|
"شعر" شمع میشوم وقتی من یادت میرود شعله( ام ) ذره ذره ابم میکند اب میشود، از آسمان بارانم میکند باران میچکد سقفاَم را سوراخ میشود چکه چکه سطل میشوم ابها را کودکیام مینشیند نگاه میشود چشمام را اشک میشود می ریزم کاغذ را پ....خ....ش می شود پ...خ...ش...میشوم م...ح...و می شود م...ح...و میشوم و تو یادم میروی
"شب و روز" شب را پاره میکنم - توی شعر
"بی ... خیالی"
مالیا...! مالیا...! فکر می کنم؛
"پله"
پله پله پله آمدم
"و نه بیشتر " من فقط عاشق ترانه های عاشقانه ام و نه بیشتر عاشق بوسه هاشان درست زمانی که از هم جدا می شوند عاشق باران وقتی می خورد به شیشه و آن ها را یاد هم می اندازد و عاشق جاده آن لحظه هایی که خیره نگاهش می کنند تا برگردد *** اما من اینجا نه بوسه ای می خواهم نه باران نه شیشه و نه حتی جاده ای که پیچ خورده باشد آری من فقط عاشق ترانه های عاشقانه ام و نه بیشتر
۲. حراج میکنم خودم را × حس میکنم × می روی × نه این بار خودم را
۱. برگهای شمعدانی که زرد شود
آن زمان که عشق را، عاطفه را، و مهربانی را زنده به گور میکردند نمیدانستند که امروز سنگها حکمفرمایی خواهند کرد و این سنگ ها مشت برکشیدهی همان خاکهایی هستند که با آن احساس را در گور نهادند و فولاد جانشین خاک شد و مقرنسهای گلی، شدند شبکههایی از بیرگی که درک نور برایشان مفهومی نبود و ندانستند که همان درخاک ماندگان جوانه زدند و جوانه شان با مهر به اوج رسید و خواهد رسید روزی که تیشه به ریشهشان زنیم و دوباره نور را بر زندانهای تاریکشان خواهیم ریخت و ابدیت محض در خاک نخواهد ماند شاعر: بنفشه
وقتی نباشی ولی من - همیشه- در تاریکی ماه تو را می بینم دنبال حس سیال ِ خاموشی انسان ها دهلیزهای نمور وجن زده را پایین می روی پ.ن - جناب رشنوی برای ویرایش ممنون
نه....! تو میخواهی که سرخ شوی و رگهایم را بالا بروی - چون خون – و چنگ بیندازی قلبم را و بچگانی خودت را از وجودم
عجیب نیست. او همیشه اینجاست همین بغل توی جیب چپ پیرهنمان، توی داشبورت ماشین یا پشت خط و تو مشغولی پلیز ویت *** میبنیمش همیشه او همین نزدیکیهاست حسش نمیکنی؟ گاهی سیاه، گاهی سفید؟ و منتظر ***
آرام و بی صدا و فریاد می کشد: بیا و حل میشود کسی، تا به خود بیایی
من یک مشت آدم عوضیام که ریختهام سر خودم تا خوردهام، زدهام و خوردهام زدهام و خورده و زده و خوردهام آخ آرومتر نامروت
1 تقصیر من نبود من اینجا باغچهای نداشتم آب دهم و تو گلدانم را شکستی 2 مقصر منم من کلاغها را میخواستم و تو ماهیهای توی حوض! 3 تقصیر کیست ؟ کلاغها؟ اما آنها که نمیدانستند ساعت، یادگاری توست 4 دنبال مقصر نگرد نامههایت را موشها خوردند وقتی ریخته بودمشان روی تخت!
