تبليغاتX
تولد يک مرگ

تولد يک مرگ

وب نوشته های الهه علی خانی و نسرین سالاری

"بالانس"

دیروز فیلم کوتاه بالانس رادیدم،  یک فیلم کوتاه چند دقیقه‌ای که چندین ساعت ذهن مرا مشغول کرد. مطالبی که می‌دانی و لمس کرده‌ای  در قالبی نو و جذاب که تو را به فکر وامی‌دارد.

پنج عروسک خمیری هم‌شکل با لباس‌های شبیه به هم.  تنها وجه تمایز آن‌ها شماره‌ا‌ی است که هرکدام  برپشت پالتوهای بلند خاکستری خود حمل می‌کنند. بر روی  یک صفحه‌ی معلق در فضا ایستاده اند و برای حفظ تعادل صفحه، در سطح آن پخش می‌شوند. بعد چوب ماهیگیری خود را به پایین می‌فرستند ویکی موفق می‌شود صندوقچه‌ای را به بالا بکشد. وزن صندوقچه تعادل صفحه را به هم می‌زند و آدمک‌ها برای حفظ  بالانس  هر کدام  قدمی برمی‌دارند. لحظاتی که یکی در کنار صندوقچه  به موسیقی گوش می‌دهد، دیگران ثابت می‌ایستند تا او لذتش را از نوای موسیقی ببرد.

هر کدام ازما در زندگی قدم‌هایی بر می‌داریم که بر روی زندگی دیگران تاثیر دارد، چه خواسته چه نا خواسته. ما برای حفظ این زندگی معلق، بهم پیوسته‌ایم و رفتارهای‌مان بر روی سرنوشت دیگران موثر است.

 در لحظات پایانی فیلم هرکدام برای تصاحب صندوقچه تعادل صفحه را به هم می‌زنند. یکی بر روی صندوقچه می‌نشیند و با احساس تملک کامل و با بیرحمی، تک تک آدمک‌ها را به پایین پرتاب می‌کند. ولی برای پایین انداختن آدمکی که آویزان است از روی صندوقچه بلند می شود و به آن طرف صفحه می رود. با لگد او را هم پرت  می‌کند. حالا اوست در این سوی صفحه و صندوقچه در آن سو. هر قدمی که بردارد به سقوط خودش یا صندوقچه می انجامد.

ما در زندگی خود چقدر دچار احساس حرص  و آز شده ایم و چگونه قدم برداشته ایم که به بالانس برسیم بدون اینکه به بالانس زندگی دیگران رحم کنیم؟ یا نقش قربانی را بازی کرده ایم وسقوط کرده ایم؟.........

 

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت11 قبل از ظهرتوسط نسرین سالاری | |

"می‌دانم و نمی‌دانم "

 

توی کله‌ام بین همه ی سیم میم‌های عصبی و نورون مورون‌ و سلول ملول‌ها قهوه‌ای و خاکستری،  نوزدهم و بیستم و بیست و یکم یک‌هو شروع می‌کنند به رژه رفتن . جمع وتفریق که می‌کنم، با تخمین، سه ماه علم می‌شود جلویم، آن هم  با کلی پارچه‌ی رنگ‌و‌وارنگ که از هزار بقچه‌ی هزار پستو بیرون آمده، و از سرش سرازیر شده تا عذا‌داری این سه ماهم را هرچه پر شور و باشکوه‌تر، عین انتخابات خرداد 88 برگزار کند.

اما نه! کدام پارچه‌ی رنگ‌وورانگ؟

 ببین چطور یک‌هو شیفته‌ی کلمه شدم که بی هوا حرف های ِ  ه...ز...ا...ر  را چپاندم توی دل ِبقچه  تا شاید دست کم از لذت ِمتن بی‌نصیب نمانم. اما فریب تا به کی؟

 پس  هزار را منهای نهصد و نود و نه می‌کنم تا یک، یک علم کند آن وسط؛ آن هم بی‌هیچ پارچه‌ای. مگر توی خانه‌ی من غیر یک تیر ِچوبی ِدیلاق ِبی‌معنی،  چیز دیگری این روزها پیدا می‌شود که بخواهم پارچه‌اش کنم و ببندمش به سر علم شده‌ی متن‌اَم ؟

مرا چه می شود؟

من که خوب بودم؟ یعنی خوب که نه، ولی بد هم نبودم. اما می‌دانم و نمی‌دانم یک‌هو چرا همه‌ی این روزها مثل سبز پوشان خرداد فکر کودتای مخملی افتادند و ریختند توی میدان آزادی ذهنم و با سکوتشان پدر صابم را در آوردند؟ روزها خب حق‌شان را طلب می‌کنند . حقی که خوب می‌دانم و نمی‌دانم به باد رفته و اگر بخواهم هم نمی‌توانم بدهم‌شان. اما من که لباس شخصی ندارم که با باتوم‌های از آسمان نازل شده به جان‌شان بیفتم تا خفه شوند-خفه که هستند- بمیرند. پس چاره‌ای نیست. آن‌ها می‌ریزند روی سرم تا خفه شوم –خفه که هستم-بمیرم.

 

فکرش را بکن قریب به نود روز آمد و رفت، بی‌آنکه آسمانی داشته باشم. نه آسمانی که آفتابش آن وسط حکم براند  و نه آسمانی که ابرهایش سکوت را راهپیمایی کنند.

اینجا توی ذهن ِمن انگار چیزی پوچ شده. انگار توی این قریب به نود روز جزوی از من توی من گم شده .شایدم بین  این همه دیوار که هر روز مرا تنگ‌تر و تنگ‌تر و تنگ‌تر در آغوش کشیده‌اند پنهان شده باشم. اری خوب که نگاه می‌کنم، می‌بینم حل شده‌ام توی دیوار و پر از خط‌خطی‌های سیاه و‌ بنفش‌- اَش کرده‌ام . می‌دانم و نمی‌دانم؛ شاید یکی، همین روزها در را باز کند و با یک سطل رنگ سفید همه‌ی مرا توی دیوار محو کند .

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت12 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

"گفت :بنویس"

شروع کردم. آن‌قدر در ذهنم دایره‌وار چرخیده‌ام که بوی تهوع سراسرش را گرفته.  مثل حلزون می‌لغزم در محیط نا محدود‌ش. بارها و بارها از یک راه گذر کرده‌ام. دور باطل. تکرار و تکرار........

می‌خواهم پنجه بکشم وتمام نقابهای درون و برون‌اَم را پاره کنم. دست‌هایم در هوا آویزان است و روبه‌رویم را هزاران نفر با نقاب گرفته‌اند، گویی جشن بالماسکه است........

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت8 بعد از ظهرتوسط نسرین سالاری | |

نه نمی‌توان نقش فراموشی را منکر شد. و نقش به خاطر سپردن. هر دو عجین شده‌اند با روح‌مان. یک تضاد باور نکردنی. به همان نسبت که فراموش می‌کنیم، به یاد می‌سپاریم. و به همان نسبت که در یاد نگه می‌داریم فراموش.  گویی راست و چپ ذهن‌مان است. به خود می‌گوییم: تمام شد، فراموش کن. بخواه که نباشد. گویی نبوده از اول، مثل رویا, که نیست از همان اول. و فراموش می‌کنیم. یعنی  گمان می‌کنیم که فراموش کرده‌ایم. در واقع می‌گذاریم‌اش جایی که نباشد یا جایی که دیده نشود. یا جایی که دیده نشویم، که نباشیم.

حالت مقابلش چیست؟ حالا دیگر خوب می‌دانی، بی شک. می‌گویی فراموش نخواهم کرد. همیشه با من خواهد ماند. حتی اگر جلوی چشمم نباشد یا جایی که هستم. می‌خواهی باشد و تلاش می‌کنی تا باشد.با چنگ و دندان نگهش می‌داری. یعنی این طور می‌خواهی. اما می‌رود . باید که برود. اول از جلوی چشمت و بعد از آنجایی که هستی. می‌خواهد که نفس بکشی و تو نفس می‌کشی . آه چه طعم خوبی دارد این هوا . این طور نیست؟

 فراموش کرده‌ای ؟ آری انگار. پس آن گردش خاطره چیست؟ هست؟ یا نیست ؟ نمی‌دانی. ولی من می‌دانم نسیان و یادآروی است که در هم جمع شده اند  و در خون‌مان حل .

این دو انگار همیشه در حال واگذارْدَننَد. یادآروی خود را به نسیان تفویض می‌کند و همان دم نسیان خود را به یادآوری . طبیعت اند که باید به تعادل برسند.

نمی‌دانم می‌فهمی چه می‌گویم یا نه. می دانم که نمی‌دانی چه شد تصمیم گرفتم این‌ها را بنویسم . پس شاید نفهمی چه و چرا می‌گویم؟ 

پایان آن آغازی را که دوست نداشتم دیدم و آغاز پایانی که نمی‌خواستمش و حالا درد خلیدن خوشحالی را در پوستم احساس می کنم. 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت9 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

خوشحالی. زمین را روی انگشت اشاره دست چپت می‌چرخانی. یا حداقل این چنین دوست داری. حس می‌کنی قرار است همه‌چیز، همانی شود که می‌خواهی. حست را گلوله می‌کنی و با منجنیق زبانت پرت می‌کنی  سمت اطرافیان. هوا را چای ‌می‌کنی و با پولکی ِ عشق می‌نوشی.

اما........

مرده شور طعمش را ببرند. عجیب تلخ است.

زمین از روی انگشت ِ اشاره دست چپت پرت می‌شود پایین. احتمالن  شکسته، شایدم  ترک برداشته.

هیچ خوشحال نیستی. همه چیز دقیقا همان چیزی شد که نمی خواستی. از خودت می‌پرسی :"راستی من این وسط چه کاره‌ام ؟"

 

------------------------------------------------------

بعد نوشت(۲۰/۱/۸۸)

جواب سوالم را پیدا کردم :  همه کاره

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت9 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

1.

این دور و بر خیلی‌هاشان را می‌بینم. گاهی حتی می‌رسند به شیش هفت سال. همه یک‌جور؛ صورت‌های سیاه و نَشُسته. لباس‌های گشاد و کثیف. و دست‌هایی که نمی‌شود باور کرد پیر نیستند.

 ناگهان جلویت ظاهر می‌شوند. آب دهانشان را قورت می‌دهند و انگار که تحکم صدایشان را قورت داده باشند، شل و وارفته در حالی که چشم‌هایشان را به قدر کفایت تنگ کرده‌اند ودست‌های کوچک‌شان گونی‌های  چرکِ آت وآشغال‌ها را روی شانه‌های استخوانی‌شان نگه داشته، می‌گویند :" پول می‌دی یه بیسکویت بخریم. خیلی گشنمونه." وتو گم می‌شوی توی لهجه‌شان که نمی‌دانی کجایی ست و بی‌آنکه بدانی چرا(؟) دست می‌بری اسکناس‌های تا نخورده‌ی کیف پولت را هل می‌دهی کنار و از آن ته- مه‌های کیفت، دویست تومانی مچاله‌ای می‌کشی بیرون. پول را که می‌گیرند خیره می‌شوی به چهره‌های خالی از احساسشان(!) گویی هیچ اتفاقی نیفتاده.  می‌روند و تو فکر می‌کنی به کارتن پاره‌هایی که تا شب باید گونی‌هایشان را پر کند. اینجاست  که بی‌هوا یاد داستان اندرسن می‌افتی و دخترکی که توی سرمای شب کریسمس کسی کبریت‌هایش را نمی‌خرید و تو دلت می‌خواست آنجا می‌بودی تا همه‌شان را بخری.

2.

اینجا پایانش نیست.

فردا دوباره می‌آیند. آنقدر شبیه‌اند که یادت نیست همان دیروزی‌هایند یا ورژن‌های جدیدتر. باز می‌گردی توی کیفت و چیزی می‌دهی‌شان تا بروند و ناخوداگاه احساس بزرگی می‌کنی. فکر می‌کنی چه شکوهمند است بخشش‌ات!!!!!!!!

3.

به انتها نرسیده ام هنوز.

فردا شاید نه. پس فردا هم، گیرم نه. با این حال خیلی زود دوباره سر راهت سبز می‌شوند. درست مثل علف‌های خودرو. گیج و ویج نگاه‌شان می‌کنی. آیا همان‌هایند که کشیک می‌دهند تو از پیچ خیابان رد شوی و بیایی جلوی پارک یا دیگرانند که مثل مور و ملخ با آن قیافه‌های سراَندرپا تکراری توی خیابان‌های اینجا وول می‌خوردند؟ توی چشم‌هایشان خیره می‌شوی؛ به‌دنبال یک حس . گیرت نمی‌آید ولی. می‌گذری. این بار بی آن‌که چیزی بدهی‌شان  و حس می‌کنی دنیا چیزی کم دارد. چیز بزرگی که نمی‌دانی چیست!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت5 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

                                                 

شخصیت داستانت را گم کرده ای تا به حال؟

 این روزها شخصیت داستانم بی هوا می رود. سرش را می‌اندازد پایین و  یک یک کوچه‌ها را گز می‌کند. می‌رود تا دره آسیاب. کج می‌کند سمت سر قنات و باز می‌گردد توی کوچه باغ‌ها. تند می‌رود. دنبالش بیفتم، نفس کم می‌آورم. داد می‌زنم "هی آروم‌تر!" و او انگار صدایم را نمی‌شنود و باز می‌رود. خسته نمی‌شود هیچ‌گاه. دور می‌زند شهر را و شب باز، بی‌هوا می‌آید و می‌رود توی هر خانه‌ای که درش باز باشد.

حالا فکرش را بکن که یک بار برود و دیگر نیاید . و تو هر چه پی‌اش بگردی پیدایش نکنی. دلت برایش تنگ شود و شب‌ها غصه‌اش را بخوری . فکر کنی چه کرده ای که دیگر دلش هوایت را نمی‌کند؟ و چه باید بکنی که برگردد؟

شاید از دستم عاصی شده باشد . بدجور پا در هوا نگهش داشته بودم. نمی‌دانم چرا نمی‌دانستم تکلیفم چیست با او. یکبار خواستم عصیانش را مقدس کنم . بار دیگر دست بردم اعتراضش را جار بزنم. خواستم مقامش را بالاببرم تا کبریا و یکبار هم کردم جماعت را هم‌رنگش کنم تا اسطوره‌ای شود برای خودش. چند باری هم ولش کردم تا خودش تصمیم بگیرد ولی میان راه گرفتم بدستش و گفتم نمی‌توانم پی‌ات بدوم. خلاصه عجیب آزارش دادم . حق دارد بنده خدا(!!!!) می‌دانم دیگر بدش می‌آید از منی که خیر سرم شده‌ام آفریدگارش.

ولش کنم به حال خودش؟ چند بار این کار را کرده‌ام. اما هر بار دویده‌ام و جلویش را گرفته‌ام. بدبختی اینجاست که دوستش دارم. دوری‌اش آزارم می‌دهد.  دلم می‌خواهد کاری بکند. کاری که نمی‌دانم چیست!

ولش می‌کنم

ولش می‌کنم به حال خودش تا خودش برگردد . بر می‌گردد . مگر نه اینکه دل به دل راه دارد .......

 

 

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت8 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

اول

بعضی چیزها هست که  می‌خواهی‌مش ولی باورمان نمی‌شود که می‌خواهی‌مش. چون برای داشتن‌شان باید چیزهای دیگری را بشکنیم ولی در خود توانایی شکستن نمی‌بینیم.

 دوم

بعضی چیزها هم هست که  وجودمان را اشباع می‌کنند جوری که نتوانیم چیز دیگری را بخواهیم یا باور کنیم چیز دیگری را می‌خواهیم.

سوم

دسته سومی از بعضی چیزها  هم هست که وقتی بیایند سبب می‌شوند بعضی چیزهای دیگر  بشکند!

......

وقتی این بعضی چیزهای سومی روی دومی‌ها خراب شوند آن بعضی چیزهای اول باورمان می‌شود و اینجاست که به صرافت رسیدن به آن‌ها افتاده دست به هر کاری می‌زنیم.

                              

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت11 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

بخشی از سخنان سردبیر مجله بخارا  اینجا....

«دفتر فعلي‌ بخارا ، كه‌ براي‌ همة‌ دوستدارانش‌ خاطرات‌ خوبي‌ بر جاي‌ گذاشته‌، به‌ زودي‌ بايد تخليه‌ شود. و ما مانده‌ايم‌ با انبوهي‌ از كاغذ، كتاب‌ و دوره‌هاي‌ ناقص‌ مجله‌ كه‌ نمي‌دانيم‌ كجا جايش‌ دهيم‌. با اين‌ وضعيت‌ اجاره‌ بها امكان‌ تهيه‌ دفتر براي‌ ما غيرممكن‌ است‌. در حال‌ حاضر در جستجوي‌ زيرزميني‌ هستيم‌ كه‌ نمناك‌ نباشد! تا محتويات‌ دفتر فعلي‌ را در آنجا انبار كنيم‌. »

 

دلم به اندازه ی تمام دنیا یعنی به اندازه زمین و آسمان و به شمارش تمام اتم ها گرفت.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت12 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

دزدانه

1.

هر از گاهی احساس می‌کنم باید از خودم بگویم. از حال و هوایم. و این روزها یکی از همان هرازگاه‌هاست؛ یعنی همان روزهایی‌ست که هر بار پنجره وبم را باز کرده‌ام، دلم خواسته خودمانی بنویسم  اما همین‌که نشسته‌ام به نوشتن از خودمانی‌ها، دیده‌ام الهه را این روزها  چیزی نیست برای نوشتن. انگار خالی شده‌ام از خودم. خلا‌ام را حس می‌کنم . و پاییز فصلی بود که با سپری کردنش چیزی از درونم سپری شد.

2.
پاییز امسال همان پاییزی شد که آخرش بنشینم گوشه‌ای و فکر کنم به اینکه چقدر درجا زدم و چقدر توی خودم گم شدم  و چقدر آگهی شدم توی روزنامه‌های صبح وعصر ِ ذهنم و چقدر پیدا شدم و چقدر هر بار با دفعه‌ی قبلم فرق کردم .

درست حس دختر فراری را دارم که بعد از  یک دور دنیای نسبتا آزاد را گشتن برگشته. و خانه، حالا برایش غریب است و غم انگیزناک. و من اینجا پشت میله‌های زندگی ایستاده‌ام و دستانم را مشت کرده، دادمشان بیرون، همان جایی که نیستم . یعنی نمی‌توانم باشم.

3.
بالا و پایین ذهنم را که می‌روم و برمی‌گردم می‌بینم هیچ کاره بوده‌ام این روزها . .آخرین رمانی که گرفتم بخوانم ( جز جنایات ومکافاتی که این روزها گاهی ورقش می‌زنم) سور بز ِ یوسا بوده که برمی‌گردد به دهه اول آبان، اگر اشتباه نکنم. خواستمش اول ولی نخواندمش آخر. یعنی خواستم بخوانمش هر روز ولی نکردم بخوانمش هرروز. گاهی مجموعه داستانی ورق زدم و اگر حوصله‌ای بود داستان کوتاهی این‌ور وآن‌ور مجازکده، از بچه‌های حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای .

4.
پاییز ولی تقریبا وبِ همه را خوانده‌ام. بی صدا و دزدانه. مادرم  می‌گوید:"  هوای روزهای اول پاییز دزد است." من ولی  همه‌ی پاییز را دزدانه گشتم .

5.
چرا این‌ها را نوشتم؟

خب معلوم است. چون هر از گاهی حس می‌کنم باید از خودم بگویم؛ از حال وهوایم . و من امروز حال و هوایم خسته است و کمی تا قسمتی بی‌حوصله . بره‌ای می‌خواهم تا علف خستگی‌ام را بچرد.

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت8 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

دبیری داشتم که عجیب در زندگی‌ام تاثیر گذار بود . اعتراف می‌کنم  بودنم را مدیون اویم*. ولی مشخصه‌های  شخصیتش بعد ازچند ماه دست‌‌‌خوش سونامی عظیمی شد. و شد کس دیگری که می‌‌شد ساعت‌ها در مورد تفاوت‌هایش صحبت کرد. که البته همان روزها هم شد سوژه‌ی بست دالتونها** . دو تا از کله پوک‌ترینشان که یکی جو بود و دیگری اِبرو  نامه‌ای نوشتن برایش و گفتند" تغییر تا چه حد؟ و کاش همانی بودید که بودید!" البته نامه را اِبرو نوشت و جو تحویلش داد.  ولی جو جان، ده دقیقه بعد، طی یک جلسه‌ی دو دقیقه‌ایِ بازجویی مقر آمد، نویسنده که بوده و دبیر دوست داشتنی، خِر ِ اِبرو راگرفت وگفت" به سنی رسیده‌ام که شخصیتم شکل گرفته باشد و دیگر تغییر چندانی نکند . من نگاه کردم دیدم جَو طوری است که باید رفتارم را تغییر دهم. و اصلا شما را چه به این غلط‌ها و بهتر است بروید آب‌نبات چوبی‌تان را مک بزنید."

 و دو دالتونِ نادم در روزی بارانی عجیب اشک ریختند وبه درگاه عبودیت طلب آمرزش کردند و چون گناه‌کاران راه منزل در پیش گرفتند وهم قسم شدند که زین پس از این به قول دبیر دوست داشتنی  غلط‌ها مرتکب نشوند.

  اما.....

ازآن روز به بعد اِبرو گیر تغییرات و سونامیِ‌های شخصیت‌ها شد. بعد دلش قنج رفت برای شخصیت‌شناسی اطرافیانش و البته خودش و شروع کرد به روانکاوی این و شایدم آن - و البته خودش-. عجیب هم بر این باور بود که خودش را می‌شناسد.

اما.......

 روزگار را که می‌شناسید. این چیزها حالی‌اَش نمی‌شود. یعنی  دو بار با اِبرو جان کاری کرد که او یاد بگیرد شخصیت‌ها واعمال‌شان همیشه دست خوش تعییرند. این تغییرات همیشه ولی آرام صورت نمی‌گیرند که گاهی چنان برق‌آسا تو را دچار می‌کنند که  شک می‌کنی که این خودت هستی یا ......

این روزها کارهایی کردم که هیچ با شخصیتم و شخصیتی که می‌شناختم هم‌خوانی ندارد. فکر  کنم چند مدتی است "من" رفته و خانه‌اش را اجاره داده به "تویی" انگار.

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------

* وجود داشتن مترادف است با متفاوت بودن .    "گئورک لوکاچ" 
**اسم گروهمان در ایام شباب .

 

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت9 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

۱.

این روزها حس می‌کنم الفبای داستان را فراموش کرده‌ام.  قلم که به‌دست می‌گیرم گره و گره‌گشایی یادم می‌رود. گاهی حتی کشمکش‌ها. کار می‌شود چیزی شبیه خاطره. به‌خصوص این داستان اخری. آن روزها داستان‌هایم را دوست داشتم. می‌توانستم ساعت‌ها در موردشان نطق کنم حتی . ذره ذره‌ی کلمات را می‌دانستم که حرف‌ها دارند-جدای از سبک البته-.ولی این روزها حتی باورم نمی‌شود داستان باشد.
دلم می‌خواهد کسی برایم از داستان بگوید. از قطار شدن کلماتی که احساس این‌ور و آن‌ور می‌کند. کسی که بتواند بگوید سوار کدام قطار شوم. کسی که خودش حداقل یک‌بار این مسیر را رفته باشد یا اینکه با بالن‌  دیده باشد کرم‌ مسیرها  را.

2.

 خواب‌ها به حق جولان‌گاه افکارمانند. دیشب خواب محمد بهارلو را دیدم! بماند که من نه داستانی از ایشان خوانده‌ام و نه حتی مقاله ونوشته‌ای. چهره‌اش را تنها توی دیباچه بوده که دیده‌ام وگرنه دیشب نمی‌فهمیدم این آقای اتو کشیده‌ی تند قدم خودش است. انگار معلم بود و باید می‌رفت مدرسه؛ آن هم درست دبستان شهید صفاری که من ابتدایی  را  آنجا رنج کشیدم. مجبور بودم برای همگام شدن و شنیدن حرف‌هایش  کمی مورب و با سرعتی زیاد قدم بردارم. -خدا خیر داده نکرد از سرعتش به اندازه یک صدم ثانیه  کم کند- . درد نوشتنم را گفتم و او آنقدر تند جوابم را داد که چیزی دستم را نگرفت. آخر هم ناگهان پیچید توی مدرسه. حتی مطمئن نیستم صدای خوش باشین و بشاش مرا شنیده باشد که وقتی دیدم نیست شاید  زمزمه اش کردم.

 3.

 اتفاق ِ دیگری هم برایم افتاده. مثلا در ذهنم در مورد زنی حرف می‌زنم که جایی انگار می‌خواهد  عصیان کند. ولی همین که سوئیچ خودکارم را می‌چرخانم روی کاغذ، ماشین قصه‌ام کج می‌کند تو جاده‌ی دیگری. مثلا می‌شود قصه‌ی‌ دختری که مادرش عصیان نکرده و سلول هایش همه، حسرت بودن با مادرش است.

4.

تا اینجا نوشتمش. حس کردم چیزی کم دارد. انگار دارم گزارش می‌دهم. پس خواندمش برای دوستی. گفت مقدمه‌اش طولانی است. گفت گره ننداختی . یادم آمد کسی گفته بود، داستان تعریف نمی‌کنی؛ اصلا چیزی تعریف نمی‌کنی. دوستم باز گفت  بگذار قلمت حرکت کند. تمامش که کردی جابه‌جا کن پارگراف‌هایت را. بکش اول قصه کشمکش را. یادم آمد کس دیگری گفته بود بگردید توی داستان، ببینید چیزی پیدا می‌کنید که اگر بیاید اول داستان معما ایجاد کند ولی به داستان صدمه‌ای نزند .

خب حالا من ماندم و یک قصه ی نیمه تمام .........دختر قصه ی من حرف‌های زیادی داشت برای گفتن. ولی اتفاقی برایش افتاده که‌ بند آورده زبانش را؛ شده عین آینه، همان کولی منیرو. کسی می‌خواهد که به حرفش بیاورد! 

عدد آخر .

 چرا باورم نمی‌شود من تازه اول راهم و برای خوب نوشتن حالا حالاها باید بدوم.

 

شهاب‌ها

هیچ وقت نشد ببینم‌شان که یک آن می‌افتند، نه، می‌سُرند، روی آسمان، بین هزاران ستاره‌ی دیگر که چسبیده‌اند و نمی دانند چه حالی دارد سُریدن و رفتن و آرزو شدن. سوسن می‌گفت:" شاید نمی‌شناسی‌شون مگه می‌شه خیره شی شبا و نبینی‌شون." ولی مادر می‌گفت:" آرزوی بزرگ داری. می‌ترسن ببینی‌ شون."  خیلی باید طول می‌کشید تا یاد بگیرم آرزوی بزرگ نکنم. یاد نگرفتم اما. حتی همان موقعی که سوسن عروس شد و رفت. مادر ایستاده بود توی درگاهی اتاق سوسن. لب‌هایش می‌خندید ولی چشم‌هایش آبکی بود و لرزان. گرفتمش توی بغلم. سرم را گذاشت روی سینه‌اش و زمزمه کرد :"کاش نمی‌رفت." گفتم:" سوسن؟" گفت: "سوسن! بابات." گفتم :"اما آقات کاش می‌رفت."


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت7 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

همیشه  صدایی با حسی پنهان توی گوش ِ نا سالمم جیغ می کشید که "باید اندیشه‌ها را نوشت." اول دبیرستان بودم که تصمیم گرفتم خودم را بنویسم واعتقاداتم را. دفترچه‌ی کوچکِ توی کیفِ کلاسوریِ مثل خودش کوچکی را بر می‌داشتم و مثلا می‌نوشتم :" من از ریاضیات خوشم می‌آبد؛ وقتی عبارتی را برای تجزیه کردن سلاخی می‌کنم، طعم ترشی را مزمزه می‌کنم که دوستش دارم." یا می‌نوشتم: "آزادی همان کلمه‌ای از است که موریانه ذهنم شده و دارد خرده خرده تخته‌های جنس اعلای مغزم را جویده جویده می‌کند. و امان از محدودیت که فلان است واحیانا بهمان." گاهی هم گیر می‌دادم به اندیشه‌های دیگران. به‌خصوص به اعتقادات زنانِ پیر شده‌ای که بد اعتقاداتی را می‌خواستند توی ذهن‌مان بچپانند؛ که البته توی ذهن خیلی چپاندند و حالا همان‌هایی که ذهنشان را چپانده‌اند، دارند ذهن ِ بعدی‌ها را می‌چپانند.

باری! فقط همان روزها، آن هم نه خیلی طولانی که شاید چند ماهی، تا آنجا که دفتر‌چه‌ی کوچکم پر شد و کمی هم دفتر خاطرات گل من گلی‌ام که دوستش دارم هنوز. دفتر خاطراتی که توی سوراخ موشی احیاناٰ پنهانش می‌کردم تا کسی از اندیشه‌های شاید متناقضم بویی نبرد.

سال‌ها بعد وقتی قلم به‌دست گرفتم تا شاید قصه نویس شوم، باز چیزی توی گوش ناسالم‌ترم جیغ کشید که اندیشه‌ها را بنویس؛ اندیشه‌های خودت ودیگرانت را. اما چه کنم که گوش‌هایم چفت وبندی نداشت (شاید هنوز هم ندارد) جیغ‌ها حتی به اندازه‌ی یک صدم ثانیه هم توی مغزم نماندند و با سرعت نور، نه صدا، از این طرف آمدند و ازآن طرف درحالی که گورهایشان را گم کرده بودند، رفتند دنبال قبرستانی تا گور‌های جدید بخرند. و من حتی نکردم گاهی، نه، گه‌گاهی، دمی، دستم را روی گوش خروجی بگذارم. و روزها گذشت و امروز وقتی می‌خواهم داستانی بنویسم تازه یادم به اندیشه‌ها می‌افتد. این می‌شود که تکه‌ای اندیشه را می‌کشانم وسط قصه. درست مثل قرمه سبزی‌های خاله‌ی عزیزم.

خاله‌ام گوشت‌های قرمه‌سبزی را ریز نمی‌کند. به اندازه‌ی یک کفِ دست، تکه‌ی نچسبِ گوسفند یا شایدم گوساله‌ای را می‌اندازد توی زود پز و بقیه مراحل. اما مادرم، برعکس، از قبل گوشت‌ها را ریز ریز می‌کند .بعد قرمه و آنگاه است که خورشت‌شان می‌کند؛ آن هم نه توی زودپز که توی قابلمه‌ای که حسابی بجلّد و بپزد. آن‌وقت است که خاله‌ام می‌خوردش و می‌گوید:" دست‌پختت محشر  است خواهر. نشد یک‌دفعه قرمه‌سبزی‌مان این طعم و بو را بدهد(!!!!)

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت9 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

 

عصری با دوستی صحبت می‌کردم. می‌گفتم احساس می‌کنم از مردم جدا شدم و این اصلا خوب نیست. می‌گفتم از تجربه کردن افتادم  و تجربه اساس نوشتنه و کلی حرف دیگه. دوستمم معتقد بود مهم نیست و همین تجربه‌های توی اتوبوس نشستن و تا مهد کودک پوریا رفتن کافیه؛ ولی دست آخر اون بود که تسلیم شدن رو اقرار کرد. با این وجود بعدش بین حرفاش یه جمله گفت که :"تو الان خودت یه داستانی." و همین یه جمله برای من بس بود که متوجه بشم این منم که تسلیمش شدم. آدم گاهی با درونش  تجربه می‌کنه.  این تجربه شاید هزار بار با ارزش‌تر از تجربه‌های اجتماعیه.

 چند وقتی بود که تنها بودم؛ ولی این روزا با یه دیالکتیک درونی زندگی می‌کنم. یه زندگی ِ مشترک. زندگی با این جدال، عجیب پر از تجربه‌ست. گاهی باهم به تفاهم می‌رسیم. یه پاردوکس ِ بی‌نظیر. همیشه از پارادوکس‌ها لذت می ‌بردم و می‌برم.
این چند روز به اندازه یک سال تجربه اندوختم هر چند بین مردم نبودم. واین تجربه‌ها به خاطر زندگیم  با این دیالکتیک ِ شاید نامتعارفِ. می‌دونم زوده، ولی الان آبستن یک داستانم. نطفه‌ی این جنین تا برسه شاید سال‌ها طول بکشه.  

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت10 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

شلوغه .ماشينا پيش نميرن .عصباني مي‌شي و بازم به زمين و زمونه و زمامدار گير مي‌دي كه چرا بايد برق قطع بشه و اين بل بشو نذاره سر وقت برسي . چشم ميدوزي به سپر ماشين جلويي كه كي حركت مي كنه تا تو خوشحال يكم جلوتر بري . يه لحظه راه باز مي‌شه و جلوت خالي .آدماي زيادي دور و بر ايستادن و چشماي بعضي ها قرمزه .نور خورشيد و خورده شيشه هاي كف خيابون  رقص شومي راه انداختن .امبولانس رو  تو لاين ديگه مي‌بيني . آب دهنت رو قورت مي‌دي  .بدنت رو كش مي‌دي و سعي مي‌كني از روي شونه هاي آدمايي كه جلوتن ببيني چي شده.بلاخره از جلوت مي‌رن كنار و تو مي‌توني رد بشي .رگه ي قرمز  روي سياهي اسفالت خيره كننده است كه آروم آروم زيادتر مي‌شه تا اينكه تبديل مي‌شه به جوي باريكي از خون .خوني كه تلالو نور خورشيد‌، توش، تو رو اگه مال انسان نبود به وجد مي اورد . مي‌توني بري ولي نمي‌ري .خيره مي‌شي به دو تا پايي كه جوراباي سياهي اونارو پوشونده .خيره مي‌شي به پارچه چرك وكثيفي كه تنه اي رو پوشونده .و خيره مي‌شي به خوني كه داره از زير پارچه مي‌جوشه بيرون .يه نفر مياد جلوت و و دستاشو تكون مي‌ده و چيزي مي‌گه .نمي شنوي چي مي‌گه ولي مي‌فهمي بايد بري .دستتو مي‌ذاري روي دنده .دنده تكون تكون‌ مي‌خوره .پاتو مي‌ذاري روي گاز .فرمون رو مي‌گردوني  سمت چپ .دور مي‌شي . از توي آينه نگاه مي‌كني به آدمايي كه هنوز نفس ميكشن. .يادت مياد قراره بري جايي و ديرت شده.نگاه مي‌كني به ساعت .صفحه ساعت قرمزه .

 

چند روز پيش .درست روز شنبه ، اين صحنه رو ديدم . از اون روز اين قرمزي از جلو چشام پاك نشده .بدجوري اعصابم رو ريخته بهم . مرگ ! حقيقتا حقه .ولي اينطوري مردن ؟

الان به مرگ و حق بودن ونبودنش كاري ندارم .چيزي كه مي‌خوام بگم اينه :

نزديك خونه مون اين اتفاق افتاده بود .بعد فهميدم يارويي كه مرده، دزد بوده . دم در بانك كيف يه نفر رومي‌زنه و سر چهار راه تصادف مي‌كنه.اونقد زود مرده بود كه خونش بند نيومده، پارچه روي سرش كشيده بودن!مي گفتن .خدا جاي حق نشسته .دزد بوده .قصاص كاراشو ديده .

بازم قصدم اين نيست كه در مورد حق بودن ونبودن اين اتفاق حرف بزنم .چيزي كه مي‌خوام بگم اينه:

 چند هفته پيش مجيد طبق معمول هر هفته صبح زود رفت كه بره تهران .شب وقتي برگشت من هنوز بيدار بودم .خيلي حالش گرفته بود .پرسيدم  كارات پيش نرفت؟ كه شروع كرد به تعريف كردن .گفت داشته مي‌رفته كه يه اتوبوسي تصادف مي‌كنه .خيلي ها مرده بودن.مي‌گفت وايستاده و جسدا رو بيرون كشيده .بعد يكي يكي شروع كرد بگه كي چطوري مرده بود و چطوري بيرونش اوردن ؟ تا يه هفته اعصابش خرد بود .نمي تونست راحت بخوابه .

مي گفت صحنه  جلوي چشاش رژه مي ره .مي گفت بوي خون رو هنوز مي شنوه . مي گفت من ،توي اين جاده ها؟ مي گفت .مرگِ اينطوري  خيلي دردناكه .نه فقط براي متوفي كه براي خانواده اي كه اصلا فكرشم نمي‌كنن الان يكي بهشون زنگ بزنه بگه پسرت ،دخترت ،شوهرت،خانمت......

نمي خوام در مورد ميزان تصادفات يا اينكه مرگ ناگهاني يه عزيز چقدر مي تونه وحشتناك باشه حرف بزنم .چيزي كه مي خوام بگم اينه :

 اون اتوبوس تور مسافرتي سوريه بود كه از يزد مي‌رفت بره سوريه ......همين !

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت10 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد.نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار.او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا».

نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد.آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید.«نکند که...»

مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:«نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه.»

 

...و اما دلیل شاهکار بودن داستان.چی میشه گفت درباره داستانی به این تأثیرگذاری و ظرافت که نویسنده اش تنها 12 سال سن داره!؟خانم «فاطمه مظفری»از ملایر نویسنده این اثره که به عنوان « داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان» انتخاب شده.عنوانی که به حق لایق اثر ایشونه.نظر شما چیه دوست عزیز؟!

 

ادرسی جایی که این مطلب از را از انجا به سرقت بردم  

<http://dastankootah.persianblog.com/>

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت5 بعد از ظهرتوسط الهه علی‌خانی |