تبليغاتX
تولد يک مرگ

تولد يک مرگ

وب نوشته های الهه علی خانی و نسرین سالاری

"دیوار "

  زن با موهای پریشان سریع می‌دود و مرتب پشت سرش را نگاه می‌کند. جمعیت زیادی او را دنبال می‌کنند که صورتشان واضح نیست.  به کوچه‌ا‌ی می‌رسد، فاصله‌اش با جمعیت بیشتر شده. وارد کوچه می‌شود، بن‌بست است. به سمت دیوار می‌دود. سعی می‌کند از آن بالا برود، نمی‌تواند. مرتب بر می‌گردد و پشت سرش را نگاه می‌کند. به دیوار فشار می‌آورد. در نهایت روی زمین می‌افتد و به دیوار تکیه می‌دهد. زل می‌زند به ورودی کوچه. هیچ خبری از جمعیت نیست.

دیوار با صدای مهیبی روی زن فرو می‌ریزد. تعدادی زن که همگی، هم‌شکل و هم‌لباس‌ ِ خودش هستند از روی خرابه‌های دیوار رد می‌شوند و هرکدام به سمتی می‌روند. یکی از آن‌ها به میدان وسیعی می‌رسد. اطراف میدان خیابان است و ساختمان‌های چندین طبقه.

زن برای این‌که بالاترین طبقه را ببیند باید سرش را به عقب بیاندازد.  وارد یک خیابان عریض می‌شود. هنوز چند قدمی نرفته که برمی‌گردد و از کنار ساختمان‌های بلند و کوتاه  چسبیده به‌هم و مغازه‌های بزرگ و کوچک فرار می‌کند. از روی پل ِعابر ِپیاده به بزرگ‌راه‌های زیر پایش می‌نگرد، پیچ می‌خورند و هم‌دیگر را قطع می‌کنند و در آخر مثل یک ریسمان سیاه‌ و باریک به نظر می‌رسند. به دیواره‌ی پل دست می‌گیرد. به پله‌ها می‌رسد. فاصله‌ی آن‌ها آن‌قدر زیاد است که نمی‌تواند پایین بیاید. بر می‌گردد تا از همان پله‌هایی که بالا آمده پایین برود. قدم‌هایش را تندتر می‌کند. یک‌دفعه با وحشت، دیواره‌ی پل را می‌چسبد؛ چون از پله‌ها خبری نیست. در کنار خانه‌ای قدیمی مکث می‌کند. کاملن معلوم است کسی در آن ساکن نیست. اما زن آن خانه را زمانی که نو بوده به خاطر می‌آورد. درکنار خانه‌ي قدیمی، ساختمان ِ چندین طبقه‌ا‌ی‌ست که نیمه‌ساخته رها شده. از قاب‌های خالی در و پنجره‌ها می‌شود او را دید که وارد ساختمان شده، به بالا، پایین و چپ و راست می‌دود. در گوشه و کنار دیوارها آیینه‌های غبارآلودی است. تصویر زن در تمام آیینه‌ها ماندگار می‌شود و او سرگردان و گریزان درمیان این تصاویر ِ گوناگون به زمین می‌افتد و دست و پای زنی را می‌بیند که از زیر ِتل ِ خاکی بیرون زده. با وحشت به عقب می‌خزد. جای زخم دست زن با خودش یکی است. وحشت‌زده به بیرون می‌گریزد؛ اما می‌بیند که همان جمعیت به داخل ساختمان هجوم اورده‌اَند. 

                     تابستان ۸۸                                                                                          

 

                            

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت6 بعد از ظهرتوسط نسرین سالاری | |

 "قرار"

توی یک کافه تریای شاعرانه. پشت میزی که رومیزی سراسر سفیدش  صحنه‌ی نمایش ِ گلدان قرمزی شده بود دختر و پسری، چشم در چشم، عاشقانه، در حالی‌که  دست‌های دختر توی دست‌های پسر گم شده بود نشسته بودند.

به محض این‌که گارسن دو فنجان قهوه ترک را روی میز گذاشت پسر دست‌های دختر را رها کرد و گفت:" من خیلی فکر کردم . شاید لازم باشه شبونه همه چیز رو، نه، همه ‌ی اون چیزایی که لازم‌مونه رو برداریم و بریم."

- "عالیه. فکرشو بکن. من و تو ... تو جاده شمال ..."
-" نه،نه ...شمال نمی‌ریم. احیانا بریم جنوب."
-" فرقی نمی‌کنه. من وتو... تو راه جنوب. بعد یه خونه...."
-" نه... قرار نیست اونجا خونه بگیریم."
-" فرقی نمی‌کنه، هرجا، یه خونه... یه زندگی ِ برای همیشه شیرین..."
-" نه... قرار نیست زندگی‌ای در کار باشه. زود برمی‌گردیم. فقط برای یه هفته پس انداز دارم."

توی همان کافه تریای شاعرانه. پشت همان میزی که رومیزی سراسر سفیدش صحنه ی نمایش گلدان قرمزی شده بود، همان دختر و پسر، چشم در چشم، عاشقانه، قهوه های تلخ ترک را بدون هیچ تکه شکلاتی و به سلامتی آن نیمه شبِ رویایی خوردند.  

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت1 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

بی‌هوا می‌آید. وسط حیاط شاید یادش بیاید و بگوید یاا... و تو سرت را بالا کنی و جیغی بکشی و بدوی توی اتاق؛ هرکدام که نزدیک‌تر باشد. می‌نشیند لبِ ایوان. بیشتر کنار پله‌ها. خوشش می‌آید یکی از پاهایش را بگذارد روی پله‌ي اول و پای دیگرش را دراز کند تا دو موزائیک جلوتر. حرف نمی‌زند. کسی را صدا نمی‌کند. تکان نمی‌گویم نمی‌خورد که پای دراز کرده‌اش را چپ و راست کرده و هی نگاهش می‌کند. بعد تو  می‌آیی یا پولی کف دستش می‌گذاری تا برود بقالی پنیری و نانوایی نانی بخرد یا بشقابی غذا می‌کنی با پاره‌ای نان و اگر تابستان بود لیوانی دوغ و برایش می‌آوری. ولع غذا خوردنش که تمام شد می‌گویی برود. کجایش را همه می‌دانند. یک‌یک کوچه‌ها را گز می‌کند. می‌رود تا دره آسیاب. کج می‌کند سمت سرقنات و باز می‌گردد توی کوچه باغ‌ها. تند می‌رود. دنبالش بیفتی، نفس کم می‌آوری. داد می‌زنی "هی آروم‌تر!" و او انگار صدایت را نمی‌شنود و باز می‌رود. خسته نمی‌شود هیچ‌گاه. دور می‌زند شهر را و شب باز، بی‌هوا می‌آید و می‌رود توی هر خانه‌ای که درش باز باشد.

ادامه داستان...

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت10 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

 همه می‌گویند:"توپ هم در کنند این خسرو –ی خواب را بیدار شدنی، در کار نیست." ولی  خودم بهتر می‌دانم  که  وضع‌ام  از این حرف‌ها هم خراب‌تر است تا جایی که اگر گلوله‌ام کنند و به جای توپ بچپانندم توی تانگ و شلیکم کنند، باز بیدار نمی‌شوم. اما من ِ خواب سنگین، دیشب ِ لامصب را تا صبح خواب و بیدار بودم . تقصیری هم نداشتم . این سروناز با آن چشم‌های درشت‌ِ سبزش، تا صبح ولم نمی‌کرد. دلم برایش تنگ شده، لعنتی. این‌روزها بدجور گذاشته توی کارم. اذیت می‌کنند و راه نمی‌آید. تا قضیه شیرین دستش آمده، پدر صابم را در آورده، لاکردار.


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت7 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

                      داستانهایم در ویلاگ پاتوق ادبی

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت6 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

    بعضي روزها هست كه وقتي مي‌روي توي كوچه ،توي خيابان احساس مي‌كني خيلي از قيافه‌ها برايت آشنايند. بعد اين حس ِ آشنايي به قدري قوت مي‌گيرد كه كلافه‌ات مي‌كند تا جاي كه باعث مي‌شود اگر مثلا توي مترو يا توي اتوبوس واحد باشی، جلو بروي و رو كني به يكي از آن قيافه‌ها و بگويي :

-"آقا يا مثلا خانم! من شما را قبلا جايي نديدم؟ منظورم توي كوچه و خيابان نيست. منظورم يك جاي خاصي‌ست كه ممكن است حتي ندانيد كجا. البته آن جاي خاص را حتي خود من هم نمي‌دانم كجاست!  هر چه فكر مي‌كنم هم چيزي به خاطرم نمي‌آيد؛ ولي مطمئنم، يعني شك ندارم شما را؛ نه كه فقط شما را، كه آن آقاي بقل دستي‌تان را يا مثلا آن خانمي كه پشت سرتان است  يا حتي آن آقايي كه همين الان از اينجا رفت را هم، همان جا ديده‌ام . "

بعد مثلا اگر مرد باشي و طرفت زن .زن داد مي‌زند سرت كه :

-"آقا مگر شما خواهر و مادر نداريد؟"

آنوقت تو به خودت مي‌گويي :"حتما تو را مي‌شناسد و دارد نقش بازي  مي‌كند؛ وگرنه از كجا مي‌داند، مثلا تو هيچ‌وقت نه خواهرت را ديده‌اي و نه مادرت را . بعد مي‌گويي:

-" براي من نقش بازي نكن! من كه مي‌دانم، مي‌شناسمت. حداقل يك‌جايي، يك‌جايي كه قطعا كوچه و خيابان نمي‌تواند باشد، بايد همديگر را ديده باشيم. يادم نمي آيد كجا ، اما مي‌دانم آنجا آب و هواي خوبي داشت. حتي تو مي‌گفتي :از آب و هواي آنجا خوشت مي‌آيد . "

بعد آن زن زل مي‌زند توي چشم‌هايت. شايد هم زير لب چيزي بگويد كه حتما آن را نمي‌شنوي. مي‌گويي :

-" چيزي فرموديد خانم يا مثلا آقا؟ من گوش‌هايم بفهمي نفهمي خوب نمي‌شنود. "

بعد مثلا آن خانم و اگر مرد بود آن آقا مي‌گويد:

-"خانه‌ات كجاست؟ كجا مي‌خواهي پياده شوي؟ "

و تو مي‌گويي:

-" سر به سرم مي‌گذاري ؟ معلوم است كجا مي‌خواهم بروم! "

بعد سرت را نزديك‌تر مي‌بري و مي گويي:

-"نگاه كن! آنجا. آهان، همان زن را مي‌گويم. خوب نگاهش كن! من از وقتي چشمم به آن زن افتاده، حس مي‌كنم يك جايي ديدمش. نه اشتباه نكن. منظورم توي كوچه  يا توي بقالي سر خيابان نيست. منظورم يك جاي خاصي‌ست. نمي‌دانم كجا. فقط اين را مي‌دانم كه آنجا بايد جاي خوبي باشد، وگرنه من حافظه چندان خوبي ندارم كه آنجا يادم بماند! آنجا احتمالا از اينجا دور بايد باشد .آنقدر دور كه يا با اتوبوس بايد بروي يا تاكسي سرويسي چيزي بگيري."

بعد آن زن با مثلا آن آقا مي‌گويد:

-" توي جيب‌هايت را بگرد. شايد آدرسي چيزي داشته باشي."

آنوقت تو احتمالا زل مي‌زني توي چشم‌هايش. تازه آن‌موقع مي‌فهمي كه او را يك‌جايي ديده‌اي. مي گويي:

-" نمي‌دانم كجا؛ فقط مي‌دانم توي كوچه و خيابان نبود يا اگر توي كوچه و خيابان بود، توي كوچه و خيابان اين شهر نبود. آنجا همه هم را مي‌شناسند .مثل من كه مي‌دانم شما را، يا آن آقاي بقل دستي‌تان را يا مثلا آن خانمي كه پشت سرتان است  يا حتي آن آقايي كه همين الان از اينجا رفت را مي‌شناسم يا حداقل يك‌جايي ديدمتان."

بعد شايد آن خانم يا مثلا آن آقا  از دستت كلافه  شود و بگويد:

-" برو بابا تو هم حال داري!"

  و تو بگويي:

-"آنجايي كه من مي‌گويم، اصلا مثل اينجا نيست. آنجا همه خوشحال‌ند و حال دارند."

بعد احتمالا آن خانم يا مثلا آن آقا از جايش بلند مي‌شود كه تو مي‌گويي:

-" خانم يا مثلا آقا !اگر باز هم رفتم آنجا و شما را ديدم چي؟"

بعد آن زن يا مثلا آن آقا تصميم مي‌گيرد كه برود ولي ممكن است اگر طرفت زن باشد و تو مرد، اول اخم كند، بعد برود و اگر طرفت مرد بود و تو زن، اول لبخندي بزند .و بگويد:

-"خوشحال مي‌شوم يك‌بار ديگر ببينمتان." و آن‌وقت برود.

بعد احتمالا تو از شيشه‌‌ي  اتوبوس، اگر سوار مترو نباشي، بيرون را نگاه مي‌كني و مي‌بيني ماشين‌ها چقدر كوچك‌اند از آن بالا و نبايد اين‌طوري باشد. و شايد يادت بيايد آنجايي كه نمي داني كجاست همه چيز به يك اندازه بوده. احتمالا بعد از اين فكر لبخندي مي‌زني و خيره مي‌شوي به كسي كه روبه‌رويت يا نشسته يا ايستاده .اگر مرد باشي دستت را بالامي‌بري و سرت را مي‌خاراني و حس ميكني او را قبلا جايي ديده‌اي. بعد كمي به جلو خم مي‌شوي و آرام مي‌گويي:

-" خانم يا مثلا آقا !"

و او كه شايد از شيشه‌ي پنجره بيرون را نگاه مي‌كند، چشم‌هايش را مي‌چرخاند طرفت و مي‌گويد:

-" با من بوديد؟"

بعد نگاهي به  دور و برش مي‌اندازد و تو مي گويي:

-" بله! بله! با شما بودم. حالتان چطور است؟ خانواده خوب‌اند به حمدالله؟ "

 او كه احتمالا نمي‌فهمد موضوع چيست ،مي‌گويد :‌‌

-"بله؟"

آنگاه تو كمي خودت را تكان مي‌دهي و جلوتر مي‌آيي و مي‌گويي :‌

-"خداييش جاي خوبي بود. كاش بر نمي‌گشتيم. "

و او  مي‌گويد:

-"به نظرم اشتباه گرفتيد."

و تو مي‌گويي :‌

-" يعني شما مرا به خاطر نمي‌آوريد؟ قيافه‌ام برايتان آشنا نيست؟ كمي فكر كنيد؛ حتما يادتان مي‌آيد. ما همديگر را همانجا ديدم. خوب يادم است جاي خوبي بود. دلمان نمي‌خواست از آنجا برويم."

بعد ممكن است آن خانم يا مثلا آن آقا سرش را برگرداند آن‌طرف و با لبخندي به بقل دستي‌اش نگاه كند و شانه‌هايش را بالا بيندازد و بگويد:

-"احتمالا بايد مريضي چيزي باشد."

آنگاه دوباره رو كند به تو و بگويد:

-" خانه‌ات كجاست؟ بلدش هستي؟ "

و شايد تو ناراحت شوي، بق كني و دوباره تكيه بدهي به پشتي صندلي و جوابش را ندهي .آنوقت يكي يكي به آدمهايي كه يا نشسته‌ يا ايستاده‌اند نگاه كني و حس كني مي‌شناسي‌ِشان؛ ولي احتمالا نمي‌داني اسمشان چيست يا چه كاره‌اند. آن‌وقت شايد خيره شوي به زني كه چادر سرش كرده و احتمالا  سرش را به پشتيِ صندلي تكيه داده  و چرت مي زند. البته ممكن است چادرش كهنه و كف كفش‌هايش سائيده و جويده جويده باشد. آن‌وقت حس مي‌كني كه دلت مي خواهد بروي روبه‌رويش بنشيني؛ ولي روبه رويش جايي خالي نيست . با خودت مي‌گويي: "بهتر نبود از آنجا نمي آمدي؟ حداقل آنجا مي‌توانستي راحت بخوابي. يا شايد يك چادر نو يا يك جفت كفش سالم داشته باشي ." و شايد همان موقعي كه زل زده اي به چهره‌ي خسته اش، چشم‌هايش راباز كند و به تو خيره شود. بعد آرام خودش را از روي صندلي بالا بكشد و اگر زن بود با انگشت سبابه اش لپش را بخاراند .  تو صاف بنشيني و او كمي خودش را جلو بدهد، سمت تو و بگويد:

-" خانم يا مثلا آقا !من شما را قبلا جايي نديده‌ام."

 و تو خوشحال شوي. كمي به جلو خم شوي و بگويي:

-" يك‌جاي خاصي كه هر چه فكر مي‌كنم نمي‌دانم كجاست!

بعد مثلا او بگويد:

-" جاي خوبي‌بود."

 و تو احتمالا بگويي :

-"كاش بر نمي‌گشتيم"

   

   

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت9 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

همه چيز از يك اتفاق ساده شروع شد! درست مثل  آب ِ ساكتي كه سنگي سكوتش را بشكند.

     زن در حالي‌كه تاپ وشلوارك ِ آبي رنگي كه گل‌هاي صورتي رنگ‌اش جا به جايش را لك انداخته، به تن داشت در انتهاي ويلايش ايستاده بود.صورتش پيدا نبود و از شلنگ آب و تكان‌هاي گاه و بي‌گاه ِ شانه‌هايش معلوم بود ،باغچه را آب مي‌دهد .

     مرد در ويلاي مجاور ،عينك دودي به چشم در حالي‌كه ربدوشامبر قرمز رنگي به تن كرده بود روي صندلي‌اي كه رو به ويلاي زن بود ،در تراس نشسته و سيگارش را بين لب‌هايش كليد كرده بود و دودش را از حفره‌ي گشاد بيني اش بيرون مي‌داد .

     آنطرف‌تر گربه‌ي سفيدي كه لك‌هاي درشت سياه و سفيدي تنش را لك وپيس كرده بود،‌پشت نرده‌هاي تراس خيره به طوطي قرمز رنگي نگاه مي‌كرد كه قفس‌اش ، روي ميزي قرار داشت كه مرد دستش را روي آن گذاشته بود. مرد هر‌از‌ گاهي سيگارش را داخل قفس مي‌تكاند و به زن چشم دوخته بود و از صداي شر شر ِ آب و جیک جیک يكي دو گنجشكي كه روي درخت‌ها بودند لذت مي‌برد.

     گربه پاهاش را يك قدم از نرده‌ها عبور داد.مرد عينكش را برداشت و زن بدون اينكه به عقب نگاه كند چند قدم برگشت. پايش به شلنگ آب گير كرد؛يك متر روي سنگفرش ليز خورد و افتاد .مرد از جا پريدو گفت: "واي‌ خداي من".گربه دو قدم به عقب برداشت كه زير پاهاي عقبش خالي شد و از روي تراس ليز خورد و افتاد .طوطي گربه را ديد و جيغ كشيد. 

     

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت10 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

 

    صداي شرشر آب مي‌آيد و جوشيدنش. و صداي  سكوت وهم‌برانگيزي كه چشمانت را باز نكرده،ترسي به دلت هوار مي‌كند. سرت را بلند مي‌كني و خيره مي‌ماني به تصويرِ مرد غريبه اي كه طول مي‌كشد بفهمي خودت هستي و رد پليوري روي صورتت قرمز شده كه نشان مي‌دهد ساعتي را همان‌طور پشت ميز يله انداخته روي دست‌هايت خوابيده بودي. بلند مي‌شوي و حس مي‌كني پاهايت ناي راه رفتن ندارد و خسته‌تر از آني كه بتواني بروي دنبال صداها! مي‌نشيني لبه‌ي تخت و پاهايت را دراز مي‌كني و حس مي‌كني كه گرمت شده .دست مي‌بري و لبه‌ي پليورت را مي‌گيري و از تنت بيرون مي‌كشي اش.. فكر مي‌كني كه چرا بايد داغ باشي و نمي‌فهمي كه ساعت چند است؟ و كجايي؟ يا اصلا آنجا كجاست؟ بعد مي‌بيني،نه، آشناست؛ ديده‌اي اين اتاق را ،پنجره را و يا آن در نيمه باز را كه صداي شر و شر و جوشيدن آب از فضاي كوچكِ بازش رد مي‌شود.چشمانت را مي‌بندي و كف دست‌هايت را مي‌گذاري روي گوش‌هايت و آنقدر فشار مي‌دهي تا صدايي جز صداي فيس فيس دائمي ذهن نشنوي؛ اما مي‌شنوي و نمي‌شنوي صداهايي كه آشنا وغريب‌اند و مي‌خواهند هر كدام بلندتر از ديگري باشند ولي همه مي‌خواهند چيزي بگويند. چيزي كه تو مي‌داني ونمي‌داني‌اش!  گويي مي‌شناسي و نمي‌شناسي‌اش. دست‌هايت را بر مي‌داري و چشمانت را باز مي‌كني .صداي شر شر مي‌آيد، اما ديگر چيزي نمي‌جوشد. بلند مي‌شوي و مي‌روي سمت در و مي‌فهمي صداي شر شر از حمام مي‌آيد و تو مي‌داني آنجا حمام است و كنارش آشپزخانه .ومي‌داني آنجا خانه خودت است كه سالها در آن زندگي كرده اي . اما نمي‌داني صداي شر شر براي چيست؟و نمي‌داني كسي را داري آيا كه در كنارت زندگي كند وحالا حمام باشد. از اتاق بيرون مي‌آيي تا بروي سمت حمام ، ولي صداي جيليز وويليزي در جا ميخكوبت مي‌كند .صدا از آشپزخانه مي‌آيد. مي‌روي مي‌بيني،كتري روي شعله‌ي روشن دارد مي‌سوزد وكسي نيست خاموش كند . خاموشش مي‌كني و مي‌نشيني روي صندلي و فكر مي‌كني چرا همه چيز را فراموش كرده اي ؟چه اتفاقي برايت افتاده ؟چه كسي توي حمام است؟اما به ياد نمي‌آوري و مي‌داني بايد به ياد بياوري و نميتواني به ياد نياوري! صداي تلفن مي‌ترستاندت . خيز برمي‌داري سمت اپن و نگاه مي‌كني به گوشي موبايلي كه مي‌شناسي ونمي‌شناسي‌اش .دست مي‌بري ، برش ميدار ي وخيره مي‌شوي به كيف قرمز رنگ زنانه اي كه روي اپن است .

- "الو مينا! چرا جواب نمي‌دي ؟"

   گوشي را قطع مي‌كني و فكر مي‌كني به مينا كه مي‌داني دوستش داري و دوستت داشته . دوباره صداي تلفن رشته‌ي افكارت را جر مي‌دهد و تو رد قطره‌ي عرقي را از پشت گردن تا كمرگاهت حس مي‌كني .

-"اقا رضا !چرا قطع مي‌كني ؟گوشي مينا دست شماست؟اونجاست هنوز؟"

- "شما؟"

- "مهنازم !قرار بود بياد اونجا بقيه وسايلشو ببره .اومده كه!"

-" نه!"

- "پس گوشي‌اش دست شما چي‌كار مي‌كنه؟"

    نمي‌داني .هيچ چيز نمي داني. حتي اين را نمي‌داني كه چرا بايد صداي شرشر بشنوي ولي نداني براي چيست؟ گوشي را قطع مي‌كني وفكر مي‌كني به مينا .به طره ي مشكي موهايش وقتي مي‌ريخت‌شان روي شانه هاي نحيفِ سفيدش .و فكر مي‌كني به صدايش، به خنده ي ممتد زنگ دارش وقتي داد مي‌زدي دوستش داري ! موبايل زنگ مي‌خورد و تو حس مي‌كني صداي زنگ در را شنيده‌اي و رفته‌اي در را باز كرده اي و مينا را ديده‌اي كه چمدان در دست به تو لبخند مي‌زند. ازش رو بر مي‌گرداني و او چمدان را رها مي‌كند و دو دستش را از روي شانه‌هايت رد مي‌كند و قلاب مي‌كند جلوي سينه ات و مي‌گويد:"نمي‌ذارم باهام قهر باشي."

     موبايل باز زنگ مي‌خورد و زنگ مي‌خورد و زنگ مي‌خورد .گوشي را بر مي‌داري و مي‌گويي:"دست از سرم بردار!چرا ولم نمي‌كني؟"و يادت مي‌آيد كه مادرت هم همين را گفت :"دست از سرم بردار،چرا ولم نمي‌كني ؟"

- :"يعني چي؟ بايد تا حالا بر گشته باشه .چيز زيادي نداشت كه بخواد وقت ببره .ساعت از يازده هم گذشته!"

و مادرت هم تا ساعت يازده خانه نمي‌آمد و پدرت ديوانه بود كه دراز مي‌خوابيد و با تلفن حرف مي‌زد و تو مي‌دانستي دارد با همان زني حرف مي‌زند كه بعد ها با او مي‌رود و تو را رها مي‌كند تا روي پاي خودت بايستي !

-" ميدونم اونجا بوده ."

و تو مي‌دانستي كه مينا نبايد تا تو خانه اي بيرون باشد .

-"چرا جواب نمي‌دي؟ با مينا چي‌كار كردي؟زنگ مي‌زنم صد و ...."

    گوشي را قطع مي‌كني و مي‌نشيني روي زمين و پاهايت را توي شكمت جمع مي‌كني وكف دست‌هايت را مي‌گذاري روي شقيقه‌هايت و آنقدر فشار مي‌دهي تا احساس كني چشمانت تار شده .آنگاه يادت مي‌آيد كه مادرت از در كه رفت بيرون ،دويده‌اي طرفش و چنگ انداخته‌اي به مانتواش و التماس كرده‌اي نرود و او داد زده كه دست از سرش برداري و چرا ولش نمي‌كني؟و پدرت آمده ،بغلت كرده و تو باز گريه كرده‌اي و خواسته‌اي پدرت نگذارد برود، و او دعوايت كرده كه تو بزرگ شده اي ،مرد نبايد گريه كند .بعد هم برايت تعريف كرده كه مادرت دلش هوايي شده و كس ديگري را مي‌خواهد .و تو كنار در نشسته‌اي روي زمين و پاهايت را توي شكم‌ات جمع كرده‌اي و تا شب همان‌جا مانده‌اي و فكر كرده‌اي به انشايي كه هفته‌ي پيش در مورد مادر نوشته بوده‌اي . و تو آن موقع فقط دلت مي‌خواست بروي و علامت مثبت جلوي اسمت را منفي كني!

     بلند مي‌شوي و مي‌روي توي سالن و مي‌نشيني روي مبل وخيره مي‌شوي به در حمام . مي‌داني كه صدا از آنجا مي‌آيد ولي نمي‌داني كه چرا نمي‌تواني بروي سمتش ،درش را باز كني و داد بزني :"مينا !خفه نشي بس نيست؟بيا بيرون ،خسته شدم، تنهايي!" نه نمي تواني!يادت مي‌ايد دفعه آخر تهديدش كرده‌اي كه باز توي خانه زنداني‌اش مي‌كني و او گريه كرده و گفته تعادل روحي نداري. آنگاه گذاشته‌اي و رفته‌اي و آنقدر نيامده اي كه شب رفته و صبح آمده و شب رفته و صبح آمده وشب رفته وصبح آمده .و وقتي آمده اي ديده‌اي كه از گرسنگي ناي باز كردن چشمانش را ندارد . بغلش كرده‌اي و پيشاني رنگ پريده‌اش را بوسيده‌اي و گفته‌اي دوستش داري و او نبايد شب دير بيايد و صبح بيرون برود تا ظهر وقتي از سر كار بر مي‌گردي خانه نباشد .آخر خانه بدون او دلهره آور است و وهم الود. و تو از خانه‌ي خالي مي‌ترسي .

   باز يادت مي‌آيد اولين باري كه آمدي توي خانه و ديدي كسي نيست، داد زده‌اي:" بابا!........بابا!" و همان موقع بود كه فهميدي از تنهايي مي‌ترسي و از نور آفتابي كه از ميان پرده‌هاي كركره عبوركند و روي ديوار نقش بياندازد . دلت مي‌خواست بخوابي و چشمانت را ببندي و فكر كني در خواب و بيداري كسي آمده ،دست برده و پتو را تا زير گلويت بالا كشيده و پيشاني تب دارت را بوسيده و پاورچين پاورچين بيرون رفته بي انكه در را ببندد يا كليد برق را بزند .و تو احساس كرده‌اي كه گرماي پتو فرح بخش تر از هر آغوشي است .

    از بيرون صداي پا مي‌آيد . روبرمي‌گرداني سمت در و نگاه مي‌كني به كفش‌هاي قرمز زنانه‌اي كه وارونه روي پادري افتاده است .سعي مي‌كني حدس بزني كفش‌هاي مينا چه رنگي بوده است .كف سياه كفش ها با رويه‌ي قرمزش، همان رنگهايي‌ست كه دوست‌اش داري و مينا چه زيبا مي‌شد وقتي آنگونه لباس مي‌پوشيد و مادرت هم ! داد مي‌زني :"مينا اون تاب ودامن قرمز ومشكي‌تو مي‌پوشي ؟"و ساكت مي‌شوي تا صدايش را  از بين صداي شرشر بشنوي ؛ ولي جواب نمي‌دهد و تو نمي‌فهمي چرا جواب نمي‌دهد ؟انگار كه قهر است هنوز و خودت بايد لباسها را از كمد برداري و بگذاري روي تخت و آنوقت بروي در حمام را باز كني ودست‌هايت را دور كمرش قلاب كني ،پشت گردن سفيدش را ببوسي و بگويي :"نمي‌ذارم باهام قهر باشي!"  

                                                                                                  پايان

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت5 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

 

 

  چشمان حریصش دائما اتاق را دور می زد .به زحمت هوایی که وارد ریه هایش شده بود ، بیرون می داد و گوشهایش صدای خس وخس این تلاش را به مغزش مخابره می کرد .لحظه ای در رفت و آمد عنبیه ی چشمانش مکثی افتاد و تصویر دستانی که پوست چروکیده ی چسبیده به استخوانی بیش نبود را به مغرش فرستاد . چنگ انداخت به رخت خواب و سعی کرد هوا را بیرون کند ؛ كرد ؛ اما اینبار گوشهایش صدایی را به مغزش مخابره نکردند

 

پ.ن:تا حالا خواب دیدی که داری جون می کنی؟  

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت11 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

 

 

 

گفت :"براي زنده ماندن ،بايد نفس بكشي .پس پاداش نفس كشيدن زندگي است ." نمي دانم چرا اين جمله به دلم ننشست.حس كردم بايد اين وسط اشتباهي وجود داشته باشد .مي خواست جملاتي بگويد  كه با انسان مي ميرد ؛دنيا انسان است .پس دنيا مي ميرد، متفاوت باشد ؛ولي همان معنا را برساند  . مي خواست منطق و فلسفه را با هم ادغام كند و به اسم روشي براي روان درماني به خورد مدعوين بدهد .نوشتم :نفس كشيدن ،زندگي كردن ،پاداش .و بعد قلم را وسط سر رسيد گذاشتم و ان را بستم .و از سالن بيرون امدم .

 

  گفت :"منگي؟"خسته بودم .با اين حال لبخندي زدم كه باعث شد پوست صورتم كشيده شود.آرام طوري كه فقط ذهنم بشنود گفتم :"منگ نه!گنگم!" نگاه چشمان سياهش كه برق عجيب وهميشگي اش در من باعث شوق مي شد را در چشمان خاكستري كه بي حسي عجيب اش چهره ام را خسته نشان مي داد دواند و گفت:"نه!مثل اينكه لالي؟شايدم كر!!!"

لبخند قبلي ام را تمديد كردم و گفتم :"چرا پاداش ؟"بعد بدون اينكه بدانم اين جمله از كجا امده گفتم :"چرا بهاش نباشه .....؟ ابروهايش را به هم نزديك كرد و گفت :"چي بهاش نباشه ؟باز كه تو قاطي كردي!"

امدم لب باز كنم و بگويم "نفس كشيدن" ولي فكر كردم چه اهميتي دارد بهايش باشد يا پاداشش !ابروهايش را بالا داد و گفت:"اهان!نفس كشيدن رو ميگي !؟بهاي نفس كشيدن زندگيه!"و بعد چند بار  آرام در حالي كه به جمله اي كه گفته بود فكر مي كرد ان را تكرار كرد .دوباره ابروهايش  را به هم نزديك كرد وگفت:"چي چي ميگي تو هم ؟قاطي كردم .اگه بخواهيم نفس بكشيم بايد زندگي مونو بديم ؟يعني چي؟خودت مي فهمي چي مي گي ؟"

امدم بگويم "نه" كه گفت :ماشينم تعمير گاهه .منو تا مترو مي رسوني؟"گفتم :"ماشين ندارم ."نگاه سرزنش آميزش را به چشمانم دوخت و گفت :"آي زن ذليلي!"

آمدم لب باز كنم و بگويم "مينا دو هفته است خانه نيامده"ولي فكر كردم چه اهميتي دارد زن ذليل باشم يا مرد سالار(!!!).

گفتم :"با خط يازده چطوري؟" رفت و چند قدم آنطرف تر بدون انكه بر گردد گفت:"همه كه مثل تو مغز خر نخوردن  !فيل يَ سوف !"امدم به خاطر اصطلاحي كه استفاده كرده بود بخندم ولي فكر كردم چه اهميتي دارد فيلسوف يا فيل ي َ سوف !؟

نگاهي به آسمان انداختم .ابري بود ولي بوي باران نمي داد .مثل مينا كه حرفهايم را مي شنيد ولي درك نمي كرد .مي گفت مي فهمد ولي نمي فهميد .سوز پاييزي پشت گردنم را نوازش كرد و حس سردي را وارد رگهايم .قدم زنان وارد مسيري شدم كه تا نيمه هاي شب به طول مي انجاميد و به طول انجاميد .

     وارد خانه كه شدم چيزي جز تاريكي انتظارم را نمي كشيد .گرسنه بودم ولي ميلي به خوردن نداشتم .همانطور كه خسته بودم ولي خوابم نمي آمد .به طرف اتاق رفتم و پشت ميز، سر رسيدم را باز كردم . "نفس كشيدن ،زندگي كردن ،پاداش." قلم را برداشتم واضافه كردم "پس بهاي آن چيست ؟" و فكر كردم خودم هم نمي دانم چه مي گويم وچه مي نويسم !بلند شدم و روي تخت دراز كشيدم .مينا اگر بود مي گفت :"بنداز دور اين چرندياتو .يكمم مثل بقيه باش ."و من مدتهاست آنها را دور ريخته ام و دست نوشته هايي كه عمري صرفشان كرده بودم و كتابهاي فلسفه و عرفان وانديشه ام را هم .حالا بايد مثل بقيه شده باشم .مثل بقيه نفس بكشم و مثل بقيه زندگي جايزه بگيرم!اما نمي دانم چرا احساس مي كنم چيزي اين وسط اشتباه است وآن همان چيزي است كه مينا را فراري داد.مينا تنها كه نه همه را !خودم را !من نفس مي كشم ؛ولي زندگي.....!زندگي ميكنم ؛ولي پاداش ......!

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت11 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

-بيا يكم با هم درد دل كنيم .كسي چه مي دونه .يه وقت ديدي از هم خوشمون اومد! يا شايدم اونقد از هم بدمون اومد كه زديم همو كشتيم . فرقي نداره با چي .ميتونيم همو با چاقو،همون چاقويي كه دسته ش شكسته بكشيم .البته ممكنه اين وسط فقط يكي مون بميره ؛پس بهتره چاقو رو بذاريم كنار .با تواما !چاقو خطرناكه .نبايد بهش دست بزني .اوخ مي شي .خون مي ياد .بعد نيا به من بگو چسب بزنما .من به دست تو دست نمي زنم .دست بزنم ،مي رقصي ؟اخه رقصاي تو رو خيلي دوس دارم .وقتي به كمرت قر ميدي .وقتي دستاتو تكون ميدي .من مي بينم !ميدونم دار ي واسه من، دست تكون مي دي .اون بالا واستادي .سوت م بزني مي شنوم .خودم سوت زدنو يادت دادم .وقتي كوچيك بوديم .يادته اقا جون ميخواست منو تو رو واسه سر صداهامون با تركه ي البالو بزنه ؟تركه رو از درخت وسط باغچه چيد .همون كه البالوهاش سرخ نشده، همشو برات چيده بودم .گذاشتي شون تو سبد و بردي تو اتاقت .درو بستي .باز كن درو !ميخوام بيام تو .اگه باز نكني مي رم به اقاجون ميگما .

اقاجون!.....اقاجون !بيا نگينو ببين در و رو من بسته وباز نميكنه .حالا كه همچين شد منم برات در ِ نوشابه ها رو باز نمي كنم .تو هم كه عاشق نوشابه اي .منم كه هميشه سهم نوشابه ي خودم و مي ذاشتم واسه تو . مي اومدي خونومو ن مي دادم مي خوردي  .مامانم ومامانت بهم مي خنديدن !به هم مي گفتن "حيف كه دو سال از نگين كوچيك ترم "بعد دوباره ميزدن زير خنده .تو كه ميزدي زير خنده منم مي خنديدم .نمي دونستم براي چي مي خندي ولي مي خنديدم ."بي خودي نخند"اينو ميگفتي وروتو  بر ميگردوندي و بعد دوباره ميگفتي "ديگه باهام دوست نيسي!"تندي مي اومدم جلوتو ميگفتم "ببشيد ...ببشيد ...............تو چشات نيگاه ميكردم و ميگفتم "يكي منو دوس داري ؟"اول لباتو زور ميكردي رو هم .بعد چشاتو وارونه ميكردي اينطرف واونطرف، مثلا داشتي فكر ميكرد ي بعد ميگفتي "اگه اون اسبه رو كه اقا جون برام اورده رو بدمت شايد دوسم داشته باشي .منم مي دويدم تو اتاقم .اتاقمو كه زير رو كني هم نمي توني پيداش كني .يه جايي گذاشتمش كه عقل جنم بهش قد نمي ده .اين تنها يادگاريه كه ازت دارم .همه ي چيزايي كه از تو داشتم  مامان سوزوندشون .ميگفت "اين دختره ديگه صاحاب داره .منم ديگه مردي شدم .وقت سربازيمه .برم سربازي عشق وعاشقي از سرم مي پره "منم نمي رم سربازي .برم كه تو رو فراموش كنم ؟!عمرا .يه فكري كردم مشتي !يعني فكر من نيستا !احسان گفت .گفت "خودمو بزنم به خل بازي .مثلا عقلم پاره سنگ بر ميداره ."اول فكر كردم شوخي ميكنه ولي بعد كه فهميدم جدي ميگه گفتم"چطوري؟"گفت"اول كه خودتو معرفي كن وبرو .بعد شروع كن كاراي خل خلي بكن .خيلي كارا هس مثلا همون اول بار پيشابتو بريز تو پارچي جايي و صبح علي  الطلوع بريز سر اولين نفري كه ديد يو دِ فرار !احتمالا تنبيه ميشي ولي سخت نگير .به سختي كشيدنش مي ارزه .بعد يه كار ديگه !مثلا جلو چشاي يكي از بچه ها يكي از وسايلتو بذار رو تختش و بلافاصله شروع كن دنبالش بگرد .اونوقت مثلا رو تخت يارو پيداش ميكني . بعد بگيرش به باد كتك و تا ميخوره بزنش فقط بپا ريزه ميزه تر از خودت باشه ها، كه عوض زدن نخوري  ........

