تولد يک مرگ
وب نوشته های الهه علی خانی و نسرین سالاری
وقتی نباشی ولی من - همیشه- در تاریکی ماه تو را می بینم دنبال حس سیال ِ خاموشی انسان ها دهلیزهای نمور وجن زده را پایین می روی پ.ن - جناب رشنوی برای ویرایش ممنون بیهوا میآید. وسط حیاط شاید یادش بیاید و بگوید یاا... و تو سرت را بالا کنی و جیغی بکشی و بدوی توی اتاق؛ هرکدام که نزدیکتر باشد. مینشیند لبِ ایوان. بیشتر کنار پلهها. خوشش میآید یکی از پاهایش را بگذارد روی پلهي اول و پای دیگرش را دراز کند تا دو موزائیک جلوتر. حرف نمیزند. کسی را صدا نمیکند. تکان نمیگویم نمیخورد که پای دراز کردهاش را چپ و راست کرده و هی نگاهش میکند. بعد تو میآیی یا پولی کف دستش میگذاری تا برود بقالی پنیری و نانوایی نانی بخرد یا بشقابی غذا میکنی با پارهای نان و اگر تابستان بود لیوانی دوغ و برایش میآوری. ولع غذا خوردنش که تمام شد میگویی برود. کجایش را همه میدانند. یکیک کوچهها را گز میکند. میرود تا دره آسیاب. کج میکند سمت سرقنات و باز میگردد توی کوچه باغها. تند میرود. دنبالش بیفتی، نفس کم میآوری. داد میزنی "هی آرومتر!" و او انگار صدایت را نمیشنود و باز میرود. خسته نمیشود هیچگاه. دور میزند شهر را و شب باز، بیهوا میآید و میرود توی هر خانهای که درش باز باشد. نه....! تو میخواهی که سرخ شوی و رگهایم را بالا بروی - چون خون – و چنگ بیندازی قلبم را و بچگانی خودت را از وجودم
آینه ها ی دردار
معصومیت بره های گمشده از یادشان می رود

| Design By : Night Skin |



