تبليغاتX
تولد يک مرگ
تولد يک مرگ
کجا چون خسته ای وامانده از راه

                                     تنم را طعمه ی گرگان کنم من ؟

برای لحظه ای اسودگی ،وای

                                          تبارم را دهم ،غوغا کنم من؟

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

پیشنهادم اینه که  ازقسمت اول بخونین

خورشید همچنان می تابید و همچنان دشت را می سوزاند .هر چند حیوانات از فرط تشنگی به له له کردن افتاده بودن ولی با دیدن بلند شدن گرد و خال از انتهای جادی ای که به افق منتهی میشد همه از جا بلند شدند .دو کابین سبزوسفیدی جلوی در کلبه ایستاد .پیرمرد ی که خمیده پشت بود و پیرهن سفیدی به تن داشت در عقب را باز کرد و درحالی که با هیجان از حضور جسدی غرق به خون  در کلبه سخن می گفت، به طرف در رفت .دو مرد جوان که لباس خاکی پوشیده بودند به دنبال او خارج شدند وانگاه مردی که سراپا سبز پوش بود از در شاگرد پایین امد وهمگی به دنبال پیرمرد روانه شدند .در نیمه باز بود. پیر مرد همین که به در رسید ایستاد میدانست که دیگر جرات ندارد  پا به کلبه بگذارد .مرد سرتا پا سبز پوش جلو امد و وارد کلبه شد .کلبه ی محقر کوچکی بود که گلیمی مندرس وپاره مفروشش کرده بود . تختی چوبی هم  زیر پنجره ی کوچکی که کلبه را روشن میکرد قرار داشت .یک چراغ گرد سوز قدیمی هم روی تاقچه  و فندک سیاه رنگی هم بقلش افتاده بود .روی تخت جسد مردی سی ساله که با چاقو قلبش شکافته شده بود افتاده بود .در حالی که چشمانش باز بود و عنبیها یش به طرف پلک  بالایی ودماغش منحرف شده بود .پیرهن سفید رنگش تقریبا قرمز شده بود .ردی از خون  روی صورتش به چشم میخورد که  موهای مجعد وخرمایی رنگش را هم آلوده کرده بود. یک دستش به چاقویی که در قلبش فرور فته ،قلاب بود ودست دیگرش در حالی که عکسی در بین انگشتانش بودبقلش افتاده بود .برگشت وبه یکی از لباس خاکی ها گفت :"خبر بدین که به مرکز اطلاع بدن .باید پزشک قانونی بیاد .ادرسم  درس بده ."انگاه دوباره برگشت وبه جسد خیره شد .چقدر اشنا بود .حس کرد اگر خون صورتش را نپوشانده بود حتما میتوانست حدس بزند کجا دیدتش .که یکی از مردها ی خاکی پوش گقت :"جناب سرگرد !این عکسه اون خانومه نیست که یکی دو روز پیش اومد کلانتری و میگفت نامزدش غیبش زده .به سمت عکسهایی که روی دیوار چسبانده شده بود برگشت .عکس سه مرد ویک زن بود که روی همه شان خط قرمزی کشیده شده بود .مردها را نمیشناخت ولی زن .....!او همانی بود که پی یافتن نامزدش که معتقد بود مدتی از لحاظ روحی بهم ریخته به کلانتری ا و مراجعه کرده بود .

نشست و به عکسی که بهبن انگشتان جسد بود نگاهی انداخت .تصویر خود جسد بود که خط قرمزی رویش کشیده بودند .

***

خورشید نفهسای اخرش را می کشید و ارغوانی وجودش را بر سرتاسر دشت گسترانیده بود .باد گاه ملایم وگاه شدید شاخ وبرگ توت خشکیده ای را که کنار کلبه ی خشت وگلی بود را  به تکان تکان خوردن وا می داشت.ارام وسبک تر از همیشه گام برمی داشت. حس عجیبی وجودش را در برگرفته بود .حسی که انگار اورا از وزش باد مصون نگه داشته بود .یا شاید باد در او اثری نداشت .نگاهی به کلبه انداخت .آشنا بود و ان دری که روزی زرد بود حالابر اثر باران رنگ عوض کرده بود ..حس کرد سالیان زیادی دران کلبه می زیسته .همه چیز برایش تکراری م ینمود و این حس تکراری برایش شیرین بود .در با قفلی بزرگ  قفل شده بود .حس کرد که چقدر دوست دارد به داخل ان کلبه برود .انگار چیزی از درون او را به طرف داخل ان کلبه هل میداد .کلبه را دور زد و کنار پنجره ای کوچک ایستاد و صورتش  را به شیشه اش چسباند ودو دستش را کنار گوشهایش و  شیشه ی پنجره نزدیک کرد .داخل کلبه کمی تاریک بود .ولی میشد دید که داخلش چیزی نیست .جز یک تخت ویک گلیم مندرس که چند جایش پاره بود .حس کرد صدای ضجه زنی را از درون می شنود .صدایی که لحظه به لحظه شدت میگرفت .ناگهان مه غلیظی کلبه را در برگرفت .دلش میخواست شیشه را بشکند و داخل شود تا شاید منبع صدا را بیابد ولی نمیتوانست .دستانش به شیشه چسبیده بودند.صدا انچنان شدت گرفت که دیواره های قلبش را به لرزش وا داشته بود .لرزشی که خیلی زود همه وجودش را در برگرفت ...........

                                      پایان!

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

هوا روشن شده وخورشید از انتهای افق در حال بالا امدن بود .صدای زنگوله وبع بع گوسفندان دشت را پر کرده بود .پیرمردی خمیده پشت در حالی که چوبی را دردست داشت ، دائم هی هی میکرد تا گوسفندان را کمی به تعجیل وادارد . پیراهن سفیدی به تن داشت که با هر وزش باد در هوا میرقصید .به سمت کلبه ی خشت وگلی که در زنگ زده ای داشت رفت و بعد با چوبی که به دست داشت در راهل داد .در با صدای قیژقیزی که معمول هر در روغن نخورده ایست باز شد .هنوز پا به درون نگذاشته بود که چوب را به زمین انداخت دو دستی به سرش کوباند ."یا حضرت رضا .ای دیگه کیه ؟"یک قدم داخل شد ولی پشیمان شد وبرگشت و با ان کمر خمیده وقدمهای لنگ لنگان شروع کرد در مسیر افق بدود

خورشید تمام توانش را برای سوزاندن دشت به کار بسته بود .گو سفندان از فرط تشنگی و گرما نشسته  و سرشان را روی زمین گذاشته بودند .سگهای تشنه هم بقل درخت توت خشکیده ای لم داده بودند .و تنها زمانی که مگسی روی پوزه شان می نشست سری تکان میدادند .

ارام و سبک تر از همیشه گام برمیداشت .حسی در وجودش شعله ور بود که نمی گذاشت گرما ازارش دهد .موهای مجعد و ژولیده اش دور صورتش ریخته بود و پیراهن سفید و گشادش بر تنش جار میزد نگاهی به کلبه انداخت .چقدر برایش اشنا بود گویی سالها در ان زیسته باشد. حس میکرد میتواند با تمامی خشتهایش ارتباط گیرد و با ان در زنگ زده ی نارنجی که روزی زرد بود وحالا بر اثر باران به این روز افتاده بود !فکر کرد میتواند دمی درآن کلبه بیاساید .به سمت در رفت و آرام مشتش را به در کوباند در با صدای قیژقیژی باز شد .دیواری روبریش بود که عکسهایی را رویش چسبانده بودند .پا بدرون کلبه گذاشت وناخوداگاه به طرف عکسها رفت .عکسها متعلق به سه مرد ویک زن بود .و همگی هم جوان می نمودند .چیزی بین بیست و شش تا سی سال .حس کرد چقدراین چهره ها برایش آشنایند .امانمی توانست به خاطر اورد که انها را کجا دیده .به خط قرمزی که روی عکسها کشیده شده بود خیره شد ."قرمز رنگ خون ،میتوانست معنایی داشته باشد ."دستش را بالاآورد و به سمت تصویر زن –که حس خاصی دراوبوجود آورده بود-دراز کرد.می خواست لمسش کند که دود غلیظی –با فشاری زیاد-از چشمان زن شروع به خارج شدن کرد وبعد هم از چشمهای بقیه عکسها .دمی نپایید که همه اتاق را دود پر کرد .حس کرد این دود نیست مهی بود غلیظ که تا به حال هیچ جا ندیده بود .حتی درآن صبح که به همراه بچه ها برای فتح قله ی......رفته بودند .هر چند ان مه هم غلیظ بود -خیلی هم غلیظ بود- وهمه می گفتن هیج جا را حتی جلوی پایشان را هم نمی توانند ببنند ولی او توانسته بود رد وبدل شدن نگاههای رویا وبهروز را ببیند .فکر کرد که به اندازه ی چشمانش به رویا اعتماد داشت ورویا به سادگی نگاه همان چشمها  به او خیانت کرده وبعد داد زده بود که او دیوانه است وهمه چیز را درخیالاتