تبليغاتX
تولد يک مرگ


تولد يک مرگ

وب نوشته های الهه علی خانی و نسرین سالاری





















                      داستانهایم در ویلاگ پاتوق ادبی

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط الهه علی‌خانی | |

 

1

تقصیر من نبود

من اینجا باغچه‌ای نداشتم آب دهم

و تو گلدانم را شکستی

 

2  

مقصر منم

من کلاغ‌ها را می‌خواستم و

                                 تو

                                  ماهی‌های توی حوض!

3

تقصیر کیست ؟

                             کلاغ‌ها؟

 اما آن‌ها که نمی‌دانستند ساعت، یادگاری توست

 

4

 دنبال مقصر نگرد

نامه‌هایت را موش‌ها خوردند

وقتی ریخته بودمشان روی تخت!

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط الهه علی‌خانی | |

دبیری داشتم که عجیب در زندگی‌ام تاثیر گذار بود . اعتراف می‌کنم  بودنم را مدیون اویم*. ولی مشخصه‌های  شخصیتش بعد ازچند ماه دست‌‌‌خوش سونامی عظیمی شد. و شد کس دیگری که می‌‌شد ساعت‌ها در مورد تفاوت‌هایش صحبت کرد. که البته همان روزها هم شد سوژه‌ی بست دالتونها** . دو تا از کله پوک‌ترینشان که یکی جو بود و دیگری اِبرو  نامه‌ای نوشتن برایش و گفتند" تغییر تا چه حد؟ و کاش همانی بودید که بودید!" البته نامه را اِبرو نوشت و جو تحویلش داد.  ولی جو جان، ده دقیقه بعد، طی یک جلسه‌ی دو دقیقه‌ایِ بازجویی مقر آمد، نویسنده که بوده و دبیر دوست داشتنی، خِر ِ اِبرو راگرفت وگفت" به سنی رسیده‌ام که شخصیتم شکل گرفته باشد و دیگر تغییر چندانی نکند . من نگاه کردم دیدم جَو طوری است که باید رفتارم را تغییر دهم. و اصلا شما را چه به این غلط‌ها و بهتر است بروید آب‌نبات چوبی‌تان را مک بزنید."

 و دو دالتونِ نادم در روزی بارانی عجیب اشک ریختند وبه درگاه عبودیت طلب آمرزش کردند و چون گناه‌کاران راه منزل در پیش گرفتند وهم قسم شدند که زین پس از این به قول دبیر دوست داشتنی  غلط‌ها مرتکب نشوند.

  اما.....

ازآن روز به بعد اِبرو گیر تغییرات و سونامیِ‌های شخصیت‌ها شد. بعد دلش قنج رفت برای شخصیت‌شناسی اطرافیانش و البته خودش و شروع کرد به روانکاوی این و شایدم آن - و البته خودش-. عجیب هم بر این باور بود که خودش را می‌شناسد.

اما.......

 روزگار را که می‌شناسید. این چیزها حالی‌اَش نمی‌شود. یعنی  دو بار با اِبرو جان کاری کرد که او یاد بگیرد شخصیت‌ها واعمال‌شان همیشه دست خوش تعییرند. این تغییرات همیشه ولی آرام صورت نمی‌گیرند که گاهی چنان برق‌آسا تو را دچار می‌کنند که  شک می‌کنی که این خودت هستی یا ......

این روزها کارهایی کردم که هیچ با شخصیتم و شخصیتی که می‌شناختم هم‌خوانی ندارد. فکر  کنم چند مدتی است "من" رفته و خانه‌اش را اجاره داده به "تویی" انگار.

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------

* وجود داشتن مترادف است با متفاوت بودن .    "گئورک لوکاچ" 
**اسم گروهمان در ایام شباب .

 

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط الهه علی‌خانی | |


Design By : Night Skin