گوشهي سمت چپِ قلبم صدا ميدهد تريك تروك تاراك دست ميبرم توي سينهام دندههايم را هل ميدهم عقب ميآورمش بيرون دريچههايش را چك ميكنم سمت چپي تنگ شده عكست را بر ميدارم سمت چپش را ميپوشاند ميگذارم سر جايش دندههايم رها ميشوند جلو ديگر صدا نميدهد
شاید تمام شده باشد ! -روزهای کوتاه وشب های طولانی – سنگینیه برف اما .... طاق دلم را دیوانه میکند گچهای خاطرات تکه تکه بر سرم آوار میشوند ! و موج سرما -با اینکه خسته است بااینکه زمان زیادی ازهجومش به راه روهای زندگی ام . میگذرد- هنوز دست بردار نیست ! طوفان حادثه ها بر شیشه ی پنجره نگاهم ترک انداخته -وزخمهایی که دنیایم را شکسته اند- خوابم نمی برد شپش های زمانه به جان روحم افتاده اند! خونش را می مکند و بین موهایش رشک (1) میگذارند . دستانم را بین موهایش می برم حس می کنمشان -لزج و چندش اورند برایم !!!- *** بلند میشوم -هر چند خسته ام هر چند توانم را در گذشته ها گم کرده ام اما گذشته ها مرا گم نکرده اند گذشته ها با منند و همراهم می ایند و نمی خواهند تنها بمانم – به سمت پنجره می روم دستانم لرزانند -شاید سرما را حس میکنند!!!_ شیشه را می شکنم و بهار ........دیدنیست ! ----------------------------------------------------- (۱) به معنای تخم شپش هم هست خرداد ۸۶
ساحل ابروانت خاموش است و مدتي ست....... نگاهت ستاره ها را گم كرده ... ومن ! پشت پرچين سكوت باز هم به اميد خورشيد باز هم به اميد چراغهاي روشن ستاره ي كاغذي مي سازم
چه شبها مي نشينم ،من ، كنار شيشه اي شفاف كه اسوده سفر كرده از ان ،يك سايه ي مهتاب و من شايد يكي ،شايد دوتا؛ شايدم عمري است بي خوابم كه پايانم از اين هذيان [هاي ] بي پايان *** ياد دارم ان زماني را كه پلك ها خسته ؛ خوابيدند و آن شبها كه خوابيدند نديدم جز هزاران مار ،بي پايان و رود ِ خوني ، [از جوانمردان ] كه پر كرد ه ست ،هرخيابان را بديدم يك زمان ،يك جام سم يك بار هم زنجير ، شيون گريه و ناله و بازم خون وبازم خون وبازم خون *** ياد دارم باز كودك ام را -كودكك چون خواب ديد ترسيد - او كجا را ديد ؟ چه ها را ديد؟ -جز ضجه- *** و من شبهاست كه بي خوابم مينشينم ،من، كنار شيشه اي شفاف كه اسوده سفر كرده درآن، يك سايه مهتاب
نگاهش كردم ؛ نگاهم كرد ! خنديدم ؛ خنديد ! اخم كردم ؛ اخم كرد! چرخيدم ؛ ................ نميدانم چرخيد يا نه!!!!!
به یاد دوست عزیزم که تازگی ها خیلی به یادش هستم این شعر از اونه .خسرو شاهی هر جا هستی خوش باشی کاش می دانستیم پشت در یا چه گذشت بر دل پنجره ها و چه کس فاتحه را می خواند بر مزار گل یاس کاش می دانستیم که ملال اباد شهر دوری که همه صبح و شب از سر کویش گذرند شهر ویران غریبی در باد شهر اموات کجاست کاش میدانستیم تکه های پر تقدیر کجاست کاش میدانستیم چه کسی کاتب این منوال است و کجا عاطفه را می سازند *** صبح، شبنم می گفت "عاطفه لای همه ریحانهاست صبح با بانگ من از خواب به پا می خیزد " *** و چه کس عاطفه را می سازد؟ چه سوالی است غریب حلش از جنس معمایی سخت یک جوان شهری فوق لیسانسه خرد با ابهت میگفت "جنس مصنوعی ان احساس است و حراج است به بازار فروش واژه اش ارم مزین شده ی جلد کتابی بی رنگ جمله اش خط زده ایست بین اسطوره ی جاوید قرون فیلم ان را همه جا میسازند" او که باور دارد عاطفه خانه ی احساسی بود که همان اول بار قابیل ....(!) با خاک روی ان را پوشاند خاک بی مقدار است عاطفه مدفون شد وای بر قاتل او .....
