تولد يک مرگ
وب نوشته های الهه علی خانی و نسرین سالاری
"شعر" شمع میشوم وقتی من یادت میرود شعله( ام ) ذره ذره ابم میکند اب میشود، از آسمان بارانم میکند باران میچکد سقفاَم را سوراخ میشود چکه چکه سطل میشوم ابها را کودکیام مینشیند نگاه میشود چشمام را اشک میشود می ریزم کاغذ را پ....خ....ش می شود پ...خ...ش...میشوم م...ح...و می شود م...ح...و میشوم و تو یادم میروی بهشت خاکستری را خواندم .ونمی دانم چرا هوس دوباره خواندش به سرم زد.همراه با تمام شدن صفحه ای ازان، کتاب 1984 جورج اورول در ذهنم ورق می خورد.اقای جنت ساز میشد ناظر کبیر. وینستون چقدر اشنا وملموس است. دستگاه تله اسکرین ونظام توتا لیتردر کتاب 1984تبدیل شد به گوشواره وخانه های شیشه ای.وباورش برایم سخت است که در دوران برادر بزرگ زندگی می کنم.انگار کابوسی است که هرلحظه منتظرم از ان به بیرون پرت شوم.......
| Design By : Night Skin |

