تبليغاتX
تولد يک مرگ


تولد يک مرگ

وب نوشته های الهه علی خانی و نسرین سالاری





















1.

این دور و بر خیلی‌هاشان را می‌بینم. گاهی حتی می‌رسند به شیش هفت سال. همه یک‌جور؛ صورت‌های سیاه و نَشُسته. لباس‌های گشاد و کثیف. و دست‌هایی که نمی‌شود باور کرد پیر نیستند.

 ناگهان جلویت ظاهر می‌شوند. آب دهانشان را قورت می‌دهند و انگار که تحکم صدایشان را قورت داده باشند، شل و وارفته در حالی که چشم‌هایشان را به قدر کفایت تنگ کرده‌اند ودست‌های کوچک‌شان گونی‌های  چرکِ آت وآشغال‌ها را روی شانه‌های استخوانی‌شان نگه داشته، می‌گویند :" پول می‌دی یه بیسکویت بخریم. خیلی گشنمونه." وتو گم می‌شوی توی لهجه‌شان که نمی‌دانی کجایی ست و بی‌آنکه بدانی چرا(؟) دست می‌بری اسکناس‌های تا نخورده‌ی کیف پولت را هل می‌دهی کنار و از آن ته- مه‌های کیفت، دویست تومانی مچاله‌ای می‌کشی بیرون. پول را که می‌گیرند خیره می‌شوی به چهره‌های خالی از احساسشان(!) گویی هیچ اتفاقی نیفتاده.  می‌روند و تو فکر می‌کنی به کارتن پاره‌هایی که تا شب باید گونی‌هایشان را پر کند. اینجاست  که بی‌هوا یاد داستان اندرسن می‌افتی و دخترکی که توی سرمای شب کریسمس کسی کبریت‌هایش را نمی‌خرید و تو دلت می‌خواست آنجا می‌بودی تا همه‌شان را بخری.

2.

اینجا پایانش نیست.

فردا دوباره می‌آیند. آنقدر شبیه‌اند که یادت نیست همان دیروزی‌هایند یا ورژن‌های جدیدتر. باز می‌گردی توی کیفت و چیزی می‌دهی‌شان تا بروند و ناخوداگاه احساس بزرگی می‌کنی. فکر می‌کنی چه شکوهمند است بخشش‌ات!!!!!!!!

3.

به انتها نرسیده ام هنوز.

فردا شاید نه. پس فردا هم، گیرم نه. با این حال خیلی زود دوباره سر راهت سبز می‌شوند. درست مثل علف‌های خودرو. گیج و ویج نگاه‌شان می‌کنی. آیا همان‌هایند که کشیک می‌دهند تو از پیچ خیابان رد شوی و بیایی جلوی پارک یا دیگرانند که مثل مور و ملخ با آن قیافه‌های سراَندرپا تکراری توی خیابان‌های اینجا وول می‌خوردند؟ توی چشم‌هایشان خیره می‌شوی؛ به‌دنبال یک حس . گیرت نمی‌آید ولی. می‌گذری. این بار بی آن‌که چیزی بدهی‌شان  و حس می‌کنی دنیا چیزی کم دارد. چیز بزرگی که نمی‌دانی چیست!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط الهه علی‌خانی | |

                                                 

شخصیت داستانت را گم کرده ای تا به حال؟

 این روزها شخصیت داستانم بی هوا می رود. سرش را می‌اندازد پایین و  یک یک کوچه‌ها را گز می‌کند. می‌رود تا دره آسیاب. کج می‌کند سمت سر قنات و باز می‌گردد توی کوچه باغ‌ها. تند می‌رود. دنبالش بیفتم، نفس کم می‌آورم. داد می‌زنم "هی آروم‌تر!" و او انگار صدایم را نمی‌شنود و باز می‌رود. خسته نمی‌شود هیچ‌گاه. دور می‌زند شهر را و شب باز، بی‌هوا می‌آید و می‌رود توی هر خانه‌ای که درش باز باشد.

حالا فکرش را بکن که یک بار برود و دیگر نیاید . و تو هر چه پی‌اش بگردی پیدایش نکنی. دلت برایش تنگ شود و شب‌ها غصه‌اش را بخوری . فکر کنی چه کرده ای که دیگر دلش هوایت را نمی‌کند؟ و چه باید بکنی که برگردد؟

شاید از دستم عاصی شده باشد . بدجور پا در هوا نگهش داشته بودم. نمی‌دانم چرا نمی‌دانستم تکلیفم چیست با او. یکبار خواستم عصیانش را مقدس کنم . بار دیگر دست بردم اعتراضش را جار بزنم. خواستم مقامش را بالاببرم تا کبریا و یکبار هم کردم جماعت را هم‌رنگش کنم تا اسطوره‌ای شود برای خودش. چند باری هم ولش کردم تا خودش تصمیم بگیرد ولی میان راه گرفتم بدستش و گفتم نمی‌توانم پی‌ات بدوم. خلاصه عجیب آزارش دادم . حق دارد بنده خدا(!!!!) می‌دانم دیگر بدش می‌آید از منی که خیر سرم شده‌ام آفریدگارش.

ولش کنم به حال خودش؟ چند بار این کار را کرده‌ام. اما هر بار دویده‌ام و جلویش را گرفته‌ام. بدبختی اینجاست که دوستش دارم. دوری‌اش آزارم می‌دهد.  دلم می‌خواهد کاری بکند. کاری که نمی‌دانم چیست!

ولش می‌کنم

ولش می‌کنم به حال خودش تا خودش برگردد . بر می‌گردد . مگر نه اینکه دل به دل راه دارد .......

 

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط الهه علی‌خانی | |


Design By : Night Skin