شاید تمام شده باشد ! -روزهای کوتاه وشب های طولانی – سنگینیه برف اما .... طاق دلم را دیوانه میکند گچهای خاطرات تکه تکه بر سرم آوار میشوند ! و موج سرما -با اینکه خسته است بااینکه زمان زیادی ازهجومش به راه روهای زندگی ام . میگذرد- هنوز دست بردار نیست ! طوفان حادثه ها بر شیشه ی پنجره نگاهم ترک انداخته -وزخمهایی که دنیایم را شکسته اند- خوابم نمی برد شپش های زمانه به جان روحم افتاده اند! خونش را می مکند و بین موهایش رشک (1) میگذارند . دستانم را بین موهایش می برم حس می کنمشان -لزج و چندش اورند برایم !!!- *** بلند میشوم -هر چند خسته ام هر چند توانم را در گذشته ها گم کرده ام اما گذشته ها مرا گم نکرده اند گذشته ها با منند و همراهم می ایند و نمی خواهند تنها بمانم – به سمت پنجره می روم دستانم لرزانند -شاید سرما را حس میکنند!!!_ شیشه را می شکنم و بهار ........دیدنیست ! ----------------------------------------------------- (۱) به معنای تخم شپش هم هست
کجا چون خسته ای وامانده از راه تنم را طعمه ی گرگان کنم من ؟ برای لحظه ای اسودگی ،وای تبارم را دهم ،غوغا کنم من؟
من در این باران به چه می اندیشم؟ هیچ...؟! شاید ان شاپرک خیس بسوزاند دل چه خدایی است این فکر و چه پر خاطره این شعر غمین تو چکاوک را بین در چه فکر است ایا ؟فکر ان شمع ،ان گل،ان عشق ؟ یا که در اندیشه ی روییدن یک شاخه ی باران درابر ؟ *** من در این میکده ی لطف به باران می اندیشم و به ان ابر که پر گشته زیک بغض تهی از فریاد یک بغض کشنده در اوج کاش این بار پرستو نماند در باد زاغ این شعر بلند بال تر گشته ی خود، خانه رساند این بار شرم شوق باران؛ کاش بر شیشه نماند این بار کاش امروز رساند باران به خروش شیشه به صدای بیشه یک درود از ته دل و من اینجا سر جالیز تفکر ،باز می اندیشم باز می اندیشم به همان شعر قدیمی . باز باران با ترانه ..... لیک دیگر نیستم من کودکی پر جذبه که دود پی در پی ،توی جنگلهای، خیس وسبز گیلان بالهای فکرم بار دیگر نتواند پرید ،از سر جوی روان و نخواهند رسید به شکوه ابران *** از خروش باران برگها برخیزند و بخوانند هر صبح . - بهر سپیده- و نوازند اهنگ دگر در هر صبح تا بگیرند جشن پیشواز برای خورشید شرشر جوی روان سقفها بر سر عابر خسته از ته کوچه سر بسته ی دیروز باز هم می رسد از دور به گوش بگذر ای رهبرده تا نخشکیده ابر تا نرفته باران تا نخوانده چکاوک غزل تنهایی !!! سلام این شعر رو می بینین .اگر در مفهومش فرو رفته باشین متوجه اشفتگی اش می شوید.از انجایی که دو نفر نوشتنش کمی از لحاظ معنایی اشفته به نظر میرسه .به یاد دوست خوبم مهری جان که باهم این شعر رو در یک روز بارانی و سر کلاس شیمی سرودیم و در این روزاهای بارانی اینجا میگذارم .
حرف دل .من شاعر نیستم !!! من ان خسته ی بی گناهم ،تو باور مکن همان مانده در بین راهم، تو باور مکن چنان می روم گو که ثابت قدم ولیکن بلرزد دو پایم ،تو باور مکن نگویم در منظر خاص وعام که افسرده حالم، تو باور مکن در این گیتیه پر زحور وپری به مانند جن،من کریهم ،تو باور مکن نخواهم کمک، بی سبب از کسی همانم کند من خرابم ،تو باور مکن دل من ندارد اتش کین ولی این همه به اتش کشیدن تنم را ، تو باور مکن بگویم برایت کلامی تهٍ این کلام ولیکن نباشد حقیقی تو باور مکن دلم خسته از یک کلام رفیق نداشتم وزو انتظارم، تو باور مکن ببین ای عزیز امدی همرهم ولی غم من، این نبود! توباور مکن
یک تکه حرف .من شاعر نیستم !!!!!! ------------------------------------------ ابرها در هم تنیدند اسمان برق زد درختی دو نیمه واشیانی خاکستر قطره ها متحد -اتحادشان عصیانگر- خانه ها ویران گشت و فرزندانی از زمین اواره وتو ...........فریاد بر آوردی : ببار ای باران --------------------------------------------------------------------- نمی دونم چرا یهو یاد این شعر بیژن جلالی افتادم که میگه : چرا حرفهایی که می زنند را نمی نویسند ؟ از ترس شاعر شدن است این را می دانم
چشم بیدار شد خواب قهر کرد پنجره سفید بود و هوا روشن تر از دیروز خورشید میتوانست باشد اگر ابر پیدا نبود خنده موج می زد امواجش مرا با خود برد شیشه ی پنجره صدایم زد به میهمانی بچه ها کوچه پر بود از دخترکان ابی دعواشان تشنه حضورم بود شال کدامین یک مزین گردنٍ ساخته ی بچه ها شود؟ گنجشک، مهمان اسمان بود من نیز همراهش پرواز کن در اسمان! اسمان در کش مکش با ابر ها -خورشید هم دلش بازی می خواهد- باد یاری رسانش باد و من همراه پرنده ی زیبا پنجره ی همسایه پنجره ی همسایه ی روبرو نگاه مشتاقٍ دو چشم اما غم در لفاف شادی وشوق دستان گره خورده در زیر چانه ای کوچک کش مکشٍ لبخند و حسرت -او هم چون خورشید بازی می خواهد- نیست اسمانی که بستیزد با ابر نیست بادی که برساند یاری بال فرشته می خواهد وقتی پای ادمیزاد ندارد خنده ی دخترکان ابی محو در لبخند دختر همسایه دختر کوچک همسایه اشک اما.... فریاد رسان باد!
در هاي وهوي جانسوز توسنان در روبه روي صلابت نامير كوهها با سنگها بگو چه انديشه ميكند در التهاب هر سنگ زهمهمه ي جويبارها در التهاب گردش در زمانه ها از ابتداي جوشش خورشيد تا به حال انديشه سياه وخاكستري نماي خاك برده است روح گرم را از جسم سنگها با سنگها بگو چه انديشه ميكند باران شسته است غرور سنگ را گردش نبرده است شكوه سنگ را اي كاش در تنهايي شب فام سنگها مي يافت درويش ان شوكت مرگ را داني كه شب به روز و روز به شب با سنگها چه انديشه ميكند؟ اه دانم كه سنگ را چه انديشه است او در خيال امروز ترسيده است راستي!او در انديشه من است سنگها با ما انديشه ميكنند!
لحظه های بی کسی با من از همدم بگو با من از همصحبت ِشبهای بیداری بگو لحظه های بی کسی کاش کلام می بافتی یا که چشمی که زاشک می خواند غمهای دلم *** غصه ی غم های خود، با که گویم جز به تو جز به تو ای لحظه های بی کسی امشب ....اری !غم ،دربار دلم انبار شد بغض بر راه دلم زوارشد روح بر تار وتنم بیمار شد کس ندانست ،روح ساکت ،در دلم غمبار شد کس ندانست،روح راکد در درون بیمار شد وحشت از فردای خود بیمار کرد اشک فردا زندگی سیلاب کرد *** خانه تارک است دلم، تارک تر ذهن ،بیمار است قلب من بیمار تر صبح چه دور است سپیده دور تر تار و بیمار ....دورِ دور **** راوی قصه ام ،قصه اش گم کرده است من ولی خود زندگی گم کرده ام من چه کم دارم زیاد من چه تنهایم خدا من زخود .خود زمن پنهان شدن روح زتن .تن زروحم سوهان شدن راستی ....جواب خود چه گویم بی جواب من چه میخواهم ،از این دوار ونار خویش من گمگشته است پشت دیوار عجیب عرف سار خویش من، پشت دیوار ِ ترس واضطراب
خویش من پنهان زمن من چه میخواهم خدا روح من اشفته است روح من ویرانه گشت من به دنبال چه ام ...؟ بی کسی درد من است درد بی درمان من درد من درمان چه دارد ای خدا روح سرکش ،در من چه می خواهد ، خدا اخر حرف است والاه همچنان درمانده است کس نگفت او چه بی کس مانده است
ان زمان که عشق را ٬عاطفه را ومهربانی را
زنده به گور میکردند نمی دانستند که امروز سنگها حکمفرمایی خواهند کرد و این سنگها مشت برکشیده همان خاکهایی ست که با ان احساس را در گور نهادند وفولاد را جانشین خاک شد و مقرنسهای گلی شدند شبکه هایی از بی رگی که درک نور را برایشان مفهومی نبود وندانستند که همان درخاک ماندگان جوانه زدند و جوانه هاشان با مهر به اوج رسید وخواهد رسید روزی که تیشه بر ریشه شان زنیم و دوباره نور را بر زندانهای تاریکشان خواهیم ریخت ابدیت محض در خاک نخواهد ماند بنفشه
گوش كن :ميخواهم حرف بزنم نمي دانم چندمين نامه است كه با دستان پر توانم واز پشت ميزم برايت، اي زيبا نگاهم مينويسم . لحظه ها هوار ميزنند كه ميخواهند بروند ومن باز براي رفتن بهانه هايم را يكي يكي بهانه ميكنم نمي خواهم بروم . نه نمبخواهم گوشه دلم چيزي كم دارد .وچه زياد هم كم دارد تراز دلم بهم خورده ؛ طرف سنگين تر به طرف ديگرش زور ميگويد . نمي خواهم و باز نمي خواهم . بر اي گذر مگر ميشود با اين دل -دلي كه نميتواند خود را تحمل كند -سر كرد يك دو سه چهار .......... تو رو خدا نرويد .درنگ كنيد .بگذاريد هواري بكشم بگذاريد هوايي بخورم بگذاريد بمانم و نبودن خود را درگذرتان تجربه كنم نه ده يازده .......... تو رو خدا نرويد بگذاريد بمانم عشق به من ومن به عشق نياز دارم چرا نمي فهميد بگذاريد طعم گسش، را زير دندانهايم برم . بگذاريد.... نوزده بيست بيست ويك ........ تو رو خدا نرويد بيست وچهار بيست و پنـ... برويد به جهنم خسته ام كرديد خسته تان ميكنم .انقدر داد ميزنم انقدر لعنتان ميكنم انقدر نفرين بدرقه رفتنهاي بي پايانتان ميكننم كه خود راه خود گم كنيد . تا خود از عبورتان خسته شويد و به التماس بيفتيد ................ باز امشب ديوانه شده ام باز امشب .................
اول پاييز است و غروب سرخ فام پاييزي صداي قار قار كلاغها وجيك جيك گنجشكان فضاي دلم را اهنگين كرده . تقصير خودم بود .به انتظارش بي محلي كردم و از حالا تا اخر عمر بايد در تلاش باشم تا صداي رقص وپايكوبيه امشبه خانه ي همسايه را از هارد ذهنم ريمو كنم
تصمیم های پوچ من هر زمان گره خورده در مغز پر احساسم هر روز با امیدی بر خواستن و شب سر در گم خوابیدن حرکت حال درجاده ای از نا کجا اباد گاهی دیوانه شدن و فکر کردن و اندیشیدن گاهی هم خندیدن و ابراز علاقه کردن به چیز ی یا کسی عقیده های پوچ من شر شر امیدی که از وجود بی تلاشم فوران می کند دانستن اینکه بدون آن نمی توانی و به سمت آن نرفتن اری.... دانستن ونکردن بودن ونبودن خواندن وباور نکردن سر در گم ترین بچه زمین چشم های باز و ندیدن حال عجیبی است نه....؟
باز امشب سکوت لبانم ،حرف را در ذهنم زمزمه می کند باز امشب در خود غرقم غرق... غرق در افکاری عجیب ووسوسه انگیز باز امشب.صدای ساعت زمان را از خاطرم می دزدد و زمان .... گاهی مواقع می ایستد،در ذهن دیوانه ی تو وذهن ... ذهن من از واقعیت چه سخت می ترسد وترس... چه راحت ،جایگزین عشق می شود وعشق... چه سخت می شودعشق ورزید و عاشق شد وعاشق... خوشاعاشق،خوشا عشقش ،ترسش،ذهنش،زمانش وحتی غرق شدنش ما که امشب باز دیوانه گشته ایم
|
About
اینجا هوا Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Authorsالهه علیخانینسرین سالاری Links
پاتوق ادبی
سیب گاز زده |