هر چي گفت كردمو معافي رو سه ماه نشده گرفتم .وقتي برگشتم مامان اونقد نگرانم بود كه شب وروزش شده بود گريه كردن  .باباهم هر روز ميبردتم پيش يه دكتر .امان از اين دكترا !وقتي ادم مي بينتشون خنده اش مي گيره .يه خورده كه خنديدم يادم اومد كه بهم گفتي بيخودي نخندم .زدم زير گريه ..ديگه باهام دوس نيسي .از اولم نبودي .من هميشه بي خودي ميخندم .شايد به خاطر همين با اون پسره لق لقوي دراز عروسي كردي .حالا براي چي اومدي اينجا .اومدي كه باهم درد ودل كنيم .كسي چه ميدونه .يه وقت ديدي ازم خوشت اومد يا شايدم اونقد بدت اومد كه با اون چاقو ضامن داره كه ميخواستم باهاش مامانو بكشم زدي منوكشتي .ميبيني دسته اش شكسته .تقصير من نبودا !من هواي چيزاي تورو دارم .اون گير داد  به چاقو .تنها يادگاريه توئه .مي خواست اينم بسوزونه ......

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت7 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

 

 

            دیشب خواب وحشتناکی دیدم

 

 

 

دیشب خواب وحشتناکی دیدم .از این جهت می گویم وحشتناک که وقتی بیدار شدم خیس عرق بودم و وقتی چهره ام را در آینه بر انداز کردم دیدم رنگم پریده .من هیچوقت عرق نمی کنم و تا به حال یاد نداشته ام که رنگ صورتم بپرد!

   خوابم را می گفتم .خواب وحشتناکم را .شاید از این جهت می گویم وحشتناک که من هیچوقت خواب نمی بینم .یعنی تا آنجایی که به یاد دارم شبها بعد از ساعتها شب زنده داری وقتی به رختخواب می روم که هوا رو به روشنی میرود.اما دیشب خیلی زودتر به رختخواب رفتم .همه چیز عادی بود .یعنی ماه در آسمان می درخشید و باد ملایمی درختان چنار و نارون توی حیاط را به تکان خوردن وا می داشت .صدای جیر جیرکها شب را کامل کرده بود و گهگاهی هم جغدی آواز سر می داد .از آن جهت می گویم همه چیز عادی بود که اینجا، بیشتراوقات، شب اتفاقات غیر عادی می افتد .مثلا نیمه شب ها وقتی همه خوابند ناگهان صدای جیغ زنی همه را از خواب می پراند و بعد صدای شغالیهایی که انگار بر سر چیزی غیر عادی به هم پریده اند .گاهی  قورباغه ها به سمت خانه ها هجوم می اورند و با سر و صدای وحشتناکشان همه را زا به راه میکنند!یا مثلا همین چند شب پیش، خروسها با شنیدن جیغ زن همه از خواب بیدار شدن و تا خود صبح قوقو قولی قوقو کردند .و من عادت کرده ام که شبها نخوابم .اما دیشب خیلی زود به رختخواب رفتم .

    خوابم را می گفتم .خواب وحشتناکم را .شاید از این جهت می گویم وحشتناک که مدتها بود  شب زود نخوابیده بودم .اما دیشب همین که سرم را روی بالش گذاشتم بر خلاف همیشه که   طول می کشید، خوابم ببرد ؛خیلی زود خوابم برد .

سوار ماشین پسر میرزا بودم .تک وتنها .من تا به حال تنها با پسر میزرا حرف هم نزده ام چه برسد به اینکه تک وتنها در ماشینش باشم !-البته به جز چند روز پیش که توی باغ هلو ایستاده بودم و او از باغ خودشان سرک کشید و مرا در باغ مان تنها دید . ومن ترسیده بودم .ولی دیشب در خواب دیدم که تنها در ماشینش نشسته ام .یک دامن کله قندی آبی که گلهای مشکی داشت و تا زانویم می رسید به پا داشتم .جورابهایم تا قوزک پایم را پوشانده بود و بلوز صورتی چیتی  که آستینهایش تا آرنجم هم نمیرسید به تنم بود .لباسهایم وحشتناک بودند .از این جهت می گویم وحشتناک که من تا به حال اینگونه لباس نپوشیده ام .یعنی تمام دامن های من تا قوزک پایم را می پوشانند . تنها کسی که توی ده ما دامن کوتاه با شلوار چیت می پوشد سبله است . الان پیر شده ولی هیچ زنی جرات صحبت کردن با او را ندارد و همه از هم صحبتی با او فراری اند .

      خوابم را می گفتم .خواب وحشتناکم را .شاید از این جهت می گویم وحشتناک که اینگونه لباس پوشیده بودم وتنها در ماشین پسر میرزا بودم .ناگهان پسر میرزا آمد ومرا  که درماشینش نشسته بودم دید .سوار شد وبه من که پشت رل نشسته بودم لبخند شیطنت باری زد .اما نترسیدم .من همیشه از او می ترسیدم .وقتی نگاهش در نگاهم تلاقی میشود ته دلم میلرزد .نه اشتباه نکنید ؛از نگاهش می ترسم .نگاهش عادی نیست .به قول ننه "نگاهش برادری نیست" .ته نگاهش داغ است .انگارکه پشت چشمش آتش باشد .

      خوابم را می گفتم .خواب وحشتناکم را .شاید از این جهت می گویم وحشتناک که از پسر میرزا نترسیدم .روبه من کرد و گفت" راه بیفت ". من رانندگی نمی دانستم .اما ماشین را روشن کردم و راه افتادم .مثل دوچرخه سواری بود .فقط باید فرمانش را می چرخاندم !!جلوی خانه مان ایستادم .بقلم را نگاه کردم .پسر میرزا نبود .اما خواهرم که تاب آبی رنگ و شلوار لی که علی –همسرش-برایش از شهر آورده بود به تن داشت ؛ کنارم نشسته بود .روسری سرش نبود و موهای خرمایی رنگش را دم اسبی پشت سرش بسته بود .عرق کرده بود و نفس نفس میزد .گفت "حالا یک لیوان آب می چسبد "و در را باز کرد و به طرف حیاطمان دوید .

از وقتی با علی ازدواج کرده اینطوری سر حال ندیدمش.از خانه ما که رفته همیشه عصبی است .آدم جرات حرف زدن با او را ندارد .وقتی حرف میزنم میگوید "خفه شوم "وهر موقع حرف نمیزنم میگوید" از جلوی چشمانش بروم گم شوم ".شاید به خاطر اینکه دوست ندارد به او خیره شوم و کبودیهای صورتش را ببینم .

      خوابم را می گفتم .خواب وحشتناکم را .شاید از این جهت می گویم وحشتناک که خواهرم را تا به حال آنگونه ندیده بودم .به دنبالش وارد خانه شدم .مادرم با خواهرم پچ پچ می کرد و برادرم کنار  تلویزیون نشسته بود واین کانال آن کانال می کرد .زنش هم در حیاط بچه اش را خواب می کرد .همه چیز عادی بود تا اینکه رفتم پیش خواهرم .از این جهت می گویم همه چیز عادی بود که ما هیچوقت دور هم جمع نمی شویم . همیشه وقتی مادرم با زن برادرم یک جا باشند دعوا می شود .مادرم از زن برادرم خوشش نمی اید .می گوید "دختری که با پسری دوست باشد از کجا معلوم با مردهای دیگر دوست نباشد؟! "ولی برادرم میگوید" که زنش فرشته است و جز به او به کسی فکر نمی کند!"

  خواهرم مرا به گوشه ای برد و آرام  پرسید که " آیا می دانم سبله تازگی چه کسی را به تور انداخته ؟"بهت زده به او خیره شدم .او هیچ موقع در مورد سبله با من حرف نمی زد .می گفت" در مورد او نباید با دخترها حرف زد !"

       خوابم را می گفتم .خواب وحشتناکم را .شاید از این جهت می گویم وحشتناک که هیچ وقت کسی با من در مورد سبله حرف نمی زد .نگاهی به چشمانش کردم .هیچ شرمی در آنها  دیده نمی شد .دستش را به کتفم زد و گفت "طوری نگاهش میکنم که انگار  دوست ندارم بدانم !"دوست داشتم بدانم؛ گفتم :"بگوید ."به سر تا پایم نگاهی انداخت وگفت "خودم بزودی میفهمم".و بعد رفت پیش زن برادرم .صدای در بلند شد .و سبله و پسر میرزا آمدند توی حیاط.برادرم از کنار تلویزون تکان نخورد .هنوز کانال های تلویویون را عوض می کرد .!نگاهی به خودم انداختم .و به ساق های لختم .و خواهرم همین طوری کنار زن برادرم ایستاده بود.حرکتی نکردم .آمدند داخل خانه .توی ده  کسی سبله را به خانه اش راه نمی دهد .ولی یکبار خواهرم  اورا  راه داده بود و از آن روز به بعد علی همیشه خواهرم را می زند . خواهرم می گوید" کاری نکرده که همسرش او را می زند" و مادرم می گوید" دهان مردم را نمی شود بست .میشود؟"

       خوابم را می گفتم .خواب وحشتناکم را .شاید از این جهت می گویم وحشتناک که مادرم اجازه داده بود سبله و پسر میرزا بیایند داخل خانه مان .شایداز آن جهت که آن لباسها را پوشیده بودم .شاید از ان جهت که حرکتی نمی کردم .شاید از آن جهت که برادرم  هیچ حرکتی نکرد -شاید انها را نمی دید-.شایداز آن جهت که هیچ چیز، عادی نبود ...... !      

        خوابم را می گفتم .خواب وحشتناکم را .شاید از این جهت میگویم وحشتناک که هیچ کس از حضور سبله و پسر میرزا ناراحت نبود .ومن هیچ کاری نمی کردم . ساکت به همه چیز نگاه می کردم .صدای جیغ زنی اما خوابم را بر هم زد .چشمانم را که باز کردم خیس عرق بودم .شغالها به هم پریده بودند و صدای جیر جیرکها نمی آمد .درختهای حیات راکد بودند و جغدی نمی خواند .بلند شدم خودم را در آینه برانداز کردم ودیدم رنگم پریده .بر گشتم ودر رختخوابم دوزانو نشستم .داشتم به خوابم فکر می کردم . خواب وحشتناکم و به اینکه چه چیز غیر عادی وجود داشت که چنین خواب وحشتناکی ببینم .

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت9 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

 

 

قلم را با دو انگشت شست و سبابه ام آنقدر چرخانده ام که انگشت وسطی ام قرمز شده .اما کاغذ هنوز سفید است .دو ساعت دیگر وقت دارم تا چیزی بنویسم و وسایلم را جمع کنم .غصه ی وسایلم را زیاد نمی خورم ،فوق آخرش یک روز که می دانم نیست ،می ایم و وسایلم را جمع میکنم  .ولی غصه ی چیزهایی که باید بنویسم را زیاد دارم.دلم نمی خواهد  چند جمله کلیشه ای بنویسم که وقتی می خواند تحت تاثیر قرار بگیرد و پشیمان شود .شاید برای اینکه تحت تاثیر قرار ندهمش باید احساسات درونی ام را هم ننویسم .از صبح عذاب تحمل این اتاق لعنتی را به جان خریده ام تا شاید تاثیر تنفرش بر قلمم اثر کند .ولی هیهات تاثیری که نکرد هیچ باز هم احساس میکنم ته وجودم ،انجا که همیشه فراموش می شود چیزی هست که مانع از این تصمیم میشود .


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت3 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

یعنی اسم اینایی که من نوشتم مینیماله ؟!!!!

 

۱.

چشمم را باز میکنم و از ان گوشه ی گوشه به ساعت خیره میشوم .ساعت چهار است .فقط ده دقیقه از دفعه قبلی که به ان نظر انداخته ام گذشته .خنده ام میگیرد .از رفتنش تااخر عمر چند بار دیگر این ساعت را نگاه خواهم کرد ؟

 

 ۲.

نگاه از اون برمیگرم و به بیرون خیره میشوم .خیلی تلاش میکنم که از شکستن سدی که پشت چشمانم در حال ترک برداشتن است جلوگیری کنم ؛توانم را بریده و قلبم از شدت فشار وارده در حال متلاشی شدن است چه راحت وساده حرف میزند "من دوستت دارم"پس دل من چه میشود ؟یعنی کجاست؟

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت10 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

پیشنهادم اینه که  ازقسمت اول بخونین

خورشید همچنان می تابید و همچنان دشت را می سوزاند .هر چند حیوانات از فرط تشنگی به له له کردن افتاده بودن ولی با دیدن بلند شدن گرد و خال از انتهای جادی ای که به افق منتهی میشد همه از جا بلند شدند .دو کابین سبزوسفیدی جلوی در کلبه ایستاد .پیرمرد ی که خمیده پشت بود و پیرهن سفیدی به تن داشت در عقب را باز کرد و درحالی که با هیجان از حضور جسدی غرق به خون  در کلبه سخن می گفت، به طرف در رفت .دو مرد جوان که لباس خاکی پوشیده بودند به دنبال او خارج شدند وانگاه مردی که سراپا سبز پوش بود از در شاگرد پایین امد وهمگی به دنبال پیرمرد روانه شدند .در نیمه باز بود. پیر مرد همین که به در رسید ایستاد میدانست که دیگر جرات ندارد  پا به کلبه بگذارد .مرد سرتا پا سبز پوش جلو امد و وارد کلبه شد .کلبه ی محقر کوچکی بود که گلیمی مندرس وپاره مفروشش کرده بود . تختی چوبی هم  زیر پنجره ی کوچکی که کلبه را روشن میکرد قرار داشت .یک چراغ گرد سوز قدیمی هم روی تاقچه  و فندک سیاه رنگی هم بقلش افتاده بود .روی تخت جسد مردی سی ساله که با چاقو قلبش شکافته شده بود افتاده بود .در حالی که چشمانش باز بود و عنبیها یش به طرف پلک  بالایی ودماغش منحرف شده بود .پیرهن سفید رنگش تقریبا قرمز شده بود .ردی از خون  روی صورتش به چشم میخورد که  موهای مجعد وخرمایی رنگش را هم آلوده کرده بود. یک دستش به چاقویی که در قلبش فرور فته ،قلاب بود ودست دیگرش در حالی که عکسی در بین انگشتانش بودبقلش افتاده بود .برگشت وبه یکی از لباس خاکی ها گفت :"خبر بدین که به مرکز اطلاع بدن .باید پزشک قانونی بیاد .ادرسم  درس بده ."انگاه دوباره برگشت وبه جسد خیره شد .چقدر اشنا بود .حس کرد اگر خون صورتش را نپوشانده بود حتما میتوانست حدس بزند کجا دیدتش .که یکی از مردها ی خاکی پوش گقت :"جناب سرگرد !این عکسه اون خانومه نیست که یکی دو روز پیش اومد کلانتری و میگفت نامزدش غیبش زده .به سمت عکسهایی که روی دیوار چسبانده شده بود برگشت .عکس سه مرد ویک زن بود که روی همه شان خط قرمزی کشیده شده بود .مردها را نمیشناخت ولی زن .....!او همانی بود که پی یافتن نامزدش که معتقد بود مدتی از لحاظ روحی بهم ریخته به کلانتری ا و مراجعه کرده بود .

نشست و به عکسی که بهبن انگشتان جسد بود نگاهی انداخت .تصویر خود جسد بود که خط قرمزی رویش کشیده بودند .

***

خورشید نفهسای اخرش را می کشید و ارغوانی وجودش را بر سرتاسر دشت گسترانیده بود .باد گاه ملایم وگاه شدید شاخ وبرگ توت خشکیده ای را که کنار کلبه ی خشت وگلی بود را  به تکان تکان خوردن وا می داشت.ارام وسبک تر از همیشه گام برمی داشت. حس عجیبی وجودش را در برگرفته بود .حسی که انگار اورا از وزش باد مصون نگه داشته بود .یا شاید باد در او اثری نداشت .نگاهی به کلبه انداخت .آشنا بود و ان دری که روزی زرد بود حالابر اثر باران رنگ عوض کرده بود ..حس کرد سالیان زیادی دران کلبه می زیسته .همه چیز برایش تکراری م ینمود و این حس تکراری برایش شیرین بود .در با قفلی بزرگ  قفل شده بود .حس کرد که چقدر دوست دارد به داخل ان کلبه برود .انگار چیزی از درون او را به طرف داخل ان کلبه هل میداد .کلبه را دور زد و کنار پنجره ای کوچک ایستاد و صورتش  را به شیشه اش چسباند ودو دستش را کنار گوشهایش و  شیشه ی پنجره نزدیک کرد .داخل کلبه کمی تاریک بود .ولی میشد دید که داخلش چیزی نیست .جز یک تخت ویک گلیم مندرس که چند جایش پاره بود .حس کرد صدای ضجه زنی را از درون می شنود .صدایی که لحظه به لحظه شدت میگرفت .ناگهان مه غلیظی کلبه را در برگرفت .دلش میخواست شیشه را بشکند و داخل شود تا شاید منبع صدا را بیابد ولی نمیتوانست .دستانش به شیشه چسبیده بودند.صدا انچنان شدت گرفت که دیواره های قلبش را به لرزش وا داشته بود .لرزشی که خیلی زود همه وجودش را در برگرفت ...........

                                      پایان!

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت10 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

هوا روشن شده وخورشید از انتهای افق در حال بالا امدن بود .صدای زنگوله وبع بع گوسفندان دشت را پر کرده بود .پیرمردی خمیده پشت در حالی که چوبی را دردست داشت ، دائم هی هی میکرد تا گوسفندان را کمی به تعجیل وادارد . پیراهن سفیدی به تن داشت که با هر وزش باد در هوا میرقصید .به سمت کلبه ی خشت وگلی که در زنگ زده ای داشت رفت و بعد با چوبی که به دست داشت در راهل داد .در با صدای قیژقیزی که معمول هر در روغن نخورده ایست باز شد .هنوز پا به درون نگذاشته بود که چوب را به زمین انداخت دو دستی به سرش کوباند ."یا حضرت رضا .ای دیگه کیه ؟"یک قدم داخل شد ولی پشیمان شد وبرگشت و با ان کمر خمیده وقدمهای لنگ لنگان شروع کرد در مسیر افق بدود

خورشید تمام توانش را برای سوزاندن دشت به کار بسته بود .گو سفندان از فرط تشنگی و گرما نشسته  و سرشان را روی زمین گذاشته بودند .سگهای تشنه هم بقل درخت توت خشکیده ای لم داده بودند .و تنها زمانی که مگسی روی پوزه شان می نشست سری تکان میدادند .

ارام و سبک تر از همیشه گام برمیداشت .حسی در وجودش شعله ور بود که نمی گذاشت گرما ازارش دهد .موهای مجعد و ژولیده اش دور صورتش ریخته بود و پیراهن سفید و گشادش بر تنش جار میزد نگاهی به کلبه انداخت .چقدر برایش اشنا بود گویی سالها در ان زیسته باشد. حس میکرد میتواند با تمامی خشتهایش ارتباط گیرد و با ان در زنگ زده ی نارنجی که روزی زرد بود وحالا بر اثر باران به این روز افتاده بود !فکر کرد میتواند دمی درآن کلبه بیاساید .به سمت در رفت و آرام مشتش را به در کوباند در با صدای قیژقیژی باز شد .دیواری روبریش بود که عکسهایی را رویش چسبانده بودند .پا بدرون کلبه گذاشت وناخوداگاه به طرف عکسها رفت .عکسها متعلق به سه مرد ویک زن بود .و همگی هم جوان می نمودند .چیزی بین بیست و شش تا سی سال .حس کرد چقدراین چهره ها برایش آشنایند .امانمی توانست به خاطر اورد که انها را کجا دیده .به خط قرمزی که روی عکسها کشیده شده بود خیره شد ."قرمز رنگ خون ،میتوانست معنایی داشته باشد ."دستش را بالاآورد و به سمت تصویر زن –که حس خاصی دراوبوجود آورده بود-دراز کرد.می خواست لمسش کند که دود غلیظی –با فشاری زیاد-از چشمان زن شروع به خارج شدن کرد وبعد هم از چشمهای بقیه عکسها .دمی نپایید که همه اتاق را دود پر کرد .حس کرد این دود نیست مهی بود غلیظ که تا به حال هیچ جا ندیده بود .حتی درآن صبح که به همراه بچه ها برای فتح قله ی......رفته بودند .هر چند ان مه هم غلیظ بود -خیلی هم غلیظ بود- وهمه می گفتن هیج جا را حتی جلوی پایشان را هم نمی توانند ببنند ولی او توانسته بود رد وبدل شدن نگاههای رویا وبهروز را ببیند .فکر کرد که به اندازه ی چشمانش به رویا اعتماد داشت ورویا به سادگی نگاه همان چشمها  به او خیانت کرده وبعد داد زده بود که او دیوانه است وهمه چیز را درخیالاتش میسازد و همه را محکوم میکند .ولی او مطمئن بود که صدای فرهاد را ان شب -تاریک-شنیده بود که چه حرفهایی به رویا زده .مسخره تر آنکه حرفهای خودش را هم انکارمی کرد ."من کی به تو گفتم اون دنبالم کرده ".همه چیز مثل روز برایش روشن شده بود که او را احمق فرض کرده است .هوای دم کرده ومه آلود نفس کشیدنش را سخت کرده بود .حس کرد چیزی در این اتاق است که بر روانش مته میگذارد .دلش میخواست از انجا برود .دستش را دراز کرد و دیوار را گرفت وارام ارام قدم برمیداشت  تا به در برسد .پایش به چیز سختی برخورد کرد .خم شد ودستش را دراز کرد تا ببیند چیست .به نظرش تختی چوبی آمد.تخت را دور زد .که پایش به چیزی شبیه قالی گیر کرد و افتاد .گرفت به تخت وبلند شد ولبه تخت نشست.دستش به جسم سردی برخورد برگشت و دستش را رو ی ان چیز کشید .همراه با انحنای ها بالا و پایین رفت و نرمی وزبری را حس کرد و لزجی مایعی سفت ویا شاید جامدی شل .چیز چوب مانندی عمود براین محیط لزج شده بود .جلوتر رفت .سرد بود و لطیف تر از جاهای دیگر وانحنایی به سمت بالا و زبری صورتی نتراشیده و دو چشم که عنبیه اش به سمت بالا ودماغش منحرف شده بود و موهایی ژولیده وخرمایی . دستش را کشید .اتاق از مه خالی شده ودر پیدا بود. فریاد زنان از کلبه بیرون رفت

 ادامه داره

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت2 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

......

گرچه اتاق تاریک شده بود ولی جسد سرد مردی غرق به خون را بر روی تخت در حالی که چاقویی قلبش را شکافته بود را میشد تشخیص داد .تخت درست زیر پنجره ی کوچک مربع شکلی قرار داشت .چراغ گرد سوز قدیمیه روی تاقچه را برداشت و با فندکی که کنارش بود روشنش کرد .چشمان جسد باز بود .عنبیه و مردمک هایش نزدیک پلک بالایی و به سمت دماغش انحراف پیدا کرده بودند.دست راستش روی سینه و کنار چاقو ودست چپش درحالی که عکسی را بین انگشتانش داشت بقلش افتاده بود .برگشت ونگاهی به تصاویر اندخت .تصویر چهارم تصویر یک زن بود .ولی برخلاف دیگر عکسها چهره این زن هیچ اثری بر او نگذاشت .دوباره نگاهی به جسد انداخت .موهای مجعد ،ژولیده با چشمانی سیاه وابروانی پر پشت .رد خون دلمه بسته ای هم پیشانی تا چانه اش را قرمز کرده بود .دستش را دراز کرد و عکسی را که بین انگشتانش بود برداشت .عکس مردی بود با موهای مجعد وژولیده و چشمانی سیاه وابروانی پر پشت .که خط قرمزی رویش کشیده بودند .لحظه ای حس کرد چیزی در سرش می جنبد .گویی پیامهای عصبی که در مغزش اینطرف وانطرف میرفتند را چون حرکت مورچه ای روی پوست اش حس میکرد .ترس را کنار گذاشت وارام روی لبه تخت نشست .حس کرد بین این عکسها واین جسد واو ارتباطی است که فراموشش کرده .چهره کبود شده ی جسد با ان چشمان برامده او را یاد خاطره ای می انداخت که چون کلامی که بر سر زبان است و به زبان نمی اید؛ در خاطرش بود و به خاطرش نمی امد.نگاهی به چاقو که تا دسته در قلبش فرو رفته بود انداخت .دسته ی چوبی وحتی ان میخ زنگ زده اش برایش اشنا بود .گویی خودش ان میخ را در چوب فرو کرده تا دسته وتیغه را به هم بند کرده باشد .

چشم از جسد برداشت ونگاهی به کلبه انداخت .لکه های خون را روی گلیم تشخیص داد .ولی فاصله تخت وگلیم زیاد بود .انطرف تر یک سیم و چاقوی ضامن دار اغشته به خون افتاده بود .از جا بلند شد و به طرفشان رفت .نگاهی به تصاویر انگاه به جسد و بعد هم به ان سیم وچاقو انداخت.باد دوباره وزیدن گرفته بود و صدای قیژ قیژ در بلند شد .تنها در ان کلبه که ابستن حوادثی تلخ یا شوم بود ایستاده وبه این فکر می کرد که در این بیابان لم یزرع ان هم دراین کلبه منحوس و عجیب چه میکند ؟این عکسها ،این جسد و حتی این وسائل اشنا چه ارتباطی با او گذشته ی اش میتواند داشته باشند .فریادهای گاه بی گاه این زن و این عکسها با ان نگاههای رعب انگیز و کثیف نشان دهنده چه هستند ؟

دوباره سرش را برگرداند و اینبار دقیق تر به عکسها خیره شد .میخواست تمام سعی اش را به کار گیرد تا بلکه انها را به خاطراورد .ناگهای خون از چشمان عکس اولی که تصویر مرد سی ساله ای بود جریان گرفت وپهنای صورتش را پوشاند . انگاه چشماهایش از حدقه بیرون افتادند. انگار که با چاقویی ان را دراورده باشند .دیگر از ان نگاه هیز خبری نبود .اما چیزی ازراش میداد که دیگر اشنا نبود .دوست داشت دستانش را به داخل عکس ببرد و چشم ها را سر جایش بگذارد وجلوی ان همه خونریزی را بگیرد .ولی کاری ازدستش بر نمی امد .حس کرد حتی حاضر است چشمان خود را به او بدهد .در همین لحظه ناگهان دید زبان تصویر دوم که ان هم مرد نسبتا جوانی بود از دهانش خارج شد .انقدر که انگار زبانش ،چون خمیر، کش امده باشد .وانگاه خون از دهانش پاشیدن گرفت .و تمام صورتش را قرمز کرد .قطره ها ی خون از چانه اش روی دست وپاهای مرد می چکید.چنان که مجبور شد عقب برود ودستانش را با پیراهنش پاک کند .اما پاک نمیشد .هر چه دستانش را به شلوار و پیراهنش میکشد فایده ای نداشت وذره ای از خونها به لباسهایش رنگ نمیدادند و حتی خیسی خود را هم از دست نمیدادند .نگاهی به تصویر زن انداخت .چهره ی بی تفاوت وخیره به نقطه ای نامعلوم او باعث ناراحتی اش میشد . سرش را پایین انداخت .چاقو ضامن دار را دید .خم شد ودر چنگش گرفت.ناگهان حس کرد گرمایی از ان چاقو به درونش رخنه کرد .سیر حرارت را در تنش به وضوح حس میکرد .چنان که که گویی با سر انگشتانش ان را دنبال میکند .اول قلبش ؛بعد به سمت بالا رفت .لبهایش؛لپهایش ؛چشمانش و انگاه پیشانی اش را داغ کرد .همین که حرارت به مغزش رسید ناگهان چون دیوانه ای مجنون صفت بنای دویدن گذاشت .دور کلبه با سرعتی عجیب میچرخید که باد شدیدی در را باز کرد .و او بی اراده کلبه را ترک کرد و از همان مسیری که امده بود رفت .هوا تاریک شده بود و صدای زوزه های شغالها از فاصله ا ی دور به گوش می رسید .باد شدت گرفته بود .و صدای شکسته شدن شاخه های خشکیده ی توت همه جا را پر کرده بود .شاخه ای از درخت جدا شد وبر روی زمین افتاد وناگهان همه جا را سکوتی که شومی مرگ را فریاد میزد بر همه ی دشت سایه گسترانید .

ادامه دارد ....

+نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت6 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

خورشید اخرین نفس هایش را میکشید وارغوانی وجودش را را بر سرتاسر دشت گسترانیده بود .باد گاه ملایم وگاه شدید ،شاخه های درخت توت خشکیده ای که کنار کلبه ای خشت وگلی بود را به تکان تکان خوردن وا می داشت .ارام وسبک تر از همیشه گام بر میداشت .حس عجیبی وجودش را در بر گرفته بود .انگار که چیزی او ر ا از وزش باد مصون نگه داشته بود یا شاید هم باد در او اثری نداشت .موهای ژولیده ی خرمایی رنگش در باد نمی رقصید و پیراهن گشاد سفیدش شق ورق بر تنش زار میزد .چشمانی سیاه و دریده با ابروانی پر پشت و پیوسته .نگاهی به کلبه انداخت .چقدر برایش اشنا بود .توت خشکیده و حتی ان در که روزی زرد بوده والان بر اثر باران قرمز شده بود .فکر کرد شب را میتواند انجا بگذرایند .فقط باید می دید صاحبش کیست و ایا مهمان میخواهد؟به سمت در رفت وارام مشتش را به در کوباند .در با صدای قیژقیژی که معمول هر در روغن نخورده ای ست باز شد .سرفه ای کرد ولی انگار سرفه اش در نفیر باد گم شد .یا شاید اصلا صدایی از حنجره اش خارج نشده بود .حضور چیز نامانوسی را در کلبه حس می کرد .حس کرد چیزی از درونش می خواهد پوست تنش را بشکافد و بیرون بیاید .انگار که داخل اتاق خلا باشد .اب دهانش را قورت داد و به داخل کلبه چشم دوخت .دیواری روبریش بود که چند عکس رویش چسبانده بودند.حس کرد چیزی او را به داخل هل می دهد .پا به کلبه گذاشت .داخل کمی تاریک بود .چشمانش را تنگ کرد و به عکسها خیره شد .اری چیزی در انها بود که او را به سمت خود میکشاند .زیر پایش گلیم مندرس وپاره ای افتاده بود که لکه ها یی سر تا سرش را پوشانده بود .سرش را بالا کرد و به عکسها که حالا بهتر می دیدشان چشم دوخت .چهره های اشنا و نگاههایی تکراری ردیف دیوار شده بودند .چهار عکس که روی همه شان یک علامت ضربدر قرمز کشیده شده بودند .می شناختشان ولی از کجا؟به عکس اولی خیره شد .نگاهش می رنجاندش و درونش را ازار میداد .گویی چشمان دریده ونگاه هیزش خون را در شریانهایش به تکاپویی بیش از معمول واداشته وتنش را گرم کرده بود .سرش را کمی چرخاند و به عکس بعدی خیره شد .نگاهی اشنا تر.اینبار ان چشمانی دریده با نگاهی هوسبارانه و کثیف به او خیره شده بود .اما این پوزخندی جلفش بود که باعث شد نتواند بیش از ان به ان تصویر خیره بماند . صدایی شنید .صدا از بیرون نبود از جایی نزدیک ولی نه داخل اتاق!صدا از درونش میجوشید .پژواک ضجه های یک زن که لحظه به لحظه بیشتر میشد ؛انچنان که مجبور شد دو دستش را روی گوشهایش بگذارد وفشار دهد ولی بی فایده بود.ضجه های زن حالا تبدیل به فریادهای بی مانندی شده بود که موج ان دیواره های قلبش را به لرزش وامی داشت .چشمانش را بست. صداها چون خاموش شدن پژواک فریادی در دره ای عمیق کم وناپدید شد .چنان که گویی از اول صدایی وجود نداشته .ارام در حالی که ترس از دوباره شنیدن ان صدا ها رو ی اعمالش اثر گذاشته بود چشمانش را گشود .و به عکس سوم نگاه کرد .

که بودند اینها که اینچنین خود را به انها نزدیک احساس میکرد ؟لحظه ای به لبهای ان تصویر خیره شد .ناگهان تصویر جان گرفت .ناخوداگاه دستانش را به سمت تصویری که حالا واقعی شده بود برد و گلویش را گرفت و شروع کرد به فشار دادن .چشمانش از حدقه بیرون زده و خون درسفیدی اش پخش شده بود .رنگ صورتش قرمز شده وزبانش در میان دندانهایش گیر کرده بود .ناگهان صدای التماسهای زنی در گوشهایش پیچید :غلط کردم،تو رو خدا ولش کن !شاید م دنبال یکی دیگه بوده .من اینطوری فکر کردم .تو رو خدا .ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!"و فریادی وحشیانه سر داد ..میخواست رهایش کند تا شاید از این صدا ها خلاصی یابد ولی دست خود ش نبود .هر چه تلاش کرد اراده دستانش را به دست گیرد نمی توانست .نفسش به شماره افتاده بود . میخواست فریاد بزند وکمک طلب کند ولی دید هیچ اراده ای برای هیچ کار ی ندارد .ترسی شفاف وجودش را در بر گرفت .لرزشهای چشمان ان تصویر مو بر اندامش سیخ کرد.چشمانش را با بست .سکوتی همه جا را در برگرفت . انگارکه همه چیز تمام شده باشد .

جرات گشودن چشمانش را نداشت .ارام ارام در حالی که چشمانش بسته بود عقب عقب رفت وسعی کرد دستش را به دیوار کناری تکیه دهد .در حالی که به این فکر میکرد کرد که چه دلیلی داشته که او نگاهی به کل اتاق نیندازد پایش به چیزی بر خورد کرد وافتاد ولی نه روی زمین .انگار روی تختی افتاده باشد زیرش نرم وکمی نمناک بود .همانگونه که چشمانش بسته بود دستش را به عقب برد و سعی کرد تشخیص دهد کجا نشسته .دستش به چیزی شبیه چوب خشک بر خورد کرد .ولی نه ! سرد بود و زبری چوب را هم نداشت .ارام ارام دستش را روی ان جسم کشید و همراه با انحنایی دستش را به سمت بالا اورد .در انتها ان جسم به پنج قسمت باریک تقسیم شد .فکر کرد چه میتواند باشد که وحشتی تمام وجودش را در بر گرفت .بلند شد وبه عقب برگشت و به جسد غرق به خون یک انسان خیره ماند .

ادامه دارد .....

+نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت11 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

کاش امروز تعطیل بود .دوباره باید نصفه عمر بشم تابرسم به در مدرسه .بایدتا دارم میرم، هزار بار ایه الکرسی بخونم کسی منو اونو نبینه .کاش امروز نیاد .ولی میدونم که می یاد .جوجه تیغی !معلوم نیست با من چیکار داره؟ .اخه بگو چی از من دیدی دس از سرم بر نمی داری؟ خدایا چیکارت کردم اینو دچار من کردی .

میدونم اخرش یه روز بابا میفهمه و روزگارمو سیاه میکنه .دیگه نمیفهمه که منه بدبخت هیچکاره بودما .

الان دوماه زندگی مو کرده جهنم .دلم میخواست یه روز همه کر میشدن ولال تا من برم سر وقتش وسنگامو باهاش وابکنم .بگم اخه جوجه تیغی !هیچی ندون !اگه یه بار دیگه دنبال من بیافتی، من می دونمو تو .

اخه جوجه تیغی ام شد اسم ؟چیکار کنم خب .نه می دونم کیه! نه میدونم اسمش چیه ؟! دوماه پیش بود؛ با بچه ها که از مدرسه می اومدیم بیرون ُبریم خونه ،دیدیمش که سر کوچه وایستاده .همه مون زدیم زیر خنده .سرامونو کردیم زیر چادرامونو ،حالا بخند وکی بخند .بر گشتیم تو حیاط مدرسه و هر کدوممون از خنده یه جا ولو شدیم .اخه مرضیه در اومده میگه:" بچه ها یارو جوجه تیغیه رو ".راستم میگفت موهاش عین جوجه تیغی بود .دو تا چشه ریز داشت ودو تا گوش اینه اتوبوسی که اتفاقا کوچیک بودن .یه دماق قلمبه گرد وگوشتالوی کوچولو که انگار چسبونده بودن وسط صورتش .یه پولیورم پوشیده بود که خطهای سیاه وسفیدش ادمو یاد همون جوجه تیغی می نداخت .خلاصه عین جوجه تیغی ها بود .

بعد از کلی خندیدن، به خاطر اومدن خانم توسلی -مشاور مدرسه-ساکت شدیم ورفتیم که بریم خونه . سر کوچه با بچه ها خداحافظی کردم . رومو با چادر گرفتم و راه افتادم.خیابونا خلوت بودن. اخه ظهر بود. همه رفته بودن خونه هاشون که یه چیزی بخورنو یه چرتم بخوابن .سرمو انداخته بودم پایین و سعی میکردم قدمامو با موزایکای پیاده رو یکی کنم .کار همیشگیم بود. هم سرگرم میشدم وهم سرم پایین بود که اگه دایی رحیم که تاکسی داشت وروزی صد بار این خیابونو میرفت ومی یومد ومنو می دید، فرداش نیاد خونمونو بگه:" دخترت هوایی شده و بی حیا ."اخه می گه دختر باید سنگین باشه. وقتی داره تو خیابون راه میره باید سرشو بندازه پایین که کسی چشاشو نبینه و حرف براش در نیاره.

راستیتش سال دوم دبیرستان برای اینکه بیام تو این دبیرستان وگرافیک بخونم کلی التماسشون کردم .اخه اینجا همین یه فنی حرفه ای رو بیشتر نداره .از بخت من یه دبیرستان نزدیک خونمونه .می گفتن "اینجا رو ول کنی ،پاشی بری اون محل درس بخونی ؟!مردم چی میگن ."ولی هر جوری بود راضی شون کردم .از همون سالم دایی ام همش دنبال بهونه بود ومیخواست یجورایی نذاره بیام اینجا.منم برای اینکه گزگ دستش ندم .اونقدر سنگین تو خیابون می رفتم و می یومدم که راضی شد ودست از سرم برداشت . داشتم جوجه تیغی رو می گفتما .مثل اینکه از موضوع پرت شدم .خلاصه اینکه اون روز داشتم می رفتم خونه که دیدم صدای تاق تاق می یاد .فکر کردم یه زن داره پشت سرم میاد .یهو بر گشتم عقب ببینم کیه که دیدم اونه .با اون چشای ریزش زل زده بود تو چشام ویه لبخند موزیانه عین این ادمای خبیث هستن تو کارتنا ها، گوشه لبش بود .سریع برگشتم وسرمو انداختم پایین. کلی به خودم لعنت فرستادم که چرا برگشتم؟. ولی خب فکر می کردم زنه .لامصب کفشاش از این کفش بی ریخایی بود که صدا میده .رامو کج کردم تا برم اونطرف خیابون .ولی بازم صدای پاهاشو از پشت سرم می شنیدم .اول خیال کردم راهش باهام یکیه. ولی اروم اروم فهمیدم هر جایی که برم پشت سرم می یاد .به خودم گفتم نکنه میخواد تادم در خونموم بیاد .یا شایدم میخواد خونمونو پیدا کنه .ترس ورم داشت.انداختم توی کوچه ها وشروع کردم به دویدم .پشت در مسجدی که تو کوچه بود قایم شدم .دیدم اومد بدو از اونجا رد شد .یه چند دقیقه ای صبر کردم تا صدای تاق تاق کفشاش دیگه نیاد وبعد دویدم که برم تو خیابون .خدا خدا میکردم کسی منو نبینه که از کوچه در میام .چه معنی داشت تو ظهری، توی این کوچه ها ول بگردم .خوشبختانه، هم اونو قال گذاشتم هم کسی منو ندید .اون بار رو بخیر گذروندم. ولی چه خیری؟! از فرداش اول حرص خوردنم بود .صبح که رفتم مدرسه دیدم اماده سر کوچه وایستاده .

رنگ از روم پرید یعنی پری گفت" چرا رنگت پریده .حالت خوب نیست ."جرات نمی کردم بگم چمه .میترسیدم به یکی بگه وهمه جا پر شه .وقتی زنگ خونه خورد دیدم سر کوچه است .برگشتم تو حیاط وگفتم بچه ها من با خانم توسلی کار دارم، شما برید و موندم تو مدرسه .چند باری اومدم تا دم درودیدم هنوز همونجا وایستاده .ترسیده بودم .داشت دیرم میشد .اگر دیر میرفتم باید یه جوابی به مامان اینا میدادم .ولی چی میگفتم .همینجوری که داشتم حرص میخوردم خانم افضلی یکی از دبیرای مدرسه که از قضا همسایه ی مون میشد اومد که بره خونه .گفت :"ا وا مینا جان چرا اینجا وایستادی ؟حالت خوب نیست ؟

-"سلام.همینجوری .خوبین شما ؟"

-"ممنون.چرا چادرتوسر ت کردی وایستادی اینجا ؟مگه نمیری خونه ؟"

-"چرا خ.خانم میرم ."

-"فکر کنم حالت خوب نباشه! رنگت پریده .بیا من میرسونمت ."

انگار دنیا رو بهم داده باشن، خوشحال شدم .اینبارم گذشت .ولی همین یکی دوبار تونستم از دستش خلاص شم و باقی وقتا تا سر کوچمون پشت سرم می یومد.البته نزدیکای محله ی خودمون فاصله شو باهام زیاد می کرد .همش خدا خدا میکردم کسی منو نبینه .یا اگه دید نفهمه این جوجه تیغیه بی ریخت دنبالم کرده .به خودم لعنت می فرستادم .می گفتم چرا من باید دختر باشم .تا اینجوری گوشت تنم برا خاطر یه پسره ی هیچی نفهم بی ریخت سیاه زغالیه نکبت بلرزه .میگفتم کاش حداقل میتونستم برگردم سرش داد بزنم که بره گم شه . اگه بهش میگفتم بره دس از سرم برداره شاید میرفت .یه چند وقتی این فکره افتاد تو سرم که یه جای خلوتی گیر بیارم و بهش بگم بره گم شه .این شد که همش دنبال یه فرصت بودم .یه روز داشت بارون می یومد وخیابونا خلوت بود .گفتم بهترین فرصته یه جای خیلی خلوت گیر بیارم یه چیزی بهش بگم .از توی پیاده رو رفتم تو خیابون وسرعتمو کم کردم .یه لحظه برگشتم ویه نگاهی بهش انداختم .مثل همیشه اون لبخند نفرت انگیز که چهار ستون بدن ادمو به به تکون تکون خوردن میاندازه، گوشه لبش بود .یه چشم غره بهش رفتم ورومو برگردوندم .یه ان وایستادم تا نزدیک تر بیاد .دقیقا موازی باهام شد چادرو ازجلو روم بردم کنارو یه نگاهی بهش انداختم که دیدم ای داد بیداد !دایی رحیم درست توی مغازه ی روبه رویی بود .یه لحظه حس کردم یخ گرفتم .دست وپاموگم کردم .اومدم برم که پام گیر کرد به یه چاله ای وخوردم زمین .نفهمیدم ، جیغ کشیدم .دایی پرید بیرون. پام پیچ خورده بود ونمیتونستم راه برم .از ترسم شروع کردم به گریه کردن .دایی ام فکر کرده بود از درد دارم گریه میکنم .اصلا منو تا خوردم زمین ندیده بود.ماشینش و اورد و منو برد اوژانس .پام در رفته بود .جاش انداختن ورفتیم خونه .

یه خیری از سرم گذشته بود که تا مدتها بعد نماز صبحم یه نماز شکرم میخوندم .ولی عجب کاری کرده بودم .عین سگ پشیمون شدم .اخه به جای اینکه از شرش خلاص بشم پروترش کرده بودم .نمی دونم مرتیکه خرفت! بعد از اون اتفاق چه فکری کرده بود که یه هفته بعدش که خودم پیاده رفتم مدرسه اومد روبروم ویه کاغذ انداخت جلوم .انگار یه چیزی خورد تو سرم .یعنی چی؟این چی بود ؟نامه ؟خدا مرگم بده .اگه بابا بفهمه .اگه یکی می دید مون !؟چه خاکی باید تو سرم می ریختم ؟!اخه چقدر حرص بخورم ؟!به کی دردمو بگم ؟چیکار کنم ؟چرا دست از سر کچلم بر نمیداره؟ کاش میتونستم برم به مامان بگم تا یه کاری بکنه .ولی میترسم .میترسم دیگه نذارن برم مدرسه .بخصوص اینکه سال دیگه ام میخوام برم پیش دانشگاهی .میدونم اگه بگم نمیذارن .اونوقت دیگه باید خواب دانشگاه رو ببینم .همینجوریش کلی دردسر دارم تا راضی شون کنم بذارن برم دانشگاه .چه برسه به اینکه این موضوع رو هم بهشون بگم .اگه شانس بیارم و قبول کنن، بی گناهم بازم نمیذارن .میگن با این اوضاع جامعه بایدم بذاریم بری دانشگاه .دیدی چه اسون همه زحمتام به باد فنا رفت .همه رشته هایی که ریشته بودم پنبه شد .اخه این جوجه تیغی عوضی کجا بود که جلو راه من سبز شد ؟نکنه به خاطر اینکه اون روز بهش خندیدم می خواد تلافی در کنه .چجوری از شرش خلاص شم .دردمو به کی بگم .خدا !

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت8 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

سلام !

دوباره یه داستان دیگه نوشتم اون نصفه کاره هه موند .

 

 

چشم می گشایم. چیزی نیست. به ذهنم فشار می اورم.باز هم چیزی نیست. اما نه !چیزی هست .صدای ترمز یک ماشین وبعد صدای یک برخورد .چشمانم را می بندم .صدایی می اید.صدای گریه ی یک بچه .-کسی نیست ارامش کند -صدای ترمز وبعد برخورد دو ماشین .می ترسم ،چشم می گشایم .تخت بیمارستان، پاهای توی گچ،درد سینه ،دوران سر

حس خستگی وانگاه خواب

"......................"

چشم می گشایم .چیزی نیست. اما نه!چیزی هست .صدای تلفن. بعد صدای یک مرد

-"سارا خانم !"

- "نیستن"

- می دونم !با آقاشون کار دارم !"

-"شما؟"

- "یه دوست "

-"امری دارین ؟"

-"هوای زنتو داشته باشه !"

بوق اشغالی

صدای تلفن وبعد صدای یک زن

-"سعید جان!خونه ای ؟برو بچه رو بیار. من یه کار مهمی برام پیش اومده .....یادت نره ها "

بوق اشغالی

صدای تلفن و بعد صدای یک مرد

-"برای بار دهم!هوای زنتو داشته باش "

-"شما کی هستین ؟"

-"یه دوست !"

-"لعنتی !میگم تو کی هستی ؟"

فریاد میزنم ......نه !نعره میکشم

درباز می شود .زنان ومردان سفید پوش به طرفم حمله ور می شوند .روی دستم احساس سوزش می کنم و بعد

".............................."

چشم می گشایم .چیزی نیست .امانه! چیزی هست. صدای پرشدن یک لیوان از اب !و دستی با یک لیوان اب میگیرمش !

-"دستت درد نکنه !"

اتاق تاریک است .سایه یک زن

-"سعید!تو به من اعتماد داری ؟"

-"خب معلومه !"

-"چقدر ؟"

-"همونقدر که به خودم مطمئنم !"

-"در هر شرایطی ؟"

-"بس کن این چه بحثیه ؟"

تلویزیون روشن است .خیره میشوم .دعوای یک زن ومرد .

زن :"من فقط می خوام بدونم تو دیشب کجا بود ی؟"

مرد :"به تو چه زن ؟قرار نیست به تو جواب پس بدم .زن گرفتم .شوهر که نکردم !"

زن:"چرند نگو .یا میگی کجا بود یا .............."

مرد :"یا چی ؟طلاقم مید ی؟........"

خنده ی کش دار یک احمق .

در باز میشود زن سیاهپوشی وارد می شود .چهره اش اشنا ست .از چهره اش خوشم می اید و مشکیه تنش !با بقیه فرق می کند .حتی نگاهش !لبخند نمیزند -خسته شدم از لبخندهای مصنوعی -در نگاهش زل میزنم .....نفرت ،کینه !در را میبندد .به سمتم می اید.لرزش چانه ولبانش که بین دندانهای سفیدش گیر کرده رویم خم میشود . دستانش را دور گردنم قفل میکند .فشار.....!حبس نفس در سینه .دنده هایم تیر میکشد .توان تکان خوردنم نیست باز هم فشار ....!گرمم میشود .زبانم قفل شده ،نه !زیادی از دهانم بیرون امده .تکان نمیخورد !نگاهم خیره میشود .چشمانش برق میزند .-گلدان اشک انعکاس نور را دو چندان کرده -و عشق !دستانش را شل میکند. رودخانه ای روی صورتش جاری میشود .

-"لعنتی .....چرا باید زنده میموندی ؟......چرا؟"

میرود. تند تند نفس می کشم .سینه ام تیر می کشد.ولی باز تند نفس می کشم .گر گرفته ام .گوشهایم کیپ میشود .صدایی نمی شنوم .چشمانم تار می شود .یک زن سفید پوش به طرفم می اید ......میرود

دیگر نه می شنوم ونه می بینم !فقط تکانهای تخت را همراه با دردی ممتد حس میکنم و سوزشی در دستم

".........................."

چشم می گشایم چیزی نیست !صدای N و زن.اینبار کمی دورتر .اما نه!همین جاست .دو زن سفید پوش !

-"دکتر احمدی گفته بری دفترش"

-"چیکار کنم ؟چی جواب بدم ؟"

-"چند بار بهت تذکر دادم .باید حواستو جمع میکردی."
-"حالا فهمیدی کی بود ؟"

-"میگن زنش بوده ......میخواسته خفش کنه !"

-"جون من ؟"

-"حق داشته خب"

-"برو تو هم .این بدبخت چه گناهی داره .اگه بچه اش مرده خودشم اش ولاش شده ."

-"پس خبر نداری،یارو مست بوده "
_"ا.........جدی؟"

-"با حال مستی نصفه شبی بچه رو ورمیداره میره بره شمال .حالا اونموقع شمال چیکار داشته الله اعلم !بعدشم که تصادف میکنه .حالا زنش حق نداره؟بچشو کشته دیگه !"

-"اینارو ولش. بگو حالا چیکار کنم ؟"

 

چشمانم را می بندم .خسته ام.دلم خواب میخواهد .یعنی ان زن که بود ؟چهره اش اشنا .صدایش اشنا تر

صدای یک زن

-"سعید تو به من اعتماد داری ؟"

صدای یک زن

-"میگن زنش بوده !"

صدای اشنا

-"لعنتی ......چرا باید زنده میموندی؟"

صدای تلفن

-"هوای زنتو داشته باش !"

صدای تلفن

-"من نمیتونم بیام عروسی .باید برم شهر ری .واسه پروژه ی .......!بچه رو میذارم خونه مامانم اینا .وقتی برگشتی برو سراغش.یادت نره ها "

صدای تلفن

-"سلام "

-"سلام....توئی ؟"

-"مست کردی !اشکال نداره .فقط بپا مست میشی ،خر نشی .زنت کجاست ؟نیومد عروسی .رفته دنبال پروژه اش .پروژه ی با حالی داره !"

-"خفه شو "

-"حالت خوش نیست .زیادی زدی .البته منم بودم زیاد میخوردم .ولی به قول شاعر :مستیم درد مرا دیگه دوا نمیکنه ......."

-"گفتم خفه شو ....احمق !"

-"میخواهی ادرس بدم .بری سراغش :بابلسر "

بوق اشغالی

گرممه ،عرقم زده .

چشمامو باز میکنم

چیزی نسیت

اما نه !چیزی هست

یک ماشین .یک جاده .سرعت 180 .

صدای گریه ی یک بچه ،و بعد صدای برخورد

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت5 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

روی لبه ی تخت نشستم وبا چشم، گلهای قالی را نقاشی میکنم .دلم میخواهد دستم را کش بدهم تا باهاشون تماس پیدا کند و انگشتانم همزمان با پیچ تابهایشان حرکت کنند .نگاهی به پاهام میاندازم ، یک فکر بکر به ذهنم میرسد. فقط حیف که جوراب به پاهایم کردم .ولی با این وجود بهتر از هیچی است .پای چپم را روی اولین گل گذاشته و شروع میکنم به عقب کشیدن که میگوید :"لیلا خانم !"

یک لحظه از جا می پرم .هجوم ناگهانی خون به رگهای گردنم را حس میکنم .سراسیمه خود را جمع وجور کرده ، میگویم"بله....!"

-"حواستون با منه؟"

-"اره ... می فرمودین ! دارم گوش میدم !"

-"داشتم چی میگفتم ؟"

اب دهانم را قورت می دهم .حالا خر بیار وباقالی بار کن ."میخواین امتحانم کنین؟....داشتم گوش میدادم؟"

-"به چهرتون نمی اومد که مستمع بوده باشین ؟"

چه لفظ قلم حرف میزند .میخواهد بگوید یعنی چه !نگاهی به در میاندازم .در باز است وبابا و بقیه پیدا هستن .صورتم را برمیگردانم طرفش ودل را به دریا میزنم :"داشتین در مورد خودتون حرف میزدین ..."مثل اینکه اشتباه گفتم

"و اینکه ....از خانم اینده تون چه توقعاتی دارین ؟"ابروهایم ناخوداگاه به سمت بالا میروند و گوشه چشمی به صورتش خیره میشوم، ولی خیلی زود حالت عادی میگیرم تا نفهمد یکدستی زده ام ومنتظر واکنشش هستم .

-"درسته ...!خب نظرتون؟"

-"هان......!خوبه ....!نظر خاصی ندارم .خب دیگه شما یه همچین توقعاتی دارین نمیشه که عوضش کرد !میشه ؟"

لبخندی زد و گفت :"خب پس با توقعات من مشکلی ندارین "احساس ارامش بهم دست داد .به خیر گذشت .مثل اینکه به هدف خورد ."خب بالاخره شما یه سری توقعات دارین منم به نوبه خودم یه سری توقعات ...!"

-"البته توقعات شما هم محترمه............. "

دوباره سرم را میچرخانم طرف در .بابا زل زده بود به ما دو تا .انگار فهمیده باشد چه میخواهم بگویم .همچین نگاهم میکند که انگار به زبان بی زبان میگوید "بپا حرف چرت نزنی "اب دهنم را قورت میدهم و سرم را برمیگردانم طرف محسن .زل زده تو چشمهایم .دست وپایم را گم میکنم ".....بله؟"

-"از چیزی ناراحتین ؟حس میکنم یه جورایی مضطربین ؟"

-"چی....من؟نه! اصلا اینطور نیست !"

_فکر میکنم بهتره ارامشتو حفظ کنی!اجازه هست در اتاق رو ببندم ؟"

-"هان....؟هر جور راحتی؟"

بلند میشود ومیرود به طرف در .که بابا از جایش میپرد ""چیزی شده اقای مهندس؟"

-"نه اقای احمدی .تمرکزمون رو سر وصدا های بیرون بهم میریزه با اجازه درو میبندم"

نگاهش را از زیر دست محسن که به درگرفته به من میدوزد .دوباره اب دهانم را قورت میدهم و خودم را جمع وجور میکنم .

-راحت باشین !ببندین "

در را میبندد و میاید رو به روی من صندلی را از پشت میز تحریر میکشد جلو و مینشیند .لبخندی بر لب می اورد من هم به زور هم که شده لبخند میزنم .

-"خب....از اول .شما از یه چیزی مضطربین !یا چیزی باعث ترستون شده .توی عمق نگات .مردمک داره میلرزه .نکنه ........."

-"نمیدونم چه اصراری دارین منو نگران فرض کنین ؟"

-"شما از اینکه به من جواب مثبت دادین مرددین .درست میگم؟"

اینو که گفت تغییر رنگ صورتم رو حس کردم .

-"نه .نه !اختیار دارین .این چه حرفیه .من اصلا مردد نیستم .برای من کی بهتر از شما ؟تحصیل کرده نیستین؟ که هستین!با وقار نیستین؟ که هستین!از خونواده اصیلی نیستین؟ که هستین ........."

-"پس از چی میترسی ؟"

-"من از چیزی نمیترسـ...."بقیه جمله ام در نگاهش گم می شود .عوضش میکنم و ادامه می دهم"راستش میترسم شما نذارین من ، درسمو تموم کنم "

دست چپش رابه میز تکیه میدهد و در حالی که سر تا پایم را برانداز میکند ،میگوید :"من که گفتم یکی از عمده دلایل من برای انتخابم تحصیلاتتون بوده ....!

-کی گفتی ....؟اهان ! اره... اره .گفتی! خب حس کردم شاید جدی نگفته باشین .چه جوری بگم ...."

-"برای چی جدی نگم؟شما که جواب مثبت به من دادین .دیگه دلیلی برا ی چاپلوسی و دروغ گفتن وجود نداره .....مکثی کرد وجدی شد .جدی که بود جدی تر شد .میگی چته ؟مثل چی داری دروغ میگی !به یه کلمه از حرفا ی من گوش ندادی .اونوقت با اطمینان یه سری چرند تحویل من میدی که مثلا من درمورد اینا داشتم حرف میدزم در حالی که اصلا .......الانم باز داری دروغ میگی .با این کارات داری اعصابمو خورد میکنی .تو منو نمیخواهی ...نه؟"

چونه ام سفت شد .هجوم اشک به پشت چشام سبب شد که همه تلاشم و برای شکسته نشدن بغضی که تو گلوم گیر کرده ، به کار بگیرم .سرم را انداختم پایین .نمیشد تو چشمهاش نگاه کرد .انگار همه افکارم را میخواند .

-"من قبل از هر چیزی رضایت تو برام ملاکه ..پشیمون شدی!چرا ؟"

-"................................."

-"د لامصب حرف بزن دیگه .تا چند ساعت دیگه من وتو رسما زن وشوهر میشیم .اونوقت برای این حرفا خیلی دیره ها ....ما باید همو بشناسیم ...."

بعضم میشکنه .دماغم را بالا میکشم و همان طور که اشک میریزم شروع میکنم به حرف زدن :"من که چیزیم نیست !خیلی ام حالم خوبه !اصلنم از چیزی نمیترسم .نه خواسته از بابا م .....!اصلنم بابام منو به زور اینجا نیورده .......!اصلنم دیشب نیومد تو خوابگاه ....!اصلنم منو نزد....!اصلنم نگفت" یا محسن یا خودم میکشمت ...."!اصلنم اینطور نیست که من شما رو نخوام ،چه برسه به اینکه بخوام ازتون بدم بیاد ....!اصلنم من از مردا متنفر نشدم ....!اصلنم احساس حقارت نمیکنم....!اصلنم فکر نمیکنم تو قرن بیست ویکم با من مثل عصر جاهلیت داره رفتار میشه ....!اصلنم احساس کنیز بودن نمیکنم ....!اصلنم فکر نمیکنم لحظه به لحظه دارم به سمت بدبختی یه قدم پیش تر میرم ....!اصلنم از مرگ نمیترسم....!اصلنم ازاین حرفایی که دارم میگم هراسی ندارم ....!به جهنم .....

در باز شده و مامان تو قاب در ظاهر میشه .محسن از جا میپرد وبه سمت در میرود :"خانم احمدی !اجازه بدین. ما صحبتامون تموم نشده " و نمیدونم دیگه چی گفت که مامان اروم در را بست ورفت .تمام عضلاتم به لرزه افتاده بودند .صورتم را با دستانم پوشانده و برای بدبختی هایم گریه میکردم .

نمی بینمش ولی میفهمم که رو روبرویم ایستاده .الان هم دو زانو زد جلوی پاهایم .چیزی دستانم را نوازش میدهد .دستمال کاغذی است .میگیرم وصورتم را خشک کرده وخیره نگاهش میکنم .سرش پایین است وگلهای قالی رو نقاشی میکند .جلوی گریه ام را میگیرم .ولی گاهی نفسهایم به بیرون پرتاب میشوند وتکان شدیدی میخورم .هنوز نشسته است ونگاهش تغییر جهت نداده .پاهایم را تکان میدهم .سرش را بالا می اورد ":با من ازدواج میکنی ؟"

--------------------------------------------------------------------------------

راستش قصد داشتم ادامه داستان رو بزنم .ولی وقتی دوستم قصه ی یکی از بچه های دانشگاهشون رو برام تعریف کرد که چطوری پدرش با کتک میبرتش و هفته بعد درحالی که حلقه ی ازدواج به دست داشته بر میگرده .نتونستم اینو ننویسم .قرن بیست ویکم!!!!چقدر ما عقبیم .تا کی؟تا کجا ،این فرهنگ مزخرف مرد سالاری و مرد دیکتاتوری باید زندگی لیلا ولیلا ها رو به لجن بکشه ؟با تموم وجودم حس میکنم که اصلا نتونستم عمق فاجعه رو تو این سطرها به شما برسونم .امیدوارم بعدها بتونم از این موضوع داستانی بنویسم که بتونه حقیقت تلخ این ماجرا رو برسونه .برای اون دخترم ارزوی عشق میکنم .زندگی بدون دوست داشتن وحشتناکه .شک نکن

+نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت2 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

من یکی که از دستش حرصی شدم .یه ماهه که تصمیم گرفته خودشو بکشه .حالا باید هفتا کفن پوسونده باشه؛ ولی سر و مرو گنده نشسته اینجا!همه ی کاراش اینجوریه !قبلنا م هر وقت میخواست یه کاری بکنه، اونقد دس دس میکرد تا حسابی دیر میشد .تو هر کاری شک میکنه .هی به خودش میگه این کارو بکنم نه اون کارو بکنم .دس اخرم وقتی موقعیت از دس میره میشینه عزا میگیره که چرا من اینقد بد شانسم ؟حالا شانس اوردم که بالاخره امروز صبح دو دلی رو گذاشت کنار، خیره سرش .یهویی به خودش گفت :"یکی رو باید انتخاب کنم .اخه فرقی نمیکنه کدوم باشه نتیجه همشون یکیه !"اونوقت تصمیم گرفت اسم هر کدوم از روشا رو بنویسه رو ورق وقرعه بندازه .بعدشم یه کاغذ ورداشتو اسم هارو روش نوشت. چون کاغذ زیاداورد مرگ موشم اضافه کرد الانم چهارتا رو اماده گذاشته اینجا .بعد از قرعه کشی الفاتحه مع الصلوات میگم شما هم دریغ نکنین تو رو خدا !

حالام یه دسته کاغذ و یه خودکار اورده گذاشته رو به روش میخوادتوش چیز میز بنویسه .البته نمیشه اسمشو وصیت نامه گذاشت .یعنی چیزی نداره که بخواد وصیت نامه بنویسه .هر چی داشت ونداشت رفت بابت طلبکاراش !!!مثل اینکه دست به کار شد .نه !!خودکشی رو نمیگم !میخواد بنویسه .من حرف نزنم بهتره .ببینیم چی مینویسه :

"من تا ذهنم یاری میکند به یاد ندارم که نامه یا مطلبی نوشته باشم .به طور کل با نوشتن سر و کاری نداشتم .ولی نمیدانم چرااین اخرین دقایق عمرم تصمیم گرفتم بنویسم .شاید به خاطر اینکه دلم نمیخواد همه فکر کنند کم اوردم یا خواستم به این شکل از زندگی کردن فرار کنم .چون معتقدم این عمل من (خودکشی)هیچ سنخیتی با این حرفها ندارد .میترسم بعد از مرگم روحم ازار ببیند .در حقیقت برای خودم تلاش میکنم .از وقتی خودم را شناختم نازدونه ی مادر وپدرم بودم .خانواده ی چندان مرفهی نداشتم. ولی خب روزگارمان بد نبود .پدرم جوشکار بود ودر وپنجره میساخت و مادرم در خانه خیاطی می کرد.سه خواهر ویک برادر داشتم .از انجایی که هم از نظر قیافه وهم از نظر شیرین زبانی وهوش و زکاوت بر انها پیشی داشتم گل سر سبد خانه و فامیل بودم .از همان کودکی حسادت همه را به خود جلب کرده بودم .خواهر ها وبرادرم ؛هیچکدام از من خوششان نمیامد .خصومت عجیبی با من داشتن و از هر فرصتی برای ازردن من نهایت استفاده را میبردند .کمی که بزرگتر و وارد راهنمایی شدم فهمیدم این کینه وحسادت مرز خود را کسترش داده و د رمدرسه هم مورد کین ودشمنی هم شاگردیها وهم سن وسالانم بودم .مادر خدابیامرزم همیشه میگفت :"حمید جون تو،تو چشی !نه اینکه ماشاا... هزار ماشاا...قد وبالات تو محل تکه ،اینه که کسی چش نداره ببینتت"بیچاره برای دور کردن زخم چشمهای مردم یک کیسه کوچک دوخته بود وداخلش نمک ترکی و یک دعا که از سد جواد دعانویس گرفته ، گذاشته و زیر پیراهنم سنجاق کرده بود .حالا که درست فکر میکنم میبینم تا سر وساده و خاکی بودم وبه برامدگیه روی سینه ام اهمیت نمیدادم ،وضع وروزگارم بد نبود .همین که کیسه را انداختم دور همه چیز بهم ریخت !دوران نوجوانی را به هرنحوی بود گذراندم .دانشگاه هم قبول شدم......."

.

.

.

میبینید ؟رفت تو فکر .این کارشه .نشد که یه کاری بکنه و وسطش دو ساعتشو به فکر کردنای بیخودی نگذرونه .میدونم الان چشه!و داره به چی فکر میکنه .بایدم فکر کنه این لحظه های اخر باید به کل زندگی اش یه دید بزنه تا بفهمه تو این سی وچند ساله چند مرده حلاج بوده!الانم تو فکر دانشگاشه .اخه کنکور سال ....قبول شد .نه اینکه اولین بچه ی فامیل بودکه دانشگاه قبول میشد این بود که خیلی صداکرد .عجب روزایی بود .یه لحظه اشم یادم نمیره. مگه میشه یادم بره !؟من بدبخت رو تا مرز دیونگی برد و برم گردوند .حتما میپرسین چرا؟راستییتش بعد از اینکه اسمش خورد تو روزنامه و فهمید تهران قبول شده یه دو سه هفته ای وقت داشت بره ثبت نام کنه .امروز میگفت فردا میرم بلیط میگیرم .فرداش ماتم میگرفت که چرا دیروز نرفته .اٍ..اٍ...چیکار داره میکنه .لیوان قهوه رو... .نه.....!.نکن بابا ؛برنامه ات می ریزه بهم ....!.بهه دیگه داری کفرمو در مییاری .اینه رو چرا زدی خرد کردی ؟ببخشین.... داشتم تعریف میکردم یه لحظه ازش غافل شدم .دیدین چیکار کرد ؟لیوان قهوه رو همچین کوبوند وسط اینه که هر تیکه ایش یه جایی پرید .که چی؟مردم طلسمت کرده بودن؟بدبخت !ول کن این فکرا رو بیا بشین به کارت برس تا منم برم دنبال کارم .

اعصابمو خورد کرد .درسته اذیتم کرده ولی تحمل اشکاشو ندارم .دو زانوزده رو زمین و دستاشو گذاشته رو خرده شیشا .موهای چرپشم پخشه دور صورتش؛ طوری که اصلا صورتش پیدا نیست .هر چند ثانیه یه بارم شونه هاش دو سه بار بالا وپایین میره گریه هاش صدا نداره ولی بدنش رو به تکون خوردن وامیداره .انگار انرژی که میتونه به شکل صدا از دهنش خارج شه تو تنش جمع میشه و یهو ازاد میشه .اگه رفته بود دانشگاه شاید حال وروزش بهتر از این می شد .ولی خب روز اخر که بلیط گرفت برهتهران ؛ تصادف کرد ویه دو سه هفته ای افتاد تو بیمارستان .بعدشم که ناامید رفتکه بره خدمت سربازی .درس خوندنم از سرش افتاد

+نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت4 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

دوستان گلم .این بار داستانم ممکنه کمی طولانی بشه .این شد که تصمیم گرفتم قسمت قسمتش کنم .

این قسمت اول کاره .هنوز داستان رو کامل ننتوشتم ولی پیررنگ کار دستمه .اسمی هم براش انتخاب نکردم .ان شاا... اخر کار اسم هم براش انتخاب میکنم.منتظر نظرات شما هستم .عجیب این نظرات کمکم میکنه .شک نکنید

اتاق وسط روز اونقد تاریکه که اگه نور مهتابی که بیرون اتاق روشنه از شیشه ی بالا در به اتاق درز نمیکرد به سختی میشد جایی رو دید .اخه این اتاق با پنجره ی کوچیکی که تو ضلع شمالیش هست روشن میشه .اونم که پرده های کرکره ای رو پایین کشیده وتاریکشون کرده .کنار پنجره یک توپک اسفند بافته شده اویزون کرده که دست وکار مادر خدابیامورزشه .یه تابلوی بزرگ بالای دراور کنار تخت نصبه .تابلو تصویره یه چشمه که داخل عنبیه اش جای مردمک خار منقوشه .

قصد ندارم همین اول کار شروع کنم به توصیف اتاق وخونه زندگی این بدبخت .در واقع مقصودم اینه که شمارو متوجه جو موجود بکنم .همین!شما که صحنه رو نمی بینین .من باید براتون تصویرش کنم .الان نشسته رو صندلی و سرشو گذاشته روی میز .دستاشم اینور وانور سرش دراز کرده طوری که انگشتاش رسیدن به لبه ی میز .طرف راستش یه قوطیه قرص،یه چاقو ی تیز ویه کلاف طنابه.الانم سرشو بلند کرد .میخواد از اتاق بره بیرون .تا اون بره وبیاد من یکمی براتون حرف بزنم .مدتهاست که میشناسمش .از بچگی اش !سی وپنج ساله!الان باید چهره ی ناامیدش رو براتون توصیف کنم. ولی خب من نوشتنم خوب نیست .یعنی توصیف چهره ی یه ادمی که به انتها رسیده از عهده ی من خارجه . فقط قیافشو واونچه که میبینم براتون میگم .

موهای لختش رو انگار کرده باشی تو سطل روغن، چربه .از سنگینی ریختن تو صورتش و جلو ی دیدش رو گرفتن .البته هر کی تو این مدتی که این حموم نرفته موهاشو نشوره به این روز میافته .توی صورتش چیزی نیست ؛مثلا چرپی یا لکه ی شیری که تو چاک دهنش خش شده باشه ولی تابلوئه که چند وقته یه مشت اب تو صورتش نزده .میشه گفت لباس زیر سفیدش تقریبا سیاه رنگ شده .شلوارش(شلوار تو خونه نیستا)اونقد چروکه که هر کی ببینه میفهمه که باهمین میخوابیده وپا میشده .ا....مثل اینکه اومد .چیه تو دسش ؟اهان !قهوه درس کرده .البیته این قهوه با قهوه های دیگه یه نموره فرخ میکنه توش مرگ موش حل کرده .!این چارمین روشیه که باید یکی شو انتخاب کنه .البته باید بگم پنجمیه !ولی خب چون یکیشو نپسندیدو حذفش کرد همون چهارمی محسوب میشه . چند وقت پیش کرکره ها رو بالا کشید وپنجره رو باز کرد .پنجره کوچیک هس ولی خب می تونست خودشو به بیرون پرت کنه .ولی پیشمون شد .چرا؟میگم براتون .اون روز از این بالا اون پایین و نگاه کرد .دید اون پایین شلوغه .درسته که کوچه ی باریکیه ولی خب چون همه ی ساختموناش اپارتمانای چندین طبقه است اینه که رفت واومد توش زیاد میشه .اونم که از مردم فرار ی!وقتی دید اونجوری مردم جون کندنشو میبینن منصرف شد .البته می تونست دلیلش غرورش باشه واینکه دلش نمیخواست مردم کم اوردنشو ببینن .ولی خب صرفا به این دلیل منصرف نشد .بیشتر به این خاطر بود که میدونست مردم چش دیدنشو ندارن و از مرگش نه تنها خم به ابرو نمییارن که حتی خوشحالم میشن . اونم نمی خواست مردم بفهمنو یه جورایی دشمن شاد شه .واسه همینم تصمیم گرفت طوری خودشو بکشه که تا مدتها کسی بو نبره .این شد که طوری وانمود کرد که انگار برای سفر از خونه خارج میشه وبعد خودشو اینجا حبس کرد .الان یه ماهی میشه .این تو داره پوست میندازه الانم همه فکر میکنن فراری شده .

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت3 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

 

 

صدای پارس سگهای وحشی نزدیک ونزدیک تر میشد .ماه به نیمه مسیر خود رسیده بود و کما بیش سطح زمین را روشن کرده بود .باد نسبتا سنگینی می وزید که موهای نسبتا بلند ش را به رقص واداشته بود .هوا را چنان می بلعید که انگار بچه ی گرسنه است که از هول تمام شدن خوراکی ان را تند تند در دهان می چپاند .دانه های درشت عرق از پیشانی اش غلط می خوردند و دربین ریشهای پرپشتش گم شده و با هر تکانی که به سرش میداد از همانجا به بیرون پرت میشدند .وحشت و ترس تمام وجودش را تحت الشعاع قرار دارده بود .سرش را دائم این سو وان سو میکرد . انگار نمی دانست به کدامین سو فرار کند!صدا ها باز نزدیک تر میشدند .سمت چپ، کوچه باغی بود و سمت راستش بیابان .فکر کرد در کوچه باغها بهتر میتواند متواری شود .تا در بیابان . پس به سمت چپش خیز برداشت و بنای فرار گذاشت .هر چند ثانیه یک بار سرش را به عقب می چرخانید تا ببیند چقدر با او فاصله دارند .صدایی جز صدای سگها نمی شنید .حتی صدای جیرجیرکهای اوازه خان شب را .میدانست سرعت سگها بیش از اوست و این باعث میشد گاهی از سرعت گامهایش بکاهد انگار یاس وناامیدی بر ش چیره می گشت .ولی با گوش سپردن به صدا ها دوباره به سرعتش می افزود .انگار که نمیخواست تسلیم وناامید شود .چندین کوچه را پشت سر گذاشت .تا به زمینی تپه مانند رسید .نمی دانست کجا می رود و راه فرار کجاست ؟!از تپه بالا رفت .سوی دیگر تپه ،برکه ی ابی بود که عمیق وعریض می نمود .ایستاد .میتوانست به اب بزند و از شرشان اسوده شود .به عقب برگشت .سگها از پس اخرین کوچه گذشته بودند .و به طرف او وبالای تپه می امدند .از تپه سرازیر شد و به اب زد .در ان سوی برکه در حالی که تمام تنش خیس شده بود از اب بیرون امد و روی زمین سرد ویخ زده پخ شد .نفسهایش ارامتر عمیق تر وممتد بالا می امدند و فرو میرفتند .حالا فقط سه متر با انها فاصله داشت ولی دیگر دستشان به او نمی رسید .نفسها و خنده ی وحشیانه اش در هم ادغام شده بودند .همانطور که دراز کشیده بودن سرش را بالا برد وبه عقب پیچاند .سگها پارس میکردند ودر تقلای امدن به سوی او بودند .ولی ترس از غرق شدن نمیگذاشت به.

اب بزنند .از جا برخواست .خنده اش وحشیانه تر ادامه داشت .انگار سگها را به تمسخر گرفته بود .سگی از دیگران جدا شد و به سمت راست رفت .با چشم درحالی که از فرط خنده اشکالود شده بود و درست نمیدید او را دنبال کرد .نگاهش کمی دورتر به پلی افتاد .یا خدا!ناگهان خنده مانند ابگوشت چربی که با تکه ی یخی تماس پیدا کند بر لبانش ماسید .و تازه فهمید همچنان باید بدود .بی هیچ درنگی دوباره بنای دویدن گذاشت .این بار خیلی نزدیک تر بودن .امیدی نبود .می دوید . اینبار بر نمی گشت .دیگر میدانست فرصت اینکه بخواهد فاصله را اندازه بگیرد را ندارد.جلوتر به سه کوچه تنگ تر رسید .فرصت انتخاب نداشت .غیرارادی وارد یکی شان شد که به بن بست ختم میشد .ولی دیوار چندان بلندی نداشت .باز بی اراده از دیوار بالا رفت ووارد باغ بزرگی شد .سگها میتوانستن چون او از دیوار بالا بروند واو این را خوب میدانست .پس باز دوید .اینبار بین درختان هلو وبادامی که به فواصل سه متری کنار هم کاشته شده بودند .دوبار پایش به مرز بندی های کرت ها گیر کرد وسکندری خورد ولی با دستانش جلوی زمین خوردنش را گرفت .سگها در فاصله ده متری او وبه دنبال او پارس کنان می امدند .به دیوار اجری بلندی رسید که طنابی اویزانش بود .دودستی طناب را قاپید و شروع کرد به بالا رفتن .چیزی نمانده بود که سگها پاهایش را گاز بگیرند .بالا وبالاتر رفت .تا جایی که فکر کرد دیگر از دست انها درامان است .ایستاد تا نفسی تازه کند .

