عناصر داستان :نوشته ي جمال مير صادقي .تهران-انتشارات سخن. چاپ چهارم 1380.ص507

 

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت6 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |