صداي شرشر آب ميآيد و جوشيدنش. و صداي سكوت وهمبرانگيزي كه چشمانت را باز نكرده،ترسي به دلت هوار ميكند. سرت را بلند ميكني و خيره ميماني به تصويرِ مرد غريبه اي كه طول ميكشد بفهمي خودت هستي و رد پليوري روي صورتت قرمز شده كه نشان ميدهد ساعتي را همانطور پشت ميز يله انداخته روي دستهايت خوابيده بودي. بلند ميشوي و حس ميكني پاهايت ناي راه رفتن ندارد و خستهتر از آني كه بتواني بروي دنبال صداها! مينشيني لبهي تخت و پاهايت را دراز ميكني و حس ميكني كه گرمت شده .دست ميبري و لبهي پليورت را ميگيري و از تنت بيرون ميكشي اش.. فكر ميكني كه چرا بايد داغ باشي و نميفهمي كه ساعت چند است؟ و كجايي؟ يا اصلا آنجا كجاست؟ بعد ميبيني،نه، آشناست؛ ديدهاي اين اتاق را ،پنجره را و يا آن در نيمه باز را كه صداي شر و شر و جوشيدن آب از فضاي كوچكِ بازش رد ميشود.چشمانت را ميبندي و كف دستهايت را ميگذاري روي گوشهايت و آنقدر فشار ميدهي تا صدايي جز صداي فيس فيس دائمي ذهن نشنوي؛ اما ميشنوي و نميشنوي صداهايي كه آشنا وغريباند و ميخواهند هر كدام بلندتر از ديگري باشند ولي همه ميخواهند چيزي بگويند. چيزي كه تو ميداني ونميدانياش! گويي ميشناسي و نميشناسياش. دستهايت را بر ميداري و چشمانت را باز ميكني .صداي شر شر ميآيد، اما ديگر چيزي نميجوشد. بلند ميشوي و ميروي سمت در و ميفهمي صداي شر شر از حمام ميآيد و تو ميداني آنجا حمام است و كنارش آشپزخانه .وميداني آنجا خانه خودت است كه سالها در آن زندگي كرده اي . اما نميداني صداي شر شر براي چيست؟و نميداني كسي را داري آيا كه در كنارت زندگي كند وحالا حمام باشد. از اتاق بيرون ميآيي تا بروي سمت حمام ، ولي صداي جيليز وويليزي در جا ميخكوبت ميكند .صدا از آشپزخانه ميآيد. ميروي ميبيني،كتري روي شعلهي روشن دارد ميسوزد وكسي نيست خاموش كند . خاموشش ميكني و مينشيني روي صندلي و فكر ميكني چرا همه چيز را فراموش كرده اي ؟چه اتفاقي برايت افتاده ؟چه كسي توي حمام است؟اما به ياد نميآوري و ميداني بايد به ياد بياوري و نميتواني به ياد نياوري! صداي تلفن ميترستاندت . خيز برميداري سمت اپن و نگاه ميكني به گوشي موبايلي كه ميشناسي ونميشناسياش .دست ميبري ، برش ميدار ي وخيره ميشوي به كيف قرمز رنگ زنانه اي كه روي اپن است .
- "الو مينا! چرا جواب نميدي ؟"
گوشي را قطع ميكني و فكر ميكني به مينا كه ميداني دوستش داري و دوستت داشته . دوباره صداي تلفن رشتهي افكارت را جر ميدهد و تو رد قطرهي عرقي را از پشت گردن تا كمرگاهت حس ميكني .
-"اقا رضا !چرا قطع ميكني ؟گوشي مينا دست شماست؟اونجاست هنوز؟"
- "شما؟"
- "مهنازم !قرار بود بياد اونجا بقيه وسايلشو ببره .اومده كه!"
-" نه!"
- "پس گوشياش دست شما چيكار ميكنه؟"
نميداني .هيچ چيز نمي داني. حتي اين را نميداني كه چرا بايد صداي شرشر بشنوي ولي نداني براي چيست؟ گوشي را قطع ميكني وفكر ميكني به مينا .به طره ي مشكي موهايش وقتي ميريختشان روي شانه هاي نحيفِ سفيدش .و فكر ميكني به صدايش، به خنده ي ممتد زنگ دارش وقتي داد ميزدي دوستش داري ! موبايل زنگ ميخورد و تو حس ميكني صداي زنگ در را شنيدهاي و رفتهاي در را باز كرده اي و مينا را ديدهاي كه چمدان در دست به تو لبخند ميزند. ازش رو بر ميگرداني و او چمدان را رها ميكند و دو دستش را از روي شانههايت رد ميكند و قلاب ميكند جلوي سينه ات و ميگويد:"نميذارم باهام قهر باشي."
موبايل باز زنگ ميخورد و زنگ ميخورد و زنگ ميخورد .گوشي را بر ميداري و ميگويي:"دست از سرم بردار!چرا ولم نميكني؟"و يادت ميآيد كه مادرت هم همين را گفت :"دست از سرم بردار،چرا ولم نميكني ؟"
- :"يعني چي؟ بايد تا حالا بر گشته باشه .چيز زيادي نداشت كه بخواد وقت ببره .ساعت از يازده هم گذشته!"
و مادرت هم تا ساعت يازده خانه نميآمد و پدرت ديوانه بود كه دراز ميخوابيد و با تلفن حرف ميزد و تو ميدانستي دارد با همان زني حرف ميزند كه بعد ها با او ميرود و تو را رها ميكند تا روي پاي خودت بايستي !
-" ميدونم اونجا بوده ."
و تو ميدانستي كه مينا نبايد تا تو خانه اي بيرون باشد .
-"چرا جواب نميدي؟ با مينا چيكار كردي؟زنگ ميزنم صد و ...."
گوشي را قطع ميكني و مينشيني روي زمين و پاهايت را توي شكمت جمع ميكني وكف دستهايت را ميگذاري روي شقيقههايت و آنقدر فشار ميدهي تا احساس كني چشمانت تار شده .آنگاه يادت ميآيد كه مادرت از در كه رفت بيرون ،دويدهاي طرفش و چنگ انداختهاي به مانتواش و التماس كردهاي نرود و او داد زده كه دست از سرش برداري و چرا ولش نميكني؟و پدرت آمده ،بغلت كرده و تو باز گريه كردهاي و خواستهاي پدرت نگذارد برود، و او دعوايت كرده كه تو بزرگ شده اي ،مرد نبايد گريه كند .بعد هم برايت تعريف كرده كه مادرت دلش هوايي شده و كس ديگري را ميخواهد .و تو كنار در نشستهاي روي زمين و پاهايت را توي شكمات جمع كردهاي و تا شب همانجا ماندهاي و فكر كردهاي به انشايي كه هفتهي پيش در مورد مادر نوشته بودهاي . و تو آن موقع فقط دلت ميخواست بروي و علامت مثبت جلوي اسمت را منفي كني!
بلند ميشوي و ميروي توي سالن و مينشيني روي مبل وخيره ميشوي به در حمام . ميداني كه صدا از آنجا ميآيد ولي نميداني كه چرا نميتواني بروي سمتش ،درش را باز كني و داد بزني :"مينا !خفه نشي بس نيست؟بيا بيرون ،خسته شدم، تنهايي!" نه نمي تواني!يادت ميايد دفعه آخر تهديدش كردهاي كه باز توي خانه زندانياش ميكني و او گريه كرده و گفته تعادل روحي نداري. آنگاه گذاشتهاي و رفتهاي و آنقدر نيامده اي كه شب رفته و صبح آمده و شب رفته و صبح آمده وشب رفته وصبح آمده .و وقتي آمده اي ديدهاي كه از گرسنگي ناي باز كردن چشمانش را ندارد . بغلش كردهاي و پيشاني رنگ پريدهاش را بوسيدهاي و گفتهاي دوستش داري و او نبايد شب دير بيايد و صبح بيرون برود تا ظهر وقتي از سر كار بر ميگردي خانه نباشد .آخر خانه بدون او دلهره آور است و وهم الود. و تو از خانهي خالي ميترسي .
باز يادت ميآيد اولين باري كه آمدي توي خانه و ديدي كسي نيست، داد زدهاي:" بابا!........بابا!" و همان موقع بود كه فهميدي از تنهايي ميترسي و از نور آفتابي كه از ميان پردههاي كركره عبوركند و روي ديوار نقش بياندازد . دلت ميخواست بخوابي و چشمانت را ببندي و فكر كني در خواب و بيداري كسي آمده ،دست برده و پتو را تا زير گلويت بالا كشيده و پيشاني تب دارت را بوسيده و پاورچين پاورچين بيرون رفته بي انكه در را ببندد يا كليد برق را بزند .و تو احساس كردهاي كه گرماي پتو فرح بخش تر از هر آغوشي است .
از بيرون صداي پا ميآيد . روبرميگرداني سمت در و نگاه ميكني به كفشهاي قرمز زنانهاي كه وارونه روي پادري افتاده است .سعي ميكني حدس بزني كفشهاي مينا چه رنگي بوده است .كف سياه كفش ها با رويهي قرمزش، همان رنگهاييست كه دوستاش داري و مينا چه زيبا ميشد وقتي آنگونه لباس ميپوشيد و مادرت هم ! داد ميزني :"مينا اون تاب ودامن قرمز ومشكيتو ميپوشي ؟"و ساكت ميشوي تا صدايش را از بين صداي شرشر بشنوي ؛ ولي جواب نميدهد و تو نميفهمي چرا جواب نميدهد ؟انگار كه قهر است هنوز و خودت بايد لباسها را از كمد برداري و بگذاري روي تخت و آنوقت بروي در حمام را باز كني ودستهايت را دور كمرش قلاب كني ،پشت گردن سفيدش را ببوسي و بگويي :"نميذارم باهام قهر باشي!"
پايان
چشمان حریصش دائما اتاق را دور می زد .به زحمت هوایی که وارد ریه هایش شده بود ، بیرون می داد و گوشهایش صدای خس وخس این تلاش را به مغزش مخابره می کرد .لحظه ای در رفت و آمد عنبیه ی چشمانش مکثی افتاد و تصویر دستانی که پوست چروکیده ی چسبیده به استخوانی بیش نبود را به مغرش فرستاد . چنگ انداخت به رخت خواب و سعی کرد هوا را بیرون کند ؛ كرد ؛ اما اینبار گوشهایش صدایی را به مغزش مخابره نکردند
گفت :"براي زنده ماندن ،بايد نفس بكشي .پس پاداش نفس كشيدن زندگي است ." نمي دانم چرا اين جمله به دلم ننشست.حس كردم بايد اين وسط اشتباهي وجود داشته باشد .مي خواست جملاتي بگويد كه با انسان مي ميرد ؛دنيا انسان است .پس دنيا مي ميرد، متفاوت باشد ؛ولي همان معنا را برساند . مي خواست منطق و فلسفه را با هم ادغام كند و به اسم روشي براي روان درماني به خورد مدعوين بدهد .نوشتم :نفس كشيدن ،زندگي كردن ،پاداش .و بعد قلم را وسط سر رسيد گذاشتم و ان را بستم .و از سالن بيرون امدم .
گفت :"منگي؟"خسته بودم .با اين حال لبخندي زدم كه باعث شد پوست صورتم كشيده شود.آرام طوري كه فقط ذهنم بشنود گفتم :"منگ نه!گنگم!" نگاه چشمان سياهش كه برق عجيب وهميشگي اش در من باعث شوق مي شد را در چشمان خاكستري كه بي حسي عجيب اش چهره ام را خسته نشان مي داد دواند و گفت:"نه!مثل اينكه لالي؟شايدم كر!!!"
لبخند قبلي ام را تمديد كردم و گفتم :"چرا پاداش ؟"بعد بدون اينكه بدانم اين جمله از كجا امده گفتم :"چرا بهاش نباشه .....؟ ابروهايش را به هم نزديك كرد و گفت :"چي بهاش نباشه ؟باز كه تو قاطي كردي!"
امدم لب باز كنم و بگويم "نفس كشيدن" ولي فكر كردم چه اهميتي دارد بهايش باشد يا پاداشش !ابروهايش را بالا داد و گفت:"اهان!نفس كشيدن رو ميگي !؟بهاي نفس كشيدن زندگيه!"و بعد چند بار آرام در حالي كه به جمله اي كه گفته بود فكر مي كرد ان را تكرار كرد .دوباره ابروهايش را به هم نزديك كرد وگفت:"چي چي ميگي تو هم ؟قاطي كردم .اگه بخواهيم نفس بكشيم بايد زندگي مونو بديم ؟يعني چي؟خودت مي فهمي چي مي گي ؟"
امدم بگويم "نه" كه گفت :ماشينم تعمير گاهه .منو تا مترو مي رسوني؟"گفتم :"ماشين ندارم ."نگاه سرزنش آميزش را به چشمانم دوخت و گفت :"آي زن ذليلي!"
آمدم لب باز كنم و بگويم "مينا دو هفته است خانه نيامده"ولي فكر كردم چه اهميتي دارد زن ذليل باشم يا مرد سالار(!!!).
گفتم :"با خط يازده چطوري؟" رفت و چند قدم آنطرف تر بدون انكه بر گردد گفت:"همه كه مثل تو مغز خر نخوردن !فيل يَ سوف !"امدم به خاطر اصطلاحي كه استفاده كرده بود بخندم ولي فكر كردم چه اهميتي دارد فيلسوف يا فيل ي َ سوف !؟
نگاهي به آسمان انداختم .ابري بود ولي بوي باران نمي داد .مثل مينا كه حرفهايم را مي شنيد ولي درك نمي كرد .مي گفت مي فهمد ولي نمي فهميد .سوز پاييزي پشت گردنم را نوازش كرد و حس سردي را وارد رگهايم .قدم زنان وارد مسيري شدم كه تا نيمه هاي شب به طول مي انجاميد و به طول انجاميد .
وارد خانه كه شدم چيزي جز تاريكي انتظارم را نمي كشيد .گرسنه بودم ولي ميلي به خوردن نداشتم .همانطور كه خسته بودم ولي خوابم نمي آمد .به طرف اتاق رفتم و پشت ميز، سر رسيدم را باز كردم . "نفس كشيدن ،زندگي كردن ،پاداش." قلم را برداشتم واضافه كردم "پس بهاي آن چيست ؟" و فكر كردم خودم هم نمي دانم چه مي گويم وچه مي نويسم !بلند شدم و روي تخت دراز كشيدم .مينا اگر بود مي گفت :"بنداز دور اين چرندياتو .يكمم مثل بقيه باش ."و من مدتهاست آنها را دور ريخته ام و دست نوشته هايي كه عمري صرفشان كرده بودم و كتابهاي فلسفه و عرفان وانديشه ام را هم .حالا بايد مثل بقيه شده باشم .مثل بقيه نفس بكشم و مثل بقيه زندگي جايزه بگيرم!اما نمي دانم چرا احساس مي كنم چيزي اين وسط اشتباه است وآن همان چيزي است كه مينا را فراري داد.مينا تنها كه نه همه را !خودم را !من نفس مي كشم ؛ولي زندگي.....!زندگي ميكنم ؛ولي پاداش ......!
-بيا يكم با هم درد دل كنيم .كسي چه مي دونه .يه وقت ديدي از هم خوشمون اومد! يا شايدم اونقد از هم بدمون اومد كه زديم همو كشتيم . فرقي نداره با چي .ميتونيم همو با چاقو،همون چاقويي كه دسته ش شكسته بكشيم .البته ممكنه اين وسط فقط يكي مون بميره ؛پس بهتره چاقو رو بذاريم كنار .با تواما !چاقو خطرناكه .نبايد بهش دست بزني .اوخ مي شي .خون مي ياد .بعد نيا به من بگو چسب بزنما .من به دست تو دست نمي زنم .دست بزنم ،مي رقصي ؟اخه رقصاي تو رو خيلي دوس دارم .وقتي به كمرت قر ميدي .وقتي دستاتو تكون ميدي .من مي بينم !ميدونم دار ي واسه من، دست تكون مي دي .اون بالا واستادي .سوت م بزني مي شنوم .خودم سوت زدنو يادت دادم .وقتي كوچيك بوديم .يادته اقا جون ميخواست منو تو رو واسه سر صداهامون با تركه ي البالو بزنه ؟تركه رو از درخت وسط باغچه چيد .همون كه البالوهاش سرخ نشده، همشو برات چيده بودم .گذاشتي شون تو سبد و بردي تو اتاقت .درو بستي .باز كن درو !ميخوام بيام تو .اگه باز نكني مي رم به اقاجون ميگما .
اقاجون!.....اقاجون !بيا نگينو ببين در و رو من بسته وباز نميكنه .حالا كه همچين شد منم برات در ِ نوشابه ها رو باز نمي كنم .تو هم كه عاشق نوشابه اي .منم كه هميشه سهم نوشابه ي خودم و مي ذاشتم واسه تو . مي اومدي خونومو ن مي دادم مي خوردي .مامانم ومامانت بهم مي خنديدن !به هم مي گفتن "حيف كه دو سال از نگين كوچيك ترم "بعد دوباره ميزدن زير خنده .تو كه ميزدي زير خنده منم مي خنديدم .نمي دونستم براي چي مي خندي ولي مي خنديدم ."بي خودي نخند"اينو ميگفتي وروتو بر ميگردوندي و بعد دوباره ميگفتي "ديگه باهام دوست نيسي!"تندي مي اومدم جلوتو ميگفتم "ببشيد ...ببشيد ...............تو چشات نيگاه ميكردم و ميگفتم "يكي منو دوس داري ؟"اول لباتو زور ميكردي رو هم .بعد چشاتو وارونه ميكردي اينطرف واونطرف، مثلا داشتي فكر ميكرد ي بعد ميگفتي "اگه اون اسبه رو كه اقا جون برام اورده رو بدمت شايد دوسم داشته باشي .منم مي دويدم تو اتاقم .اتاقمو كه زير رو كني هم نمي توني پيداش كني .يه جايي گذاشتمش كه عقل جنم بهش قد نمي ده .اين تنها يادگاريه كه ازت دارم .همه ي چيزايي كه از تو داشتم مامان سوزوندشون .ميگفت "اين دختره ديگه صاحاب داره .منم ديگه مردي شدم .وقت سربازيمه .برم سربازي عشق وعاشقي از سرم مي پره "منم نمي رم سربازي .برم كه تو رو فراموش كنم ؟!عمرا .يه فكري كردم مشتي !يعني فكر من نيستا !احسان گفت .گفت "خودمو بزنم به خل بازي .مثلا عقلم پاره سنگ بر ميداره ."اول فكر كردم شوخي ميكنه ولي بعد كه فهميدم جدي ميگه گفتم"چطوري؟"گفت"اول كه خودتو معرفي كن وبرو .بعد شروع كن كاراي خل خلي بكن .خيلي كارا هس مثلا همون اول بار پيشابتو بريز تو پارچي جايي و صبح علي الطلوع بريز سر اولين نفري كه ديد يو دِ فرار !احتمالا تنبيه ميشي ولي سخت نگير .به سختي كشيدنش مي ارزه .بعد يه كار ديگه !مثلا جلو چشاي يكي از بچه ها يكي از وسايلتو بذار رو تختش و بلافاصله شروع كن دنبالش بگرد .اونوقت مثلا رو تخت يارو پيداش ميكني . بعد بگيرش به باد كتك و تا ميخوره بزنش فقط بپا ريزه ميزه تر از خودت باشه ها، كه عوض زدن نخوري ........