 

نگاهی به پایین انداخت .حالا میتوانست تعداد انها را حدس بزند .هفت هشت تایی میشدند .دندانهای تیزشان باعث شد دستش را محکم تر کند .انگار میدانست اگر دستش رها شود .طعمه ی ده دقیقه ای این سگها خواهد بود .استراحت کافی بود باید بالا میرفت .تا به سر طناب برسد فکر کرد یا سر دیواری مبدا این طناب است یا پشت بام ساختمان بزرگی ."دیوار به این بلندی اینجا چه میکند جز اینکه ضلع ساختمان بلندی باشد "با این خیال که به زودی به جای امنی میرسد قوتی تازه گرفت و شروع کرد به بالا تر رفتن .اول با سرعت متوسط .ولی هر چه بالاتر میرفت از سرعتش کاسته میشد .ده متر، بیست متر !نمیدانست چقدر بالا رفته .."پس چرا پایانی ندارد؟اینجا برج ساخته اند!"توانش از کف رفته بود و دیگر نای بالا رفتن نداشت .میدانست طناب را شل بگیرد .سقوط خواهد کرد .اما ترس از مرگ نمیگذاشت .پاهایش را به دیوار تکیه داد و به بالا خیره شد .ان دیوار لعنتی همچنان ادامه داشت .قطره های خون از دستانش به صورتش میچکید و کف دستانش می سوخت .انگار تکه ای اتش را محکم در چنگ گرفته باشد ولی بیرون دستهایش یخ زده بود .انگار در برف فرو کرده باشد .باز به امید اینکه به پشت بامی خواهد رسید .دستان بی توان خود را یکی پس از دیگری از طناب جدا می کرد وکمی بالاتر دوباره به طناب چنگ می انداخت .مهی غلیظ همه جا را در بر گرفت .طوری که اد امه طناب یا حتی دیوار را نمیدید .پاهایش از دیوار جدا شد ومعلق در هوا دو دور دور خود چرخید .سعی کرد دوباره پا هایش را به دیوار تکه دهد .اما به هر سو میچرخید دیوار را نمییافت .جلویش ،سمت چپش ،راستش ، عقبش! نبود .دیواری نبود !!"پس این طناب از کجا اویزان زمین شده ."پس اخر دیوار چه میشد .او از کجا به کجا پناه اورده بود .فکر کرد طعمه سگان میشد خیلی برایش راحت تر بود تا بعد از این همه تقلا اینجا وبه اینگونه بمیرد .از مرگ میترسید .نمیتوانست ناامید شود .و دستانش را رها کند .توان بالاتر رفتن هم نداشت .نفس کشیدن سختش شده بود .سرما در وجود ش رخنه کرده وتمام جانش کرخت شده بود .نمیتوانست بالاتر رود .گویی میدانست این طناب پایانی ندارد و تقلایش بی نتیجه خواهد ماند .امید از رگهایش خارج شده بود .یک ان حس کرد .تلاش بس است .وانگاه.....................................

صبح کارگری درحالی که برای سر زدن به باغ به انجا امده بود جسد خون الود ومتلاشی شده ی مرد سی ساله ای را یافت . معلوم بود جثه ی قوی داشته .به پاسگاه ده خبر داد . و ساعتی نگذشت که جمعیتی بیش از جمعیت ده سر تا سر کوچه وباغ را پر کرد .هر کسی به ایراد وسخنرانی درمورد دلیل مرگ او مشغول بود .طناب بالا بر را پایین اوردن .از وسطای ان رد خونی که از دستان مرد مرده تراوش شده بود تا دو وجبی انتهای طناب ادامه یافته بود .

+نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت11 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

 

با  سلام

خدمت دوستان عزیزی که همراهم بوده اید.

اگر خاطرتون باشه داستان نیمه کاره ای در وبم قرار دادم که نتونستم تمومش کنمو الان........ بالاخره تمومش کردم .دوست دارم نقد ها ونظراتتون رو بشنوم

دختر جالبی بود .شاید، جالب، لفظ مناسبی برای آغاز توصیف از اونباشه ؛ولی چون اولین جرقه هایی که آتیش فکر کردن به اونو ،همین جمله ی : دختر جالبی باید باشه ؛تو ذهنم رو شن کر د از این لفظ استفاده کردم .بار اولی که دیدمش خیلی اروم اومد بقل دستم نشست –اولین جلسه استاد فرازمند  بود .-همون جلسه اول با همه دخترای کلاس اشنا شدم ؛ولی با اون، نه!حتی نمی دونستم اسمش چیه !؟مانتوی نسبتاکوتاه مشکی رنگی تنش بود .کوله ای هم همراهش .آرایش ملیح ولی زیبایی کرده بود .که در مقایسه با بقیه دخترا متفاوت جلوه اش می داد .بعد ها بارها وبارها به خاطر نوع آرایشی که میکرد تحسینش کردم .-چه بسا که لیاقت تعریف هم داشت –

اولین باری که اسمش را پرسیدم جلسه پنجم وششمی بود که می دیدمش .نیلوفر ؛گل مردابها ،با برگی به شکل قلب!ناخوداگاه از اسمش خوشم اومد همین اسم سبب شد بیشتر بهش فکر کنم  .

ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت8 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

وقتی چشامو باز کردم فهمیدم ،توی اتاق پشت میز خوابم برده .سعی کردم یادم بیاد

چه اتفاقی افتاده که اینطوری و اینجا خوابم برده !؟ولی به نتیجه ای نرسیدم . در اتاق نیمه باز بود و صدای اب به گوش میرسید .از جام بلند شدم وتو اینه خیره شدم .رد استین پولیورم روی پیشونی ولپام نشون میداد که باید مدت طولانی رو به اون شکل خوابم برده باشه ..حس عجیبی داشتم .دستام اشکارا میلرزیدن .حالا چرا ؟نمی دونم!از اتاق زدم بیرون .صدای اب از حموم می یومد .انگار که کسی حموم باشه .نگاهمو از در حموم گرفتم وگردوندم طرف سالن .روی میز بشقابای میوه وشیرینی به چشم میخورد .باید کسی اینجا بوده باشه ؛که اینا اینطوری اینجا رها شدن .صدا ی تق و توقی که از اشپزخونه می اومد منو کشوند طرف اشپزخونه .زیر کتری سرمه ای رنگی که گلهای خاکستری ریزی داشت روشن بود .دور و برم و دید زدم تا دستگیره ای چیزی پیدا کنم ودر شو بردارم .ولی پیدا نکردم ..پس اول با دست چپم برش داشتم و انداختمش رو دست راستم .خیلی داغ بود .خودم وکشیدم عقب وپروندمش داخل قابلمه ای که تا نیمه اش اب داشت و داخل ظرف شویی بود .جیلیز وویلیزش ،همراه بخاری که ازش بلند شد حواسمو از کتری پرت کرد .وقتی دوباره به کتری نگاه کردم دیدم یه قطره اب هم توش نیست و تموم کچهاش ریخته بود داخلش وسیاه شده بود .تندی زیرش و خاموش کردم .نمی دونم کی روشنش کرده بودم که اینطوری سوخته بود .یه صندلی از پشت میز صبحونه خوری کشیدم پیش ونشستم روش .چرا همه چیز فراموشم شده ؟چه اتفاقایی امروز برام افتاده .چرا چیزی یادم نمی یاد .؟کی اینجا بوده؟راستی ...کی تو حمومه ؟ ...

صدای تلفن باعث شد  رشته افکارم  از هم جدا شه .رفتم تو سالن .صدا ی موبایل باید باشه .کج کردم طرف صدا .روی یه مبل تکی، یک کیف کرم زنونه بود که صدا از داخل اون مییومد. درش وباز کردم وگوشی سربی سامسونگی که کشوی هم بود در اوردم .کشوشو کشیدم جلو .و گذاشتمش در گوشم ..از پشت گوشی صدا ی زنی گفت :«الو،مینا.....مینا !چرا جواب نمی دی ؟»

گوشی رو قطع کردم .مگه مینا اینجا بوده !؟اره این گوشی مینائه !اونم کیفشه .ولی اینجا چیکار میکنن؟راستی....کی تو حمومه ؟قطعا مینا که نمی تونه باشه!مینایی که از متنفره، بیاد اینجا ....بعد بره حموم !!غیر ممکنه .ویبره ی موبایلی که  توی دستم بود باعث شد یه متر از جا بپرم .قلبم از جا کنده شد وکمی اونطرف تر شروع کرد به گروپ گروپ کردن .حتما خودشه،دوباره کشوشو کشیدم جلو و اروم در حالی که سعی می کردم به خودم مسلط شم گفتم :« بفرمایید »

-آقارضا ؟شمایید ؟چرا گوشی رو قطع کردید ؟مینا پیش شماست ؟گوشی اش دست  شما چیکار می کنه ؟

عرق کرده بودم .چون حرکت یک قطره اب و از پشت گردنم تا کمر گاهم حس کردم .اب دهنمو قورت دادم و گفتم :شما...؟

- «من مهنازم .خواهر مینا ........قرار بود بیاد پیشتون !....مدارکاشو میخواست . .....اومده که !پس گوشیش دست تو چیکار میکنه ؟!!........چرا حرف نمی زنی ؟اقا رضا !»

وقتی گفت اقا رضا ،تازه فهمیدم داره با من حرف میزنه .تکونی به سرم دادم وسریع گفتم :«ولی اینجا نیومده !»

عصبی داد زد:«پس گوشیش دست تو چیکار میکنه ؟مسخره بازی در نکن ...»

-«ولی من ندیدمش .نمی دونم کیفش اینجا چیکار میکنه ؟تازه مدارکاشو سعید برده خونه .دست من نیست .»

-«خودت صبح بهش گفتی بیاد بگیره !»

-«من ؟»

- «نه پس من ؟خودم کنارش نشسته بودم که بهت زنگ زد ....»مکثی کرد .انگار می خواست مطمئن شه حرفی که میزنه به جاست یا نه ...گفت :«رضا!من می دونم تو حالت خوب نیست .سعید بهم گفته ،از وقتی مینا نامزدی شو باهات بهم زده ریختی بهم .نکنه مینا اونجاست و....»

-«چی داری چرت وپرت میگی ؟حال کی بده ؟من؟»بدنم به ارتعاش افتاده بود .صدام میلرزد گوشی از دستم لیز خورد .بالش گرفتم ودوباره گذاشتمش در گوشم .ادامه دادم البته با کمی لکنت –زبونم درست نمی چرخید-« تـ  تو ،تو گوشش خوندی که اون زد زیر همه چیز» .عصبانی بودم وداد میزدم .

«وووگرنه اون منو دوست داشت .همه ی زززندگیش من بـبودم خودش صـصـد بار گفته بود ...»اشکام مجال ندادن وسرازیر شدن و گونه های مثل  زغال داغ شده ام و خنک کردن .

«تو حسودی ...اره تو چشت ور نمی داشت خوشبختی ما دو تا رو ببینی .تموم اینا زیر سر توئه .گیرت بیارم خفت می کنم .»گوشی رو پرت کردم طرف اپن و خورد شدنش وبا موسیقی خنده وگریه در هم ادغام شده نگاه کردم .دست چپم گذاشتم روی لبه مبل و سرمو بهش تکیه دادم .تازه داشتم احساس خوشبختی میکردم .که این زلزله لعنتی همه چیز و رو سرم اوار کرد .همیشه وقتی میخواستم به این حس دست پیدا کنم یه همچین زلزله ای در کمین  زندگی ام بود .ولی این یکی از همشون شدید تر بود .تحملش و نداشتم .اگه سعید نبود تا حالا حتما خود کشی کرده بودم .مرده شور این زندگی رو ببرن .اون از اولش اینم از الانش. دلم به اخرش خوش بود که ...

اون از مادرم  که  وقتی همه چیز داشت شیرین میشد دلش هوای یه نفر دیگه رو کرد واز بابامون طلاق گرفت .اون از بابامون که هر شب با یه زن لاس میزد . اینم از مینا که ....راستی مینا اینجا بود .همین صبحی اومد دنبال مدارکش .دقیقا نشسته بود رو به روی من. روی مبل وسطیه .اره ...شال سفید ومانتوی صورتی روشنی تنش بود .بهش گفتم :چرا ؟بهم خندید  .سر به سرم گذاشت .نباید این کا رو میکرد .من با اون شوخی نداشتم .اونم سر  موضوع به این مهمی ....راستی کی تو حمومه ؟باید برم ببینم کی تو حمومه .از جام بلند شدم .دوباره نگامو برگردوندم طرف مبل وسطیه ....گفت :تو فکر کن بهتر از تو گیرم اومده . رفتم طرف حموم  همون لحظه یاد حرف مامان افتادم که بابام گفت :بهتر از تو هم هست ....کی تو حمومه ؟دستام دور گردنش حلقه شد .دور گردن سفید وباریکش .لطافت پوست نازکش و حس می کردم .صورت بی همتاش جلوی چشام بود .اول چشای مشکی وابروهای کشیده اش باعث شد دستم وشل کنم .ولی وقتی نگام رو لباش قفل شد دوباره یاد حرفش افتادم .دستامو اوردم بالا اونم مجبور شد پاشه .کشوندمش طرف حموم .....کی تو حمومه ؟رنگ سفیدش بادمجونی شده بود و چشاش لوچ . دست وپاهاش به رعشه در اومده بودن ......راستی کی تو حمومه ؟کی .....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت9 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

صدالی قار وقور شکمش اعصابش را خورد کرده بود .قلم رو پرت کرد روی برگه های سفیدی که نامرتب وبهم ریخته روی میز پخش بودن .ازروی صندلی بلند شدو اتاق وترک کرد.یکراست رفت طرف اشپزخانه .نگاهی به سماوری که ماهها میشد که خاموش بود انداخت .و به قوری نشسته ای که توی ظرفشویی بود .یهو هوس کرد سماور رو روشن کنه ویک چایی با اب سماوردرست کنه .با پارچ سفیدی که لبه اش کمی بیشتر از پارچهای معمولی کشیده بود سماور را پر از اب وبا فندکی که توی جیبش بود زیر سماور رو روشن کرد.سرشو برگردوند ونگاهی به کل اشپزخانه انداخت .مدتها میشد که دست ودلش به کار نمیر فت .همه جا رو گال گرفته بود .ظرفهای نشسته همه جا به چشم میخورد .پوسته های پیاز وسیب زمینی وتخم مرغ روی گاز منظره ی کریهی بوجود اورده بود .به خصوص اینکه دو هفته ای هم گاز پاک نشده بود و روغن وچربی همه جاش  ماسیده بود .سرامیکهای زیر ظرفشویی وگاز از فرط کثیفی سیاه میزدند .رفت طرف یخچال قهوه ای رنگ دو دری که درست بقل ماشین لباسشویی بود.لباسهای چرک  از در ماشین لباس شویی که باز بود زده بود بیرون پیرهن سفیدی که مادرش برای تولدش برایش فرستاده بود روی ماشین  درحالی که اغشته به جوهر قرمز رنگی بود افتاده بود .چشمش که به پیرهن افتاد سرش را با حالت ترس ونگرانی تکان داد وگفت :«بفهمه سر از تنم جدا میکنه .....نبینش قطعا بهتره »

برش داشت وپرتش کرد طرف سطل زباله ی زیر اپن.وباز هم منظره کریه ای دیگر .اشغالا از سطل ریخته بودن کف اشپزخونه.دیدن سطل سبب شد چهرشو درهم بکشه .در یخچال وباز کرد .چهره اش درهم تر شد .بوی گندیدگی همه جا رو برداشت . شاید حال وروز بیرون یخچال از توش خیلی بهتر بود .رد سرخ شربت البالو از اولین بطری گیر تا اخرینش ادامه پیدا کرده بود .قطره های ماست در همه جای یخچال به چشم میخورد .از طبقه اول تا اخر اب گوجه ی گندیده ای که از پلاستیکی سوراخ به بیرون نشت کرده ،ریخته بود .میوه ها داخل جامیوه ای گندیده بودن وبه سر تاسر جامیوه ای چسبیده بودن .در محکم کوباند به هم .صدا به هم خوردن بطری ها باعث شد شونه هاش وبکشه بالا وچشماشو محکم روهم فشار بده ولی وقتی صدا قطع شد وفهمید چیزی نشکست .چشاشو با ارامش و رضایت خیال باز کرد .ولی دوباره یاد صحنه هایی که دوهفته چشم بروی همشون بسته بوددافتاد .سرشو به دستش که دستش  هم به یخچال تکیه داده بود،تکیه داد .ذهن به هم ریخته اش بیش از پیش اشفته شد .از اشپزخانه زد بیرون وبرگشت توی اتاق وپشت میزش نشست کاغذهای پاره شده  و گاه مچاله شده از سطل زباله زده بودن بیرون .در کشو رو باز کرد وهمه ی برگه ها رو هل داد تو کشو دو هفته تموم از هر کاری دست کشیده بود و نشسته بود تا این داستان را تموم کند ولی حتی یه صفحه ی کامل هم سیاه نشده بود .که بتونه  به عنوان داستان تحویل استاد بده . روی میز واز هر چی کتاب وورق وخودکار بود پاک کرد .و در کشوی حاوی برگه ها سفید را با کلیدی قفل کرد .می خواست مدتی ننویسد .تا ببیند .

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت0 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

 

 سلام این داستان  یه داستان دنباله داره

دختر جالبی بود .شاید، جالب، لفظ مناسبی برای آغاز توصیف از اونباشد ؛ولی چون اولین جرقه هایی که آتیش فکر کردن به اونو ،همین جمله ی : دختر جالبی باید باشه ؛تو ذهنم رو شن کر د از این لفظ استفاده کردم .بار اولی که دیدمش خیلی اروم اومد بقل دستم نشست –اولین جلسه استاد فرازمند  بود .-همون جلسه اول با همه دخترای کلاس اشنا شدم ؛ولی با اون، نه!حتی نمی دونستم اسمش چیه !؟مانتوی نسبتاکوتاه مشکی رنگی تنش بود .کوله ای هم همراهش .آرایش ملیح ولی زیبایی کرده بود .که در مقایسه با بقیه دخترا متفاوت جلوه اش می داد .بعد ها بارها وبارها به خاطر نوع آرایشی که میکرد تحسینش کردم .-چه بسا که لیاقت تعریف هم داشت –

اولین باری که اسمش را پرسیدم جلسه پنجم وششمی بود که می دیدمش .نیلوفر ؛گل مردابها ،با برگی به شکل قلب که بر روی مردابها شناور است !ناخوداگاه از اسمش خوشم اومد همین اسم سبب شد بیشتر بهش فکر کنم  .


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت8 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

دوستا ی گلم سلام .این داستان رو دفعه اول تو وبلاگم اوردم که کسی نخوندش .جز یکی دو نفر .حالا دوباره می نویسمش .نظر بدید .میدونم طولانیه .ولی من خودم خیلی دوسش دارم

"سیا"

     چشمامو باز می کنم و به ساعت خیره می شم ؛ساعت درست هشت وربع ونشون می ده

از جام بلند می شم و از اتاق می یام بیرون .بد جور احساس خستگی وکوفتگی می کنم. گردنم وچند بار می چرخونم که باعث میشه مهره هاش تریک تریک کنن .از داخل سالن به اشپزخونه خیره می شم همه ی ظرفا شسته اند و همه جا مرتبه .ناخوداگاه می رم طرف اشپزخونه. در یکی از کشوها رو باز می کنم ؛ ولی من که دیشب همه جا رو گرد گیری کردم !چرا دارم می رم سمت تی ؟سرامیکا که دارن برق می زنن !کاش اینجاها کثیف بود !کاش یه کوه ظرف داشتم که بشورم !اصلا چرا من باید الان بیدار می شدم .می تونستم تا نزدیک ظهر بخوابم. آخه مگه میشه . دیشب ساعت نه خوابیدم

بیش از این خوابم نمی بره.

خب...!حالا چیکار کنم؟اهان....بذار پرده ها رو بکنم و بشورم .ولی پرده ها که تمیزن!کاش این خونه دوبرابر اینی که هست بود. .اینطوری کار بیشتری برای انجام دادن داشتم. .

هر دفعه اعصابم میریزه بهم، شروع مي كنم.اونقدر می شورم ومی سابم که همه جا برق می افته ، انگار که عید اومده باشه .تو این دو هفته ،بیست دفعه این کار و کردم .اخرین بار هم همین دیروز بود یه بار ظهر؛ بعد از رفتن اون، زد به سرم و افتادم به کار. یه بارم بعد از برگشتن از محضر. 


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت5 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

اونشب با صداي جيرينگي كه از پايين مي اومد بيدار شدم .اتاق تاريك تاريك بود .فقط باد، كه پرده ها رو تكون مي دادباعث مي شد نور كمرنگي از لاي پرده ها توي اتاق- اونم گهگاهي- پخش بشه .صداي جرينگ وجرينگ پايين احساس ترس ، تو وجودم زاييده بود .تصورات مختلفي از اينكه پايين چه خبره؟ به ذهن اشفته ام هجوم اورده و از همه قوي تر، حضور دزدي در زيرزمين بود .

نمي دونم چطوري شد كه پتو رو كه تا زير گلوم برده بودم و پس زدم واروم توي رختخوابم نشستم ..باد هنوز مي وزيد و اين تصوركه خونه در حضور چيز نامانوسي در حال نوسانه در ذهن ادمي قوت مي داد .از جا بلند شدم واين منو متعجب كرد .تا اونجايي كه به ياد داشتم ادم فوق العاده ترسويي بودم .ولي حالا- بي اراده يا بااراده نميدونم!؟- اين من بودم كه داشتم به سمت در مي رفتم !ياد نگاه اخر پدرام افتادم كه با حالت تمسخر اميزي به من لبخند زده بود و با لبخندش ميخواست به من بفهمونه كه ترسيدم واز اين مساله خيلي خندش گرفته.توي اين افكار بودم كه ديدم من !!!با پاهاي خودم جلو ي پله هاي راهرو ايستادم و قصد دارم برم پايين .به اطرافم نگاه كردم .در اتاق بابا اينا باز بود وصداي خر وپفش با صداي جرينگ جرينگي كه از پايين مي يومد اميخته شده وموسيقي نه چندان دلچسبي رو بوجود اورده بود.


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت3 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

لطفا از قسمت اول شروع کنید

بازم رفت،ولي خيالش توي ذهنم باقي موند.اون سال عمو نذر كرده بود كه سال تحويل ،حرم امام رضا باشن .من كه نمي خواستم برم .هم اينكه، با عمو ميونمون شكر اب بود

هم اينكه دلم نمي خوا ست با ريحان روبروشم .ولي بابا  اينا رفتن .ومن تمام سيزده روز و تنها موندم .اول ترس ورم داشت .اينكه تموم اين مدت بايد به گذشتم فكر ميكردم مي ترسيدم .دلم مي خواست فرار كنم؛ از خودم ، از گذشته ي نحسم .اينكه بشينم فكركنم به اون روزايي كه شب وروز توفكر اين بودم كه ريحان چيكار ميكنه ؟كجا ميره؟كي مي بينمش ؟كي مي ياد؟كي ميره ؟ اينكه ياد روزايي بيفتم كه عاشقانه كسي رو مي پرستيدم كه لياقت دوست داشتن ساده رو هم نداشته .ولي شانس اوردم .

ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت10 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

اینم قسمت دوم .لطفا از قسمت اول شروع کنید ونظرم یادتون نره

طبق برنامه ساعت هشت صبح بايد مي رسيد ترمينال (.....). از اونجا تا اينجاهم، نيم ساعت با ماشين راه بود.يه دوش گرفتم و لباس پوشيدم .اول بايد مي رفتم  پيش عمو تا بگم كه خودم مي خوام برم دنبالش.ساعت هفت و ربع بود كه راه افتادم .دلم ميخواست اولين كسي باشم كه مي ديدمش .دلم مي خواست اولين سلام واز من بشنوه .دوست داشتم نگاه اولش مال خودم باشه .

وقتي اتوبوس رسيد دل تو دلم نبود .از ماشين پياده شدم تا وقتي مي ياد بيرون راحت تشخيصش بدم .يه مانتوي كوتاه ابي كه استيناش از ارنج به بعد سفيد بود با شلوار دم پا گشاد ابي رنگي به تنش بود .شال شم  ابي بود. ولي كمي روشن تر از مانتو شلوارش .عينك دودي بزرگي هم به چشاش زده بود .زيبا بود مثل هميشه ولي ... نمي دونم چرا تيپش ،ازارم مي داد .نمي دونم شايد به اين خاطر كه چشاشو پشت اون عينك كذايي پنان كرده بود و يه سد بزرگ بين نگاشو نگام قرارداده بود .رفتم طرفش وساكشو گرفتم .سلام كرد و احوالم وپرسيد .يه لحظه ماتم برد .فكر كردم اخرين باري كه تلفني باهاش صحبت كردم كي بود؟عيد ...!اره سال تحويل .خندم گرفت.لهجه اش به طور كامل عوض شده بود . گفت :«چته تو ؟چرا جوابمو نمي دي؟» .


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت12 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

»پرده ي پنجم

اينكه من بيگناه بايد محكوم بشم واتا ودار دستش يه جورايي قصر در برن. تحمل اينكه بايد با خاطره زير يه سقف زندگي كنم .تحمل اينكه دست وپام مال اون پست بي شعورشده .اينكه نصفه اين خونه رو به نام اون كردم، همه همه برام قابل تحمل بودن ولي سيلي كه بابا بعد از اينكه از محضر اومديم بيرون خوابوند توگوشم خيلي برام سخت بودو دردناك.هميشه همين كه ميخواستم فراموش كنم درد غير قابل تحملش مي يومد سراغم وديوونه ام ميكرد .مي رفتم سراغ اون چنان وحشتي به دلش مينداختم كه تا يه ساعت ميلرزيد .

بعدم دلم به حالش مي سوخت .نمي تونستم . هنوز م ته دلم مي خواستش .اينكه ميترسيد ودم نميزد .اينكه هيچوقت گله نمي كرد .اينكه زندوني بود واز زندوني بودنش راضي .ارومم مي كرد . بعد از دادگاه ديگه حرفي نزد .ولي قشنگ ميتونستم ببينم كه يه حرفي تو نگاشه . نه تحمل راحتي شو داشتم ونه تحمل دردايي كه بهش مي دادم .هر از چند گاهي به سرم مي زد طلاقش بدم ولي دست وپام گير بود .بايد اززندگي سيرش ميكردم تاخودش پيشنهاد بده.سخت بود .روزام به شكل وحشتناكي سپري مي شد .سه ماهي مي شد كه از خونه طرد شده بودم .يه شب بعد از يه دعواي مفصل ووحشيانه خونه روترك كردم ساعت يازده كه برگشتم ديدم در اتاق خوابشو از پشت قفل كرده .منم رفتم تواتاق خودم تا صبح . فكر ميكردم طبق عادت هميشگي اش بايد ماجراي ديشب وفراموش كرده باشه و صبحونه مفصل منو چيده باشه روي ميز .ولي خبري نبود !سكوت عجيبي بتو خونه حكمفرما بود .يه حس بدي بهم دست داد رفتم سمت اتاقش در زدم ،در زدم،در زدم، ولي جوابي نشيندم !!! ترسيدم! با پاكوفتم به در، يه بار، دوبار ،سه بار، ده بار. قفل دروشكستم وديدم ولو شده كف اتاق .همه چيز دستگيرم شد . جعبه ي قرص اعصاباي من كه ديشب نبود افتاده بود رو ي تختش.دويدم طرف تلفن .


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت9 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

سه پرده قبل

از رو پشت بوم كه اومدم توساختمون ،صدا هايي كه از واحد اخري مي اومد توجه مو جلب كرد .ما چهار پنج روزي بيشتر نبود كه به اين ساختمون نقل مكان كرده بوديم . اصلا فكر نمي كردم-جز واحداي سه طبقه ي اول تو باقي واحد ها كسي باشه. يعني اين چند روز كسي رو هم نديده بودم.همين شد كه كنجكاو شدم .تو اين افكار بود كه در باز شد .بوي مشروب وادكلن از داخل خونه به طرفم هجوم اورد .اصلا چيزي رو كه ديدم وباور نمي كردم .تا ن و ديد در وفوري بست .من كه از اونچه ديده بودم شكه شده بودم مات ومبهوت واستاده بودم .

-به به اقاي...؟

سهيلي هستم .»

اقاي سهيلي .حال احوال چطوره ؟مشكلي پيش اومده ؟»

دو سه تا جمله بينمون رد بدل شد كه خواستم بيام پائين .ولي با حركت دستش جلومو گرفت

برادر گلم ....تصورم اينه كه بهتره بيشتر باهم صحبت كنيم .»

در چه بابي ؟»

هيچي ...!همين ...!چيز ...!»

-«بنده متوجه عرايض شما نمي شم»

-«اقاي سهيلي عزيز .ما اينجازياد مزاحم نمي شيم .فقط شب جمعه ها با بچه ها جمعيم.»چشمكي زد وسرشو اورد نزديك گوشم واروم گفتشب جمعه هاي بعدي شما هم بياييد،در خدمت باشيم .جون من ضرر نمي كني»


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت9 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

  دوستان گلم سلام .لطفا از پرده ی هفتم شروع کنید

 

پرده دوم

شلوغي دم در ساختمون ترس عجيبي رو بهم القا مي كنه .يه نيش ترمز مي كنم و از يكي از افردي كه اون حوالي ايستاده مي پرسم ،چه خبره ؟ماشين وپارك مي كنم و مي دوم داخل . وقتي مي رم تو خونه متوجه ميشم كه پدر ومادرم هم حال خوبي ندارن. حال خودم و كه ديگه نگو .تموم تنم گر گرفته بودواضطراب بدجوري خودشو تو دلم جا داده بود .مي دونستم كه خاطره هم بين شون بوده . پرسيدم : « مي شه بگيد چه خبره ؟ » بابا كه معلوم بود حسابي عصبانيه جوابم وداد :

-« ديروز بچه هاي منكرات يه خونه ي ...... رو شناسايي و همه رو دستگير مي كنن.يكي شون واحد بيست ونه اينجا رو معرفي مي كنه .مثل اينكه يه خانومه هم،اينجا مورد سو -استفاده ي جنسي قرار گرفته . اومدن و همه رو بردن .....يه عمر سنگين رفتيم و اومديم حالا اين اخريه بايد بيام جايي كه ....! ديدي خانم ،ديدي گفتم همون خونه بهتره ...»

حالا يه اتفاقي افتاده ،ربطي به ما نداره ...»

-«سركار خانم .من يه استاد دانشگاهم وتوي چشم ....»

حوصله ي بحث هاي اون دو تا رو نداشتم.حالم بدتر ازاوني بودكه بتونم واستم وبه صحبت ــ‌هاي اونا گوش بدم .تموم نقشه هام ،نقش بر اب شده بودن.كل حواسم معطوف خاطره بود .مي خواستم برم كمكش ولي نمي دونستم چطوري؟بيچاره حالا چه حاليه!؟حتما به پدرش خبر دادن .چقدر مي ترسيد .بايد برم به بابا توضيح بدم ....

مامان اومد تو اتاقم.يه نگاهي بهم انداخت وگفت:«چرا رنگت پريده.حالت خوش نيست ؟»

-«نه مامان، خوبم ....»صداي زنگ در، حرفم و نيمه تموم گذاشت .

ولي اين زنگ با زنگاي ديگه خيلي فرق داشت .


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت11 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

سلام دوستان .اینم یه داستان دنباله داره که قسمت اولش اینطوری شروع میشه

     نگاهم به چهره ي سفيد وبي روحش قفل شده .دستام سردي دستاشو مي بلعه .براي اولين بار ،پرواز يه روح و با تموم وجودم احساس كردم .پرستار دست منو از دستاش جدا ميكنه .ومن هيچ حركتي نمي كنم ..ملحفه ي سفيد ومي كشه روي صورت زيباش ومن هيچ حركتي نمي كنم .

اشتباهه .........اين من نيستم ..چطور ميتونم ،اجازه بدم ،دستاشو ازم جدا كنن .چطور اجازه مي دم كه با ملحفه اي سفيد وبي روح پرده اي بين نگاه منو چهره ي بي نظيرش حائل بيان .

قلبم مثل هميشه مي زنه ...نه تند تر ونه حتي ارومتر .ارومم ...ارامشم هم مثل روزاي قبله .

مادرش مياد داخل .شيون ،فريا د،اه،ضجه و تكرار دائم بر سر كوباندن دو دست . بعد خواهرش :جيغ بنفش واز حال رفتن .خداي من برادرش تو در واستاده وپيشونيشو تكيه داده به قاب در ..بيچاره ،چشماشو به زشتي سرنوشت بسته ..ولي افسوس كه نميشه با بستن چشم ،سرنوشت وناديده انگاشت .اونم مثل من ،فراموش كرده كه حواس ما ادما پنج تاست .اگه يكي اش از كار بيفته بقيه قوي تر ميشن .

برانكارد مي يارن وپيكر بي جونشو  مي ذارن روش .واز جلوي من عبورش ميدن و من هيچ حركتي نمي كنم

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت7 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

ادامه داستان غریبه ی اشنا .لطفا اول قسمت اول وبخونید

 

-"خب حالا تنها شدیم .....ببین یاشار من قصد ازدواج ندارم.اینو خوب میدونی ...."

یاشار-"چرا؟"

-دلایلش برای خودم منطقیه "

یاشار -"می خوام منطقتو بشنوم "

-"بشین تا برات بگم .من .......دختر زشتی ام !درسته ؟

یاشار-"اینو نپرس"

-چون روت نمیشه بگی اره اینو میگی؟

- چون از نظرمن نیستی می گم نپرس."

-"اهان ............خب .اخلاقم هم که معروفه ...گند گند.انو که نمی خواهی انکار کنی ؟

-"برای من نیست."

-"ادای ادمای عاشق پیشه ی چشم وگوش بسته رو در نیار، لطفا .حالا کلت داغه .ولی چهار روز دیگه از این حرفا نمی زنی .

-..........

-وتو .... تو فامیل ؛خشگل ترین پسر نیستی که هستی .با اخلاق ترین پسر نیستی که هستی .موفق ترین نیستی که هستی .به سلامتی چهار روز دیگه ام که مدرک کارشناسی تو میگیری ...........دوست ندارم همسرم ازم سر باشه .به خاطر همین نمی خوام با تو ازدواج کنم .از یه طرف دیگه هم دوستم ندارم که همسرم ازم کمتر باشه؛ پس هیچوقت ازدواج نمی کنم.یعنی کسی پیدا نمی شه که بخوام باهاش ازداج کنم .این منطق من بود .حالا تو بگو، منطقت از اینکه میخواهی با من ازدواج کنی چیه ؟

نگاهشو از پنجره گرفت وبه یاشار خیره شد .دید بهش زل زده .سکوتی بینشون حاکم شده بود که یاسی شکستش

-اینطوری زل نزن .قرار نیست که تا شب اینطوری بشینیم به هم .........


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت9 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

صدای قدماش و احساس می کنم .شایدالان درست سر کوچه باشه .حتما مثل همیشه ماشینشو سر کوچه زیر درختای بید پارک کرده وباقی راه وپیاده می یاد .صدای قلبم وبه وضوح می شنوم .هیجان بیش از حدش سبب شده احساس کنم قفسه سینه ام براش تنگه .می دونم ،شاید انتظار کشیدن تو این هفت سال باعث شده واسه اینکه گنجایش این همه غصه رو داشته باشه هر روز وهر ساعت بزرگ وبزرگ تر بشه .

چرا می گن دل ادم برای کسی تنگ می شه .چرا نمی گن دل ادم برای تحمل دوری یک نفر گشاد وگشادتر میشه

وقتی می رفت .اصلا فکر نمی کردم برگشتنش هفت سال طول بکشه ولی کشید .هفت سال شب وروزم شده بود تحمل دوری اون .می دونم پشیمون شده ...می دونم می خواد بیاد بگه منو ببخش .می دونم می خواد بیاد بگه من بهت بدی کردم .

دلم می خواست می تونستم در اولین برخورد شل کنم تو گوشش .دلم می خواست می تونستم هر فحش وناسزایی که می شناسم وبه اولین جملاتی که می خوام بهش بگم اتک کنم ....ولی ...مگه می تونم .می دونم همین که ببینمش اشک از چشام سر ازیر می شه وفشارم می افته .اونوقته که دیگه نمی تونم حتی ....

اه که چقدر دلم براش تنگ شده ...نه گشاد شده .دیگه واقعا قلبم بیش از این گنجاش نداره حتی یک ساعت دیگه .تا یک ساع .....خدای من خودشه ..............................

+نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت10 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

همیشه وقتی می خواستم بهش بگم احساسم نسبت به اون چیه .دست وپامو گم می کردم .عضلاتم به رعشه می افتاد .دهنم چفت میشد وذهنم خشک .می دونستم اگه بهش بگم .بهم می خنده و تاغچه بالا می ذاره .اصلا چرا باید اینطوری باشه چرا وقتی ادم احساسشو بر ملا میکنه باید مورد تمسخر قرار بگیره .یادمه اون روز همین که فهمیدم یک نفر می خواد به خواستگاریش بره .دنیا دور سرم چرخید .چشامو بستم ومحکم چسبیدم به پرده ولی ...اونم توانایی تحمل مو نداشت .انگار هیچکس تحمل منو نداشت .اصلا نفهمیدم چطوری خودمو گذاشتم پشت در خوابگاهشون .وقتی اومد بیرون.مثل همیشه داشت می خندید .باز خنده هاش از روی مسخره بازی بود .تو چشام که خیره شد- به معنی اینکه چیکارش دارم- .....دوباره مثل همیشه گم کردن دست وپا .رعشه ی عضلات .چفت شدن دهن وخشک شدن ذهن

-جزوه های جامعه شناسی تو اگه لازم ....

-جامعه شناسی؟تو که پاسش کردی ؟

........................

لعنت به من ....لعنت به این غرور که ترسیدم له بشه

لعنت به تو ....به تو که مغرور تر از من بودی

وقتی فهمیدم تموم این مدت منتظر این بوده که از دهن من بشنوه دوسش دارم تموم تنم گر گرفت .عضلاتم به رعشه افتادن .دهنم چفت شد وذهنم برای همیشه خشک

اونم درست همون روزی که شبش می رفت خونه بخت

+نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت10 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

گوشه ي چشمم را باز مي كنم و از ان گوشه ي گوشه به ساعت خيره مي شوم

ساعت چهار است .فقط ده دقيقه از دفعه ي قبلي كه به ان نظر انداختم گذشته . دوباره مي بندمش .

خنده ام مي گيرد .از رفتنش تا اخر عمر چند بار ديگر اين ساعت را نگاه خواهم كرد ؛

تا ببينم ساعت برگشتنش كي مي رسد ؟

وقتي مي رفت در چشمانم خيره ماند و با همان خونسردي هميشگي گفت:«برمي گردم،خيلي زود »

و اين بزرگترين دروغ زندگي اش خواهد شد

+نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت9 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

نگاه از او بر مي گيرم و به بيرون خيره مي شوم .

خيلي تلاش مي كنم  كه  از شكستن سدي كه پشت

 چشمانم ترك برداشته جلو گيري كنم ؛توانم را بريده

و قلبم از شدت فشار وارده در حال متلاشي شدن است .

چه راحت وساده حرف مي زند «من دوستت دارم»

 پس دل من چه مي شود؟

كجايي؟چرا نمي ايي؟

تا به كي به انتظار بازگشتنت ،بمانم ؟

ديگر توان مقاومت ندارم.

+نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت9 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

 

     چشمامو باز می کنم و به ساعت خیره می شم ؛ساعت درست هشت وربع ونشون می ده

از جام بلند می شم و از اتاق می یام بیرون .بد جور احساس خستگی وکوفتگی می کنم. گردنم وچند بار می چرخونم که باعث میشه مهره هاش تریک تریک کنن .از داخل سالن به اشپزخونه خیره می شم همه ی ظرفا شسته ند و همه جا مرتبه .ناخوداگاه می رم طرف اشپزخونه. در یکی از کشوها رو باز می کنم ؛ ولی من که دیشب همه جا رو گرد گیری کردم !چرا دارم میرم سمت تی ؟سرامیکا که دارن برق می زنن !کاش اینجاها کثیف بود !کاش یه کوه ظرف داشتم که بشورم !اصلا چرا من باید الان بیدار میشدم .می تونستم تا نزدیک ظهر بخوابم.اخه مگه میشه . دیشب ساعت نه خوابیدم بیش از این خوابم نمی بره

ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت5 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |