تولد يک مرگ
وب نوشته های الهه علی خانی و نسرین سالاری
۲. حراج میکنم خودم را × حس میکنم × می روی × نه این بار خودم را ۱. برگهای شمعدانی که زرد شود آن زمان که عشق را، عاطفه را، و مهربانی را زنده به گور میکردند نمیدانستند که امروز سنگها حکمفرمایی خواهند کرد و این سنگ ها مشت برکشیدهی همان خاکهایی هستند که با آن احساس را در گور نهادند و فولاد جانشین خاک شد و مقرنسهای گلی، شدند شبکههایی از بیرگی که درک نور برایشان مفهومی نبود و ندانستند که همان درخاک ماندگان جوانه زدند و جوانه شان با مهر به اوج رسید و خواهد رسید روزی که تیشه به ریشهشان زنیم و دوباره نور را بر زندانهای تاریکشان خواهیم ریخت و ابدیت محض در خاک نخواهد ماند شاعر: بنفشه
برای تو
میخری مرا
مرا که ارزان میفروشم خودم را
و فکر میکنم به اسکناسهایی که میشماری
برای من
و به دستهایی که این اسکناسها را شمرده اند روزی
برای تو
اسکناس شدهام
مچاله شدهام:
ته جیبت
دلم میخواهد
سوراخ باشد
که بیفتم
و....
بروی
میروی و یادت میرود:
مرا
و من آنجا چون اسکناسی مچاله شده
میخواهم که در حراج شمرده شوم
که بخرم باز خودم را
و نه دیگر تو را
نه ارزان می فروشم
و نه گران می خرم
دلم تنگ میشود
دلم که تنگ شود
دیگر بلبل زبانی یادش میرود
مینشیند گوشهای
چنگ میاندازد به خاطراتت؛
خوب-هایت را جدا میکند
و میگذارتشان رو بروی آینه
یادش میرود بد-هایت را
همین دیروز کوبانده توی سرم
و من شمعدانیها را آب میدهم
برگ هایش که سبز شود
دوباره
دلم با تو قهر میکند
| Design By : Night Skin |