هر چي گفت كردمو معافي رو سه ماه نشده گرفتم .وقتي برگشتم مامان اونقد نگرانم بود كه شب وروزش شده بود گريه كردن .باباهم هر روز ميبردتم پيش يه دكتر .امان از اين دكترا !وقتي ادم مي بينتشون خنده اش مي گيره .يه خورده كه خنديدم يادم اومد كه بهم گفتي بيخودي نخندم .زدم زير گريه ..ديگه باهام دوس نيسي .از اولم نبودي .من هميشه بي خودي ميخندم .شايد به خاطر همين با اون پسره لق لقوي دراز عروسي كردي .حالا براي چي اومدي اينجا .اومدي كه باهم درد ودل كنيم .كسي چه ميدونه .يه وقت ديدي ازم خوشت اومد يا شايدم اونقد بدت اومد كه با اون چاقو ضامن داره كه ميخواستم باهاش مامانو بكشم زدي منوكشتي .ميبيني دسته اش شكسته .تقصير من نبودا !من هواي چيزاي تورو دارم .اون گير داد به چاقو .تنها يادگاريه توئه .مي خواست اينم بسوزونه ......
دیشب خواب وحشتناکی دیدم
دیشب خواب وحشتناکی دیدم .از این جهت می گویم وحشتناک که وقتی بیدار شدم خیس عرق بودم و وقتی چهره ام را در آینه بر انداز کردم دیدم رنگم پریده .من هیچوقت عرق نمی کنم و تا به حال یاد نداشته ام که رنگ صورتم بپرد!
خوابم را می گفتم .خواب وحشتناکم را .شاید از این جهت می گویم وحشتناک که من هیچوقت خواب نمی بینم .یعنی تا آنجایی که به یاد دارم شبها بعد از ساعتها شب زنده داری وقتی به رختخواب می روم که هوا رو به روشنی میرود.اما دیشب خیلی زودتر به رختخواب رفتم .همه چیز عادی بود .یعنی ماه در آسمان می درخشید و باد ملایمی درختان چنار و نارون توی حیاط را به تکان خوردن وا می داشت .صدای جیر جیرکها شب را کامل کرده بود و گهگاهی هم جغدی آواز سر می داد .از آن جهت می گویم همه چیز عادی بود که اینجا، بیشتراوقات، شب اتفاقات غیر عادی می افتد .مثلا نیمه شب ها وقتی همه خوابند ناگهان صدای جیغ زنی همه را از خواب می پراند و بعد صدای شغالیهایی که انگار بر سر چیزی غیر عادی به هم پریده اند .گاهی قورباغه ها به سمت خانه ها هجوم می اورند و با سر و صدای وحشتناکشان همه را زا به راه میکنند!یا مثلا همین چند شب پیش، خروسها با شنیدن جیغ زن همه از خواب بیدار شدن و تا خود صبح قوقو قولی قوقو کردند .و من عادت کرده ام که شبها نخوابم .اما دیشب خیلی زود به رختخواب رفتم .
خوابم را می گفتم .خواب وحشتناکم را .شاید از این جهت می گویم وحشتناک که مدتها بود شب زود نخوابیده بودم .اما دیشب همین که سرم را روی بالش گذاشتم بر خلاف همیشه که طول می کشید، خوابم ببرد ؛خیلی زود خوابم برد .
سوار ماشین پسر میرزا بودم .تک وتنها .من تا به حال تنها با پسر میزرا حرف هم نزده ام چه برسد به اینکه تک وتنها در ماشینش باشم !-البته به جز چند روز پیش که توی باغ هلو ایستاده بودم و او از باغ خودشان سرک کشید و مرا در باغ مان تنها دید . ومن ترسیده بودم .ولی دیشب در خواب دیدم که تنها در ماشینش نشسته ام .یک دامن کله قندی آبی که گلهای مشکی داشت و تا زانویم می رسید به پا داشتم .جورابهایم تا قوزک پایم را پوشانده بود و بلوز صورتی چیتی که آستینهایش تا آرنجم هم نمیرسید به تنم بود .لباسهایم وحشتناک بودند .از این جهت می گویم وحشتناک که من تا به حال اینگونه لباس نپوشیده ام .یعنی تمام دامن های من تا قوزک پایم را می پوشانند . تنها کسی که توی ده ما دامن کوتاه با شلوار چیت می پوشد سبله است . الان پیر شده ولی هیچ زنی جرات صحبت کردن با او را ندارد و همه از هم صحبتی با او فراری اند .
خوابم را می گفتم .خواب وحشتناکم را .شاید از این جهت می گویم وحشتناک که اینگونه لباس پوشیده بودم وتنها در ماشین پسر میرزا بودم .ناگهان پسر میرزا آمد ومرا که درماشینش نشسته بودم دید .سوار شد وبه من که پشت رل نشسته بودم لبخند شیطنت باری زد .اما نترسیدم .من همیشه از او می ترسیدم .وقتی نگاهش در نگاهم تلاقی میشود ته دلم میلرزد .نه اشتباه نکنید ؛از نگاهش می ترسم .نگاهش عادی نیست .به قول ننه "نگاهش برادری نیست" .ته نگاهش داغ است .انگارکه پشت چشمش آتش باشد .
خوابم را می گفتم .خواب وحشتناکم را .شاید از این جهت می گویم وحشتناک که از پسر میرزا نترسیدم .روبه من کرد و گفت" راه بیفت ". من رانندگی نمی دانستم .اما ماشین را روشن کردم و راه افتادم .مثل دوچرخه سواری بود .فقط باید فرمانش را می چرخاندم !!جلوی خانه مان ایستادم .بقلم را نگاه کردم .پسر میرزا نبود .اما خواهرم که تاب آبی رنگ و شلوار لی که علی –همسرش-برایش از شهر آورده بود به تن داشت ؛ کنارم نشسته بود .روسری سرش نبود و موهای خرمایی رنگش را دم اسبی پشت سرش بسته بود .عرق کرده بود و نفس نفس میزد .گفت "حالا یک لیوان آب می چسبد "و در را باز کرد و به طرف حیاطمان دوید .
از وقتی با علی ازدواج کرده اینطوری سر حال ندیدمش.از خانه ما که رفته همیشه عصبی است .آدم جرات حرف زدن با او را ندارد .وقتی حرف میزنم میگوید "خفه شوم "وهر موقع حرف نمیزنم میگوید" از جلوی چشمانش بروم گم شوم ".شاید به خاطر اینکه دوست ندارد به او خیره شوم و کبودیهای صورتش را ببینم .
خوابم را می گفتم .خواب وحشتناکم را .شاید از این جهت می گویم وحشتناک که خواهرم را تا به حال آنگونه ندیده بودم .به دنبالش وارد خانه شدم .مادرم با خواهرم پچ پچ می کرد و برادرم کنار تلویزیون نشسته بود واین کانال آن کانال می کرد .زنش هم در حیاط بچه اش را خواب می کرد .همه چیز عادی بود تا اینکه رفتم پیش خواهرم .از این جهت می گویم همه چیز عادی بود که ما هیچوقت دور هم جمع نمی شویم . همیشه وقتی مادرم با زن برادرم یک جا باشند دعوا می شود .مادرم از زن برادرم خوشش نمی اید .می گوید "دختری که با پسری دوست باشد از کجا معلوم با مردهای دیگر دوست نباشد؟! "ولی برادرم میگوید" که زنش فرشته است و جز به او به کسی فکر نمی کند!"
خواهرم مرا به گوشه ای برد و آرام پرسید که " آیا می دانم سبله تازگی چه کسی را به تور انداخته ؟"بهت زده به او خیره شدم .او هیچ موقع در مورد سبله با من حرف نمی زد .می گفت" در مورد او نباید با دخترها حرف زد !"
خوابم را می گفتم .خواب وحشتناکم را .شاید از این جهت می گویم وحشتناک که هیچ وقت کسی با من در مورد سبله حرف نمی زد .نگاهی به چشمانش کردم .هیچ شرمی در آنها دیده نمی شد .دستش را به کتفم زد و گفت "طوری نگاهش میکنم که انگار دوست ندارم بدانم !"دوست داشتم بدانم؛ گفتم :"بگوید ."به سر تا پایم نگاهی انداخت وگفت "خودم بزودی میفهمم".و بعد رفت پیش زن برادرم .صدای در بلند شد .و سبله و پسر میرزا آمدند توی حیاط.برادرم از کنار تلویزون تکان نخورد .هنوز کانال های تلویویون را عوض می کرد .!نگاهی به خودم انداختم .و به ساق های لختم .و خواهرم همین طوری کنار زن برادرم ایستاده بود.حرکتی نکردم .آمدند داخل خانه .توی ده کسی سبله را به خانه اش راه نمی دهد .ولی یکبار خواهرم اورا راه داده بود و از آن روز به بعد علی همیشه خواهرم را می زند . خواهرم می گوید" کاری نکرده که همسرش او را می زند" و مادرم می گوید" دهان مردم را نمی شود بست .میشود؟"
خوابم را می گفتم .خواب وحشتناکم را .شاید از این جهت می گویم وحشتناک که مادرم اجازه داده بود سبله و پسر میرزا بیایند داخل خانه مان .شایداز آن جهت که آن لباسها را پوشیده بودم .شاید از ان جهت که حرکتی نمی کردم .شاید از آن جهت که برادرم هیچ حرکتی نکرد -شاید انها را نمی دید-.شایداز آن جهت که هیچ چیز، عادی نبود ...... !
خوابم را می گفتم .خواب وحشتناکم را .شاید از این جهت میگویم وحشتناک که هیچ کس از حضور سبله و پسر میرزا ناراحت نبود .ومن هیچ کاری نمی کردم . ساکت به همه چیز نگاه می کردم .صدای جیغ زنی اما خوابم را بر هم زد .چشمانم را که باز کردم خیس عرق بودم .شغالها به هم پریده بودند و صدای جیر جیرکها نمی آمد .درختهای حیات راکد بودند و جغدی نمی خواند .بلند شدم خودم را در آینه برانداز کردم ودیدم رنگم پریده .بر گشتم ودر رختخوابم دوزانو نشستم .داشتم به خوابم فکر می کردم . خواب وحشتناکم و به اینکه چه چیز غیر عادی وجود داشت که چنین خواب وحشتناکی ببینم .
قلم را با دو انگشت شست و سبابه ام آنقدر چرخانده ام که انگشت وسطی ام قرمز شده .اما کاغذ هنوز سفید است .دو ساعت دیگر وقت دارم تا چیزی بنویسم و وسایلم را جمع کنم .غصه ی وسایلم را زیاد نمی خورم ،فوق آخرش یک روز که می دانم نیست ،می ایم و وسایلم را جمع میکنم .ولی غصه ی چیزهایی که باید بنویسم را زیاد دارم.دلم نمی خواهد چند جمله کلیشه ای بنویسم که وقتی می خواند تحت تاثیر قرار بگیرد و پشیمان شود .شاید برای اینکه تحت تاثیر قرار ندهمش باید احساسات درونی ام را هم ننویسم .از صبح عذاب تحمل این اتاق لعنتی را به جان خریده ام تا شاید تاثیر تنفرش بر قلمم اثر کند .ولی هیهات تاثیری که نکرد هیچ باز هم احساس میکنم ته وجودم ،انجا که همیشه فراموش می شود چیزی هست که مانع از این تصمیم میشود .
یعنی اسم اینایی که من نوشتم مینیماله ؟!!!!
۱.
چشمم را باز میکنم و از ان گوشه ی گوشه به ساعت خیره میشوم .ساعت چهار است .فقط ده دقیقه از دفعه قبلی که به ان نظر انداخته ام گذشته .خنده ام میگیرد .از رفتنش تااخر عمر چند بار دیگر این ساعت را نگاه خواهم کرد ؟
۲.
نگاه از اون برمیگرم و به بیرون خیره میشوم .خیلی تلاش میکنم که از شکستن سدی که پشت چشمانم در حال ترک برداشتن است جلوگیری کنم ؛توانم را بریده و قلبم از شدت فشار وارده در حال متلاشی شدن است چه راحت وساده حرف میزند "من دوستت دارم"پس دل من چه میشود ؟یعنی کجاست؟
پیشنهادم اینه که ازقسمت اول بخونین
خورشید همچنان می تابید و همچنان دشت را می سوزاند .هر چند حیوانات از فرط تشنگی به له له کردن افتاده بودن ولی با دیدن بلند شدن گرد و خال از انتهای جادی ای که به افق منتهی میشد همه از جا بلند شدند .دو کابین سبزوسفیدی جلوی در کلبه ایستاد .پیرمرد ی که خمیده پشت بود و پیرهن سفیدی به تن داشت در عقب را باز کرد و درحالی که با هیجان از حضور جسدی غرق به خون در کلبه سخن می گفت، به طرف در رفت .دو مرد جوان که لباس خاکی پوشیده بودند به دنبال او خارج شدند وانگاه مردی که سراپا سبز پوش بود از در شاگرد پایین امد وهمگی به دنبال پیرمرد روانه شدند .در نیمه باز بود. پیر مرد همین که به در رسید ایستاد میدانست که دیگر جرات ندارد پا به کلبه بگذارد .مرد سرتا پا سبز پوش جلو امد و وارد کلبه شد .کلبه ی محقر کوچکی بود که گلیمی مندرس وپاره مفروشش کرده بود . تختی چوبی هم زیر پنجره ی کوچکی که کلبه را روشن میکرد قرار داشت .یک چراغ گرد سوز قدیمی هم روی تاقچه و فندک سیاه رنگی هم بقلش افتاده بود .روی تخت جسد مردی سی ساله که با چاقو قلبش شکافته شده بود افتاده بود .در حالی که چشمانش باز بود و عنبیها یش به طرف پلک بالایی ودماغش منحرف شده بود .پیرهن سفید رنگش تقریبا قرمز شده بود .ردی از خون روی صورتش به چشم میخورد که موهای مجعد وخرمایی رنگش را هم آلوده کرده بود. یک دستش به چاقویی که در قلبش فرور فته ،قلاب بود ودست دیگرش در حالی که عکسی در بین انگشتانش بودبقلش افتاده بود .برگشت وبه یکی از لباس خاکی ها گفت :"خبر بدین که به مرکز اطلاع بدن .باید پزشک قانونی بیاد .ادرسم درس بده ."انگاه دوباره برگشت وبه جسد خیره شد .چقدر اشنا بود .حس کرد اگر خون صورتش را نپوشانده بود حتما میتوانست حدس بزند کجا دیدتش .که یکی از مردها ی خاکی پوش گقت :"جناب سرگرد !این عکسه اون خانومه نیست که یکی دو روز پیش اومد کلانتری و میگفت نامزدش غیبش زده .به سمت عکسهایی که روی دیوار چسبانده شده بود برگشت .عکس سه مرد ویک زن بود که روی همه شان خط قرمزی کشیده شده بود .مردها را نمیشناخت ولی زن .....!او همانی بود که پی یافتن نامزدش که معتقد بود مدتی از لحاظ روحی بهم ریخته به کلانتری ا و مراجعه کرده بود .
نشست و به عکسی که بهبن انگشتان جسد بود نگاهی انداخت .تصویر خود جسد بود که خط قرمزی رویش کشیده بودند .
***
خورشید نفهسای اخرش را می کشید و ارغوانی وجودش را بر سرتاسر دشت گسترانیده بود .باد گاه ملایم وگاه شدید شاخ وبرگ توت خشکیده ای را که کنار کلبه ی خشت وگلی بود را به تکان تکان خوردن وا می داشت.ارام وسبک تر از همیشه گام برمی داشت. حس عجیبی وجودش را در برگرفته بود .حسی که انگار اورا از وزش باد مصون نگه داشته بود .یا شاید باد در او اثری نداشت .نگاهی به کلبه انداخت .آشنا بود و ان دری که روزی زرد بود حالابر اثر باران رنگ عوض کرده بود ..حس کرد سالیان زیادی دران کلبه می زیسته .همه چیز برایش تکراری م ینمود و این حس تکراری برایش شیرین بود .در با قفلی بزرگ قفل شده بود .حس کرد که چقدر دوست دارد به داخل ان کلبه برود .انگار چیزی از درون او را به طرف داخل ان کلبه هل میداد .کلبه را دور زد و کنار پنجره ای کوچک ایستاد و صورتش را به شیشه اش چسباند ودو دستش را کنار گوشهایش و شیشه ی پنجره نزدیک کرد .داخل کلبه کمی تاریک بود .ولی میشد دید که داخلش چیزی نیست .جز یک تخت ویک گلیم مندرس که چند جایش پاره بود .حس کرد صدای ضجه زنی را از درون می شنود .صدایی که لحظه به لحظه شدت میگرفت .ناگهان مه غلیظی کلبه را در برگرفت .دلش میخواست شیشه را بشکند و داخل شود تا شاید منبع صدا را بیابد ولی نمیتوانست .دستانش به شیشه چسبیده بودند.صدا انچنان شدت گرفت که دیواره های قلبش را به لرزش وا داشته بود .لرزشی که خیلی زود همه وجودش را در برگرفت ...........
هوا روشن شده وخورشید از انتهای افق در حال بالا امدن بود .صدای زنگوله وبع بع گوسفندان دشت را پر کرده بود .پیرمردی خمیده پشت در حالی که چوبی را دردست داشت ، دائم هی هی میکرد تا گوسفندان را کمی به تعجیل وادارد . پیراهن سفیدی به تن داشت که با هر وزش باد در هوا میرقصید .به سمت کلبه ی خشت وگلی که در زنگ زده ای داشت رفت و بعد با چوبی که به دست داشت در راهل داد .در با صدای قیژقیزی که معمول هر در روغن نخورده ایست باز شد .هنوز پا به درون نگذاشته بود که چوب را به زمین انداخت دو دستی به سرش کوباند ."یا حضرت رضا .ای دیگه کیه ؟"یک قدم داخل شد ولی پشیمان شد وبرگشت و با ان کمر خمیده وقدمهای لنگ لنگان شروع کرد در مسیر افق بدود
خورشید تمام توانش را برای سوزاندن دشت به کار بسته بود .گو سفندان از فرط تشنگی و گرما نشسته و سرشان را روی زمین گذاشته بودند .سگهای تشنه هم بقل درخت توت خشکیده ای لم داده بودند .و تنها زمانی که مگسی روی پوزه شان می نشست سری تکان میدادند .
ارام و سبک تر از همیشه گام برمیداشت .حسی در وجودش شعله ور بود که نمی گذاشت گرما ازارش دهد .موهای مجعد و ژولیده اش دور صورتش ریخته بود و پیراهن سفید و گشادش بر تنش جار میزد نگاهی به کلبه انداخت .چقدر برایش اشنا بود گویی سالها در ان زیسته باشد. حس میکرد میتواند با تمامی خشتهایش ارتباط گیرد و با ان در زنگ زده ی نارنجی که روزی زرد بود وحالا بر اثر باران به این روز افتاده بود !فکر کرد میتواند دمی درآن کلبه بیاساید .به سمت در رفت و آرام مشتش را به در کوباند در با صدای قیژقیژی باز شد .دیواری روبریش بود که عکسهایی را رویش چسبانده بودند .پا بدرون کلبه گذاشت وناخوداگاه به طرف عکسها رفت .عکسها متعلق به سه مرد ویک زن بود .و همگی هم جوان می نمودند .چیزی بین بیست و شش تا سی سال .حس کرد چقدراین چهره ها برایش آشنایند .امانمی توانست به خاطر اورد که انها را کجا دیده .به خط قرمزی که روی عکسها کشیده شده بود خیره شد ."قرمز رنگ خون ،میتوانست معنایی داشته باشد ."دستش را بالاآورد و به سمت تصویر زن –که حس خاصی دراوبوجود آورده بود-دراز کرد.می خواست لمسش کند که دود غلیظی –با فشاری زیاد-از چشمان زن شروع به خارج شدن کرد وبعد هم از چشمهای بقیه عکسها .دمی نپایید که همه اتاق را دود پر کرد .حس کرد این دود نیست مهی بود غلیظ که تا به حال هیچ جا ندیده بود .حتی درآن صبح که به همراه بچه ها برای فتح قله ی......رفته بودند .هر چند ان مه هم غلیظ بود -خیلی هم غلیظ بود- وهمه می گفتن هیج جا را حتی جلوی پایشان را هم نمی توانند ببنند ولی او توانسته بود رد وبدل شدن نگاههای رویا وبهروز را ببیند .فکر کرد که به اندازه ی چشمانش به رویا اعتماد داشت ورویا به سادگی نگاه همان چشمها به او خیانت کرده وبعد داد زده بود که او دیوانه است وهمه چیز را درخیالاتش میسازد و همه را محکوم میکند .ولی او مطمئن بود که صدای فرهاد را ان شب -تاریک-شنیده بود که چه حرفهایی به رویا زده .مسخره تر آنکه حرفهای خودش را هم انکارمی کرد ."من کی به تو گفتم اون دنبالم کرده ".همه چیز مثل روز برایش روشن شده بود که او را احمق فرض کرده است .هوای دم کرده ومه آلود نفس کشیدنش را سخت کرده بود .حس کرد چیزی در این اتاق است که بر روانش مته میگذارد .دلش میخواست از انجا برود .دستش را دراز کرد و دیوار را گرفت وارام ارام قدم برمیداشت تا به در برسد .پایش به چیز سختی برخورد کرد .خم شد ودستش را دراز کرد تا ببیند چیست .به نظرش تختی چوبی آمد.تخت را دور زد .که پایش به چیزی شبیه قالی گیر کرد و افتاد .گرفت به تخت وبلند شد ولبه تخت نشست.دستش به جسم سردی برخورد برگشت و دستش را رو ی ان چیز کشید .همراه با انحنای ها بالا و پایین رفت و نرمی وزبری را حس کرد و لزجی مایعی سفت ویا شاید جامدی شل .چیز چوب مانندی عمود براین محیط لزج شده بود .جلوتر رفت .سرد بود و لطیف تر از جاهای دیگر وانحنایی به سمت بالا و زبری صورتی نتراشیده و دو چشم که عنبیه اش به سمت بالا ودماغش منحرف شده بود و موهایی ژولیده وخرمایی . دستش را کشید .اتاق از مه خالی شده ودر پیدا بود. فریاد زنان از کلبه بیرون رفت
......
گرچه اتاق تاریک شده بود ولی جسد سرد مردی غرق به خون را بر روی تخت در حالی که چاقویی قلبش را شکافته بود را میشد تشخیص داد .تخت درست زیر پنجره ی کوچک مربع شکلی قرار داشت .چراغ گرد سوز قدیمیه روی تاقچه را برداشت و با فندکی که کنارش بود روشنش کرد .چشمان جسد باز بود .عنبیه و مردمک هایش نزدیک پلک بالایی و به سمت دماغش انحراف پیدا کرده بودند.دست راستش روی سینه و کنار چاقو ودست چپش درحالی که عکسی را بین انگشتانش داشت بقلش افتاده بود .برگشت ونگاهی به تصاویر اندخت .تصویر چهارم تصویر یک زن بود .ولی برخلاف دیگر عکسها چهره این زن هیچ اثری بر او نگذاشت .دوباره نگاهی به جسد انداخت .موهای مجعد ،ژولیده با چشمانی سیاه وابروانی پر پشت .رد خون دلمه بسته ای هم پیشانی تا چانه اش را قرمز کرده بود .دستش را دراز کرد و عکسی را که بین انگشتانش بود برداشت .عکس مردی بود با موهای مجعد وژولیده و چشمانی سیاه وابروانی پر پشت .که خط قرمزی رویش کشیده بودند .لحظه ای حس کرد چیزی در سرش می جنبد .گویی پیامهای عصبی که در مغزش اینطرف وانطرف میرفتند را چون حرکت مورچه ای روی پوست اش حس میکرد .ترس را کنار گذاشت وارام روی لبه تخت نشست .حس کرد بین این عکسها واین جسد واو ارتباطی است که فراموشش کرده .چهره کبود شده ی جسد با ان چشمان برامده او را یاد خاطره ای می انداخت که چون کلامی که بر سر زبان است و به زبان نمی اید؛ در خاطرش بود و به خاطرش نمی امد.نگاهی به چاقو که تا دسته در قلبش فرو رفته بود انداخت .دسته ی چوبی وحتی ان میخ زنگ زده اش برایش اشنا بود .گویی خودش ان میخ را در چوب فرو کرده تا دسته وتیغه را به هم بند کرده باشد .
چشم از جسد برداشت ونگاهی به کلبه انداخت .لکه های خون را روی گلیم تشخیص داد .ولی فاصله تخت وگلیم زیاد بود .انطرف تر یک سیم و چاقوی ضامن دار اغشته به خون افتاده بود .از جا بلند شد و به طرفشان رفت .نگاهی به تصاویر انگاه به جسد و بعد هم به ان سیم وچاقو انداخت.باد دوباره وزیدن گرفته بود و صدای قیژ قیژ در بلند شد .تنها در ان کلبه که ابستن حوادثی تلخ یا شوم بود ایستاده وبه این فکر می کرد که در این بیابان لم یزرع ان هم دراین کلبه منحوس و عجیب چه میکند ؟این عکسها ،این جسد و حتی این وسائل اشنا چه ارتباطی با او گذشته ی اش میتواند داشته باشند .فریادهای گاه بی گاه این زن و این عکسها با ان نگاههای رعب انگیز و کثیف نشان دهنده چه هستند ؟
دوباره سرش را برگرداند و اینبار دقیق تر به عکسها خیره شد .میخواست تمام سعی اش را به کار گیرد تا بلکه انها را به خاطراورد .ناگهای خون از چشمان عکس اولی که تصویر مرد سی ساله ای بود جریان گرفت وپهنای صورتش را پوشاند . انگاه چشماهایش از حدقه بیرون افتادند. انگار که با چاقویی ان را دراورده باشند .دیگر از ان نگاه هیز خبری نبود .اما چیزی ازراش میداد که دیگر اشنا نبود .دوست داشت دستانش را به داخل عکس ببرد و چشم ها را سر جایش بگذارد وجلوی ان همه خونریزی را بگیرد .ولی کاری ازدستش بر نمی امد .حس کرد حتی حاضر است چشمان خود را به او بدهد .در همین لحظه ناگهان دید زبان تصویر دوم که ان هم مرد نسبتا جوانی بود از دهانش خارج شد .انقدر که انگار زبانش ،چون خمیر، کش امده باشد .وانگاه خون از دهانش پاشیدن گرفت .و تمام صورتش را قرمز کرد .قطره ها ی خون از چانه اش روی دست وپاهای مرد می چکید.چنان که مجبور شد عقب برود ودستانش را با پیراهنش پاک کند .اما پاک نمیشد .هر چه دستانش را به شلوار و پیراهنش میکشد فایده ای نداشت وذره ای از خونها به لباسهایش رنگ نمیدادند و حتی خیسی خود را هم از دست نمیدادند .نگاهی به تصویر زن انداخت .چهره ی بی تفاوت وخیره به نقطه ای نامعلوم او باعث ناراحتی اش میشد . سرش را پایین انداخت .چاقو ضامن دار را دید .خم شد ودر چنگش گرفت.ناگهان حس کرد گرمایی از ان چاقو به درونش رخنه کرد .سیر حرارت را در تنش به وضوح حس میکرد .چنان که که گویی با سر انگشتانش ان را دنبال میکند .اول قلبش ؛بعد به سمت بالا رفت .لبهایش؛لپهایش ؛چشمانش و انگاه پیشانی اش را داغ کرد .همین که حرارت به مغزش رسید ناگهان چون دیوانه ای مجنون صفت بنای دویدن گذاشت .دور کلبه با سرعتی عجیب میچرخید که باد شدیدی در را باز کرد .و او بی اراده کلبه را ترک کرد و از همان مسیری که امده بود رفت .هوا تاریک شده بود و صدای زوزه های شغالها از فاصله ا ی دور به گوش می رسید .باد شدت گرفته بود .و صدای شکسته شدن شاخه های خشکیده ی توت همه جا را پر کرده بود .شاخه ای از درخت جدا شد وبر روی زمین افتاد وناگهان همه جا را سکوتی که شومی مرگ را فریاد میزد بر همه ی دشت سایه گسترانید .
ادامه دارد ....
خورشید اخرین نفس هایش را میکشید وارغوانی وجودش را را بر سرتاسر دشت گسترانیده بود .باد گاه ملایم وگاه شدید ،شاخه های درخت توت خشکیده ای که کنار کلبه ای خشت وگلی بود را به تکان تکان خوردن وا می داشت .ارام وسبک تر از همیشه گام بر میداشت .حس عجیبی وجودش را در بر گرفته بود .انگار که چیزی او ر ا از وزش باد مصون نگه داشته بود یا شاید هم باد در او اثری نداشت .موهای ژولیده ی خرمایی رنگش در باد نمی رقصید و پیراهن گشاد سفیدش شق ورق بر تنش زار میزد .چشمانی سیاه و دریده با ابروانی پر پشت و پیوسته .نگاهی به کلبه انداخت .چقدر برایش اشنا بود .توت خشکیده و حتی ان در که روزی زرد بوده والان بر اثر باران قرمز شده بود .فکر کرد شب را میتواند انجا بگذرایند .فقط باید می دید صاحبش کیست و ایا مهمان میخواهد؟به سمت در رفت وارام مشتش را به در کوباند .در با صدای قیژقیژی که معمول هر در روغن نخورده ای ست باز شد .سرفه ای کرد ولی انگار سرفه اش در نفیر باد گم شد .یا شاید اصلا صدایی از حنجره اش خارج نشده بود .حضور چیز نامانوسی را در کلبه حس می کرد .حس کرد چیزی از درونش می خواهد پوست تنش را بشکافد و بیرون بیاید .انگار که داخل اتاق خلا باشد .اب دهانش را قورت داد و به داخل کلبه چشم دوخت .دیواری روبریش بود که چند عکس رویش چسبانده بودند.حس کرد چیزی او را به داخل هل می دهد .پا به کلبه گذاشت .داخل کمی تاریک بود .چشمانش را تنگ کرد و به عکسها خیره شد .اری چیزی در انها بود که او را به سمت خود میکشاند .زیر پایش گلیم مندرس وپاره ای افتاده بود که لکه ها یی سر تا سرش را پوشانده بود .سرش را بالا کرد و به عکسها که حالا بهتر می دیدشان چشم دوخت .چهره های اشنا و نگاههایی تکراری ردیف دیوار شده بودند .چهار عکس که روی همه شان یک علامت ضربدر قرمز کشیده شده بودند .می شناختشان ولی از کجا؟به عکس اولی خیره شد .نگاهش می رنجاندش و درونش را ازار میداد .گویی چشمان دریده ونگاه هیزش خون را در شریانهایش به تکاپویی بیش از معمول واداشته وتنش را گرم کرده بود .سرش را کمی چرخاند و به عکس بعدی خیره شد .نگاهی اشنا تر.اینبار ان چشمانی دریده با نگاهی هوسبارانه و کثیف به او خیره شده بود .اما این پوزخندی جلفش بود که باعث شد نتواند بیش از ان به ان تصویر خیره بماند . صدایی شنید .صدا از بیرون نبود از جایی نزدیک ولی نه داخل اتاق!صدا از درونش میجوشید .پژواک ضجه های یک زن که لحظه به لحظه بیشتر میشد ؛انچنان که مجبور شد دو دستش را روی گوشهایش بگذارد وفشار دهد ولی بی فایده بود.ضجه های زن حالا تبدیل به فریادهای بی مانندی شده بود که موج ان دیواره های قلبش را به لرزش وامی داشت .چشمانش را بست. صداها چون خاموش شدن پژواک فریادی در دره ای عمیق کم وناپدید شد .چنان که گویی از اول صدایی وجود نداشته .ارام در حالی که ترس از دوباره شنیدن ان صدا ها رو ی اعمالش اثر گذاشته بود چشمانش را گشود .و به عکس سوم نگاه کرد .
که بودند اینها که اینچنین خود را به انها نزدیک احساس میکرد ؟لحظه ای به لبهای ان تصویر خیره شد .ناگهان تصویر جان گرفت .ناخوداگاه دستانش را به سمت تصویری که حالا واقعی شده بود برد و گلویش را گرفت و شروع کرد به فشار دادن .چشمانش از حدقه بیرون زده و خون درسفیدی اش پخش شده بود .رنگ صورتش قرمز شده وزبانش در میان دندانهایش گیر کرده بود .ناگهان صدای التماسهای زنی در گوشهایش پیچید :غلط کردم،تو رو خدا ولش کن !شاید م دنبال یکی دیگه بوده .من اینطوری فکر کردم .تو رو خدا .ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!"و فریادی وحشیانه سر داد ..میخواست رهایش کند تا شاید از این صدا ها خلاصی یابد ولی دست خود ش نبود .هر چه تلاش کرد اراده دستانش را به دست گیرد نمی توانست .نفسش به شماره افتاده بود . میخواست فریاد بزند وکمک طلب کند ولی دید هیچ اراده ای برای هیچ کار ی ندارد .ترسی شفاف وجودش را در بر گرفت .لرزشهای چشمان ان تصویر مو بر اندامش سیخ کرد.چشمانش را با بست .سکوتی همه جا را در برگرفت . انگارکه همه چیز تمام شده باشد .
جرات گشودن چشمانش را نداشت .ارام ارام در حالی که چشمانش بسته بود عقب عقب رفت وسعی کرد دستش را به دیوار کناری تکیه دهد .در حالی که به این فکر میکرد کرد که چه دلیلی داشته که او نگاهی به کل اتاق نیندازد پایش به چیزی بر خورد کرد وافتاد ولی نه روی زمین .انگار روی تختی افتاده باشد زیرش نرم وکمی نمناک بود .همانگونه که چشمانش بسته بود دستش را به عقب برد و سعی کرد تشخیص دهد کجا نشسته .دستش به چیزی شبیه چوب خشک بر خورد کرد .ولی نه ! سرد بود و زبری چوب را هم نداشت .ارام ارام دستش را روی ان جسم کشید و همراه با انحنایی دستش را به سمت بالا اورد .در انتها ان جسم به پنج قسمت باریک تقسیم شد .فکر کرد چه میتواند باشد که وحشتی تمام وجودش را در بر گرفت .بلند شد وبه عقب برگشت و به جسد غرق به خون یک انسان خیره ماند .
ادامه دارد .....
کاش امروز تعطیل بود .دوباره باید نصفه عمر بشم تابرسم به در مدرسه .بایدتا دارم میرم، هزار بار ایه الکرسی بخونم کسی منو اونو نبینه .کاش امروز نیاد .ولی میدونم که می یاد .جوجه تیغی !معلوم نیست با من چیکار داره؟ .اخه بگو چی از من دیدی دس از سرم بر نمی داری؟ خدایا چیکارت کردم اینو دچار من کردی .
میدونم اخرش یه روز بابا میفهمه و روزگارمو سیاه میکنه .دیگه نمیفهمه که منه بدبخت هیچکاره بودما .
الان دوماه زندگی مو کرده جهنم .دلم میخواست یه روز همه کر میشدن ولال تا من برم سر وقتش وسنگامو باهاش وابکنم .بگم اخه جوجه تیغی !هیچی ندون !اگه یه بار دیگه دنبال من بیافتی، من می دونمو تو .
اخه جوجه تیغی ام شد اسم ؟چیکار کنم خب .نه می دونم کیه! نه میدونم اسمش چیه ؟! دوماه پیش بود؛ با بچه ها که از مدرسه می اومدیم بیرون ُبریم خونه ،دیدیمش که سر کوچه وایستاده .همه مون زدیم زیر خنده .سرامونو کردیم زیر چادرامونو ،حالا بخند وکی بخند .بر گشتیم تو حیاط مدرسه و هر کدوممون از خنده یه جا ولو شدیم .اخه مرضیه در اومده میگه:" بچه ها یارو جوجه تیغیه رو ".راستم میگفت موهاش عین جوجه تیغی بود .دو تا چشه ریز داشت ودو تا گوش اینه اتوبوسی که اتفاقا کوچیک بودن .یه دماق قلمبه گرد وگوشتالوی کوچولو که انگار چسبونده بودن وسط صورتش .یه پولیورم پوشیده بود که خطهای سیاه وسفیدش ادمو یاد همون جوجه تیغی می نداخت .خلاصه عین جوجه تیغی ها بود .
بعد از کلی خندیدن، به خاطر اومدن خانم توسلی -مشاور مدرسه-ساکت شدیم ورفتیم که بریم خونه . سر کوچه با بچه ها خداحافظی کردم . رومو با چادر گرفتم و راه افتادم.خیابونا خلوت بودن. اخه ظهر بود. همه رفته بودن خونه هاشون که یه چیزی بخورنو یه چرتم بخوابن .سرمو انداخته بودم پایین و سعی میکردم قدمامو با موزایکای پیاده رو یکی کنم .کار همیشگیم بود. هم سرگرم میشدم وهم سرم پایین بود که اگه دایی رحیم که تاکسی داشت وروزی صد بار این خیابونو میرفت ومی یومد ومنو می دید، فرداش نیاد خونمونو بگه:" دخترت هوایی شده و بی حیا ."اخه می گه دختر باید سنگین باشه. وقتی داره تو خیابون راه میره باید سرشو بندازه پایین که کسی چشاشو نبینه و حرف براش در نیاره.
راستیتش سال دوم دبیرستان برای اینکه بیام تو این دبیرستان وگرافیک بخونم کلی التماسشون کردم .اخه اینجا همین یه فنی حرفه ای رو بیشتر نداره .از بخت من یه دبیرستان نزدیک خونمونه .می گفتن "اینجا رو ول کنی ،پاشی بری اون محل درس بخونی ؟!مردم چی میگن ."ولی هر جوری بود راضی شون کردم .از همون سالم دایی ام همش دنبال بهونه بود ومیخواست یجورایی نذاره بیام اینجا.منم برای اینکه گزگ دستش ندم .اونقدر سنگین تو خیابون می رفتم و می یومدم که راضی شد ودست از سرم برداشت . داشتم جوجه تیغی رو می گفتما .مثل اینکه از موضوع پرت شدم .خلاصه اینکه اون روز داشتم می رفتم خونه که دیدم صدای تاق تاق می یاد .فکر کردم یه زن داره پشت سرم میاد .یهو بر گشتم عقب ببینم کیه که دیدم اونه .با اون چشای ریزش زل زده بود تو چشام ویه لبخند موزیانه عین این ادمای خبیث هستن تو کارتنا ها، گوشه لبش بود .سریع برگشتم وسرمو انداختم پایین. کلی به خودم لعنت فرستادم که چرا برگشتم؟. ولی خب فکر می کردم زنه .لامصب کفشاش از این کفش بی ریخایی بود که صدا میده .رامو کج کردم تا برم اونطرف خیابون .ولی بازم صدای پاهاشو از پشت سرم می شنیدم .اول خیال کردم راهش باهام یکیه. ولی اروم اروم فهمیدم هر جایی که برم پشت سرم می یاد .به خودم گفتم نکنه میخواد تادم در خونموم بیاد .یا شایدم میخواد خونمونو پیدا کنه .ترس ورم داشت.انداختم توی کوچه ها وشروع کردم به دویدم .پشت در مسجدی که تو کوچه بود قایم شدم .دیدم اومد بدو از اونجا رد شد .یه چند دقیقه ای صبر کردم تا صدای تاق تاق کفشاش دیگه نیاد وبعد دویدم که برم تو خیابون .خدا خدا میکردم کسی منو نبینه که از کوچه در میام .چه معنی داشت تو ظهری، توی این کوچه ها ول بگردم .خوشبختانه، هم اونو قال گذاشتم هم کسی منو ندید .اون بار رو بخیر گذروندم. ولی چه خیری؟! از فرداش اول حرص خوردنم بود .صبح که رفتم مدرسه دیدم اماده سر کوچه وایستاده .
رنگ از روم پرید یعنی پری گفت" چرا رنگت پریده .حالت خوب نیست ."جرات نمی کردم بگم چمه .میترسیدم به یکی بگه وهمه جا پر شه .وقتی زنگ خونه خورد دیدم سر کوچه است .برگشتم تو حیاط وگفتم بچه ها من با خانم توسلی کار دارم، شما برید و موندم تو مدرسه .چند باری اومدم تا دم درودیدم هنوز همونجا وایستاده .ترسیده بودم .داشت دیرم میشد .اگر دیر میرفتم باید یه جوابی به مامان اینا میدادم .ولی چی میگفتم .همینجوری که داشتم حرص میخوردم خانم افضلی یکی از دبیرای مدرسه که از قضا همسایه ی مون میشد اومد که بره خونه .گفت :"ا وا مینا جان چرا اینجا وایستادی ؟حالت خوب نیست ؟
-"
سلام.همینجوری .خوبین شما ؟"-"
ممنون.چرا چادرتوسر ت کردی وایستادی اینجا ؟مگه نمیری خونه ؟"-"
چرا خ.خانم میرم ."-"
فکر کنم حالت خوب نباشه! رنگت پریده .بیا من میرسونمت ."انگار دنیا رو بهم داده باشن، خوشحال شدم .اینبارم گذشت .ولی همین یکی دوبار تونستم از دستش خلاص شم و باقی وقتا تا سر کوچمون پشت سرم می یومد.البته نزدیکای محله ی خودمون فاصله شو باهام زیاد می کرد .همش خدا خدا میکردم کسی منو نبینه .یا اگه دید نفهمه این جوجه تیغیه بی ریخت دنبالم کرده .به خودم لعنت می فرستادم .می گفتم چرا من باید دختر باشم .تا اینجوری گوشت تنم برا خاطر یه پسره ی هیچی نفهم بی ریخت سیاه زغالیه نکبت بلرزه .میگفتم کاش حداقل میتونستم برگردم سرش داد بزنم که بره گم شه . اگه بهش میگفتم بره دس از سرم برداره شاید میرفت .یه چند وقتی این فکره افتاد تو سرم که یه جای خلوتی گیر بیارم و بهش بگم بره گم شه .این شد که همش دنبال یه فرصت بودم .یه روز داشت بارون می یومد وخیابونا خلوت بود .گفتم بهترین فرصته یه جای خیلی خلوت گیر بیارم یه چیزی بهش بگم .از توی پیاده رو رفتم تو خیابون وسرعتمو کم کردم .یه لحظه برگشتم ویه نگاهی بهش انداختم .مثل همیشه اون لبخند نفرت انگیز که چهار ستون بدن ادمو به به تکون تکون خوردن میاندازه، گوشه لبش بود .یه چشم غره بهش رفتم ورومو برگردوندم .یه ان وایستادم تا نزدیک تر بیاد .دقیقا موازی باهام شد چادرو ازجلو روم بردم کنارو یه نگاهی بهش انداختم که دیدم ای داد بیداد !دایی رحیم درست توی مغازه ی روبه رویی بود .یه لحظه حس کردم یخ گرفتم .دست وپاموگم کردم .اومدم برم که پام گیر کرد به یه چاله ای وخوردم زمین .نفهمیدم ، جیغ کشیدم .دایی پرید بیرون. پام پیچ خورده بود ونمیتونستم راه برم .از ترسم شروع کردم به گریه کردن .دایی ام فکر کرده بود از درد دارم گریه میکنم .اصلا منو تا خوردم زمین ندیده بود.ماشینش و اورد و منو برد اوژانس .پام در رفته بود .جاش انداختن ورفتیم خونه .
یه خیری از سرم گذشته بود که تا مدتها بعد نماز صبحم یه نماز شکرم میخوندم .ولی عجب کاری کرده بودم .عین سگ پشیمون شدم .اخه به جای اینکه از شرش خلاص بشم پروترش کرده بودم .نمی دونم مرتیکه خرفت! بعد از اون اتفاق چه فکری کرده بود که یه هفته بعدش که خودم پیاده رفتم مدرسه اومد روبروم ویه کاغذ انداخت جلوم .انگار یه چیزی خورد تو سرم .یعنی چی؟این چی بود ؟نامه ؟خدا مرگم بده .اگه بابا بفهمه .اگه یکی می دید مون !؟چه خاکی باید تو سرم می ریختم ؟!اخه چقدر حرص بخورم ؟!به کی دردمو بگم ؟چیکار کنم ؟چرا دست از سر کچلم بر نمیداره؟ کاش میتونستم برم به مامان بگم تا یه کاری بکنه .ولی میترسم .میترسم دیگه نذارن برم مدرسه .بخصوص اینکه سال دیگه ام میخوام برم پیش دانشگاهی .میدونم اگه بگم نمیذارن .اونوقت دیگه باید خواب دانشگاه رو ببینم .همینجوریش کلی دردسر دارم تا راضی شون کنم بذارن برم دانشگاه .چه برسه به اینکه این موضوع رو هم بهشون بگم .اگه شانس بیارم و قبول کنن، بی گناهم بازم نمیذارن .میگن با این اوضاع جامعه بایدم بذاریم بری دانشگاه .دیدی چه اسون همه زحمتام به باد فنا رفت .همه رشته هایی که ریشته بودم پنبه شد .اخه این جوجه تیغی عوضی کجا بود که جلو راه من سبز شد ؟نکنه به خاطر اینکه اون روز بهش خندیدم می خواد تلافی در کنه .چجوری از شرش خلاص شم .دردمو به کی بگم .خدا !
دوباره یه داستان دیگه نوشتم اون نصفه کاره هه موند .![]()
چشم می گشایم. چیزی نیست. به ذهنم فشار می اورم.باز هم چیزی نیست. اما نه !چیزی هست .صدای ترمز یک ماشین وبعد صدای یک برخورد .چشمانم را می بندم .صدایی می اید.صدای گریه ی یک بچه .-کسی نیست ارامش کند -صدای ترمز وبعد برخورد دو ماشین .می ترسم ،چشم می گشایم .تخت بیمارستان، پاهای توی گچ،درد سینه ،دوران سر
حس خستگی وانگاه خواب
"......................"
چشم می گشایم .چیزی نیست. اما نه!چیزی هست .صدای تلفن. بعد صدای یک مرد
-"سارا خانم !"
- "نیستن"
- می دونم !با آقاشون کار دارم !"
-"شما؟"
- "یه دوست "
-"امری دارین ؟"
-"هوای زنتو داشته باشه !"
بوق اشغالی
صدای تلفن وبعد صدای یک زن
-"سعید جان!خونه ای ؟برو بچه رو بیار. من یه کار مهمی برام پیش اومده .....یادت نره ها "
بوق اشغالی
صدای تلفن و بعد صدای یک مرد
-"برای بار دهم!هوای زنتو داشته باش "
-"شما کی هستین ؟"
-"یه دوست !"
-"لعنتی !میگم تو کی هستی ؟"
فریاد میزنم ......نه !نعره میکشم
درباز می شود .زنان ومردان سفید پوش به طرفم حمله ور می شوند .روی دستم احساس سوزش می کنم و بعد
".............................."
چشم می گشایم .چیزی نیست .امانه! چیزی هست.
صدای پرشدن یک لیوان از اب !و دستی با یک لیوان اب میگیرمش !-"دستت درد نکنه !"
اتاق تاریک است .سایه یک زن
-"سعید!تو به من اعتماد داری ؟"
-"خب معلومه !"
-"چقدر ؟"
-"همونقدر که به خودم مطمئنم !"
-"در هر شرایطی ؟"
-"بس کن این چه بحثیه ؟"
تلویزیون روشن است .خیره میشوم .دعوای یک زن ومرد .
زن :"من فقط می خوام بدونم تو دیشب کجا بود ی؟"
مرد :"به تو چه زن ؟قرار نیست به تو جواب پس بدم .زن گرفتم .شوهر که نکردم !"
زن:"چرند نگو .یا میگی کجا بود یا .............."
مرد :"یا چی ؟طلاقم مید ی؟........"
خنده ی کش دار یک احمق .
در باز میشود زن سیاهپوشی وارد می شود .چهره اش اشنا ست .از چهره اش خوشم می اید و مشکیه تنش !با بقیه فرق می کند .حتی نگاهش !لبخند نمیزند -خسته شدم از لبخندهای مصنوعی -در نگاهش زل میزنم .....نفرت ،کینه !در را میبندد .به سمتم می اید.لرزش چانه ولبانش که بین دندانهای سفیدش گیر کرده رویم خم میشود . دستانش را دور گردنم قفل میکند .فشار.....!حبس نفس در سینه .دنده هایم تیر میکشد .توان تکان خوردنم نیست باز هم فشار ....!گرمم میشود .زبانم قفل شده ،نه !زیادی از دهانم بیرون امده .تکان نمیخورد !نگاهم خیره میشود .چشمانش برق میزند .-گلدان اشک انعکاس نور را دو چندان کرده -و عشق !دستانش را شل میکند. رودخانه ای روی صورتش جاری میشود .
-"لعنتی .....چرا باید زنده میموندی ؟......چرا؟"
میرود. تند تند نفس می کشم .سینه ام تیر می کشد.ولی باز تند نفس می کشم .گر گرفته ام .گوشهایم کیپ میشود .صدایی نمی شنوم .چشمانم تار می شود .یک زن سفید پوش به طرفم می اید ......میرود
دیگر نه می شنوم ونه می بینم !فقط تکانهای تخت را همراه با دردی ممتد حس میکنم و سوزشی در دستم
".........................."
چشم می گشایم چیزی نیست !صدای N و زن.اینبار کمی دورتر .اما نه!همین جاست .دو زن سفید پوش !
-"دکتر احمدی گفته بری دفترش"
-"چیکار کنم ؟چی جواب بدم ؟"
-"چند بار بهت تذکر دادم .باید حواستو جمع میکردی."
-"حالا فهمیدی کی بود ؟"
-"میگن زنش بوده ......میخواسته خفش کنه !"
-"جون من ؟"
-"حق داشته خب"
-"برو تو هم .این بدبخت چه گناهی داره .اگه بچه اش مرده خودشم اش ولاش شده ."
-"پس خبر نداری،یارو مست بوده "
_"ا.........جدی؟"
-"با حال مستی نصفه شبی بچه رو ورمیداره میره بره شمال .حالا اونموقع شمال چیکار داشته الله اعلم !بعدشم که تصادف میکنه .حالا زنش حق نداره؟بچشو کشته دیگه !"
-"اینارو ولش. بگو حالا چیکار کنم ؟"
چشمانم را می بندم .خسته ام.دلم خواب میخواهد .یعنی ان زن که بود ؟چهره اش اشنا .صدایش اشنا تر
صدای یک زن
-"سعید تو به من اعتماد داری ؟"
صدای یک زن
-"میگن زنش بوده !"
صدای اشنا
-"لعنتی ......چرا باید زنده میموندی؟"
صدای تلفن
-"هوای زنتو داشته باش !"
صدای تلفن
-"من نمیتونم بیام عروسی .باید برم شهر ری .واسه پروژه ی .......!بچه رو میذارم خونه مامانم اینا .وقتی برگشتی برو سراغش.یادت نره ها "
صدای تلفن
-"سلام "
-"سلام....توئی ؟"
-"مست کردی !اشکال نداره .فقط بپا مست میشی ،خر نشی .زنت کجاست ؟نیومد عروسی .رفته دنبال پروژه اش .پروژه ی با حالی داره !"
-"خفه شو "
-"حالت خوش نیست .زیادی زدی .البته منم بودم زیاد میخوردم .ولی به قول شاعر :مستیم درد مرا دیگه دوا نمیکنه ......."
-"گفتم خفه شو ....احمق !"
-"میخواهی ادرس بدم .بری سراغش :بابلسر "
بوق اشغالی
گرممه ،عرقم زده .
چشمامو باز میکنم
چیزی نسیت
اما نه !چیزی هست
یک ماشین .یک جاده .سرعت 180 .
صدای گریه ی یک بچه ،و بعد صدای برخورد
روی لبه ی تخت نشستم وبا چشم، گلهای قالی را نقاشی میکنم .دلم میخواهد دستم را کش بدهم تا باهاشون تماس پیدا کند و انگشتانم همزمان با پیچ تابهایشان حرکت کنند .نگاهی به پاهام میاندازم ، یک فکر بکر به ذهنم میرسد. فقط حیف که جوراب به پاهایم کردم .ولی با این وجود بهتر از هیچی است .پای چپم را روی اولین گل گذاشته و شروع میکنم به عقب کشیدن که میگوید :"لیلا خانم !"
یک لحظه از جا می پرم .هجوم ناگهانی خون به رگهای گردنم را حس میکنم .سراسیمه خود را جمع وجور کرده ، میگویم"بله....!"
-"حواستون با منه؟"
-"اره ... می فرمودین ! دارم گوش میدم !"
-"داشتم چی میگفتم ؟"
اب دهانم را قورت می دهم .حالا خر بیار وباقالی بار کن ."میخواین امتحانم کنین؟....داشتم گوش میدادم؟"
-"به چهرتون نمی اومد که مستمع بوده باشین ؟"
چه لفظ قلم حرف میزند .میخواهد بگوید یعنی چه !نگاهی به در میاندازم .در باز است وبابا و بقیه پیدا هستن .صورتم را برمیگردانم طرفش ودل را به دریا میزنم :"داشتین در مورد خودتون حرف میزدین ..."مثل اینکه اشتباه گفتم
"و اینکه ....از خانم اینده تون چه توقعاتی دارین ؟"ابروهایم ناخوداگاه به سمت بالا میروند و گوشه چشمی به صورتش خیره میشوم، ولی خیلی زود حالت عادی میگیرم تا نفهمد یکدستی زده ام ومنتظر واکنشش هستم .
-"
درسته ...!خب نظرتون؟"-"هان......!خوبه ....!نظر خاصی ندارم .خب دیگه شما یه همچین توقعاتی دارین نمیشه که عوضش کرد !میشه ؟"
لبخندی زد و گفت :"خب پس با توقعات من مشکلی ندارین "احساس ارامش بهم دست داد .به خیر گذشت .مثل اینکه به هدف خورد ."خب بالاخره شما یه سری توقعات دارین منم به نوبه خودم یه سری توقعات ...!"
-"البته توقعات شما هم محترمه............. "
دوباره سرم را میچرخانم طرف در .بابا زل زده بود به ما دو تا .انگار فهمیده باشد چه میخواهم بگویم .همچین نگاهم میکند که انگار به زبان بی زبان میگوید "بپا حرف چرت نزنی "اب دهنم را قورت میدهم و سرم را برمیگردانم طرف محسن .زل زده تو چشمهایم .دست وپایم را گم میکنم ".....بله؟"
-"از چیزی ناراحتین ؟حس میکنم یه جورایی مضطربین ؟"
-"چی....من؟نه! اصلا اینطور نیست !"
_فکر میکنم بهتره ارامشتو حفظ کنی!اجازه هست در اتاق رو ببندم ؟"
-"هان....؟هر جور راحتی؟"
بلند میشود ومیرود به طرف در .که بابا از جایش میپرد ""چیزی شده اقای مهندس؟"
-"نه اقای احمدی .تمرکزمون رو سر وصدا های بیرون بهم میریزه با اجازه درو میبندم"
نگاهش را از زیر دست محسن که به درگرفته به من میدوزد .دوباره اب دهانم را قورت میدهم و خودم را جمع وجور میکنم .
-راحت باشین !ببندین "
در را میبندد و میاید رو به روی من صندلی را از پشت میز تحریر میکشد جلو و مینشیند .لبخندی بر لب می اورد من هم به زور هم که شده لبخند میزنم .
-"خب....از اول .شما از یه چیزی مضطربین !یا چیزی باعث ترستون شده .توی