تبليغاتX
تولد يک مرگ


تولد يک مرگ

وب نوشته های الهه علی خانی و نسرین سالاری





















  

عجیب نیست.

او همیشه اینجاست

همین بغل

توی جیب چپ پیرهن‌مان،

توی داشبورت ماشین

یا پشت خط

و تو مشغولی

پلیز ویت

***

می‌بنیمش همیشه

او همین نزدیکی‌هاست

حسش نمی‌کنی؟

گاهی سیاه، گاهی سفید؟

و منتظر

***

می‌آید

آرام و بی صدا

و

فریاد می کشد:

بیا

و حل می‌شود کسی،

تا به خود بیایی

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط الهه علی‌خانی | |

نه نمی‌توان نقش فراموشی را منکر شد. و نقش به خاطر سپردن. هر دو عجین شده‌اند با روح‌مان. یک تضاد باور نکردنی. به همان نسبت که فراموش می‌کنیم، به یاد می‌سپاریم. و به همان نسبت که در یاد نگه می‌داریم فراموش.  گویی راست و چپ ذهن‌مان است. به خود می‌گوییم: تمام شد، فراموش کن. بخواه که نباشد. گویی نبوده از اول، مثل رویا, که نیست از همان اول. و فراموش می‌کنیم. یعنی  گمان می‌کنیم که فراموش کرده‌ایم. در واقع می‌گذاریم‌اش جایی که نباشد یا جایی که دیده نشود. یا جایی که دیده نشویم، که نباشیم.

حالت مقابلش چیست؟ حالا دیگر خوب می‌دانی، بی شک. می‌گویی فراموش نخواهم کرد. همیشه با من خواهد ماند. حتی اگر جلوی چشمم نباشد یا جایی که هستم. می‌خواهی باشد و تلاش می‌کنی تا باشد.با چنگ و دندان نگهش می‌داری. یعنی این طور می‌خواهی. اما می‌رود . باید که برود. اول از جلوی چشمت و بعد از آنجایی که هستی. می‌خواهد که نفس بکشی و تو نفس می‌کشی . آه چه طعم خوبی دارد این هوا . این طور نیست؟

 فراموش کرده‌ای ؟ آری انگار. پس آن گردش خاطره چیست؟ هست؟ یا نیست ؟ نمی‌دانی. ولی من می‌دانم نسیان و یادآروی است که در هم جمع شده اند  و در خون‌مان حل .

این دو انگار همیشه در حال واگذارْدَننَد. یادآروی خود را به نسیان تفویض می‌کند و همان دم نسیان خود را به یادآوری . طبیعت اند که باید به تعادل برسند.

نمی‌دانم می‌فهمی چه می‌گویم یا نه. می دانم که نمی‌دانی چه شد تصمیم گرفتم این‌ها را بنویسم . پس شاید نفهمی چه و چرا می‌گویم؟ 

پایان آن آغازی را که دوست نداشتم دیدم و آغاز پایانی که نمی‌خواستمش و حالا درد خلیدن خوشحالی را در پوستم احساس می کنم. 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط الهه علی‌خانی | |

خوشحالی. زمین را روی انگشت اشاره دست چپت می‌چرخانی. یا حداقل این چنین دوست داری. حس می‌کنی قرار است همه‌چیز، همانی شود که می‌خواهی. حست را گلوله می‌کنی و با منجنیق زبانت پرت می‌کنی  سمت اطرافیان. هوا را چای ‌می‌کنی و با پولکی ِ عشق می‌نوشی.

اما........

مرده شور طعمش را ببرند. عجیب تلخ است.

زمین از روی انگشت ِ اشاره دست چپت پرت می‌شود پایین. احتمالن  شکسته، شایدم  ترک برداشته.

هیچ خوشحال نیستی. همه چیز دقیقا همان چیزی شد که نمی خواستی. از خودت می‌پرسی :"راستی من این وسط چه کاره‌ام ؟"

 

------------------------------------------------------

بعد نوشت(۲۰/۱/۸۸)

جواب سوالم را پیدا کردم :  همه کاره

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط الهه علی‌خانی | |


Design By : Night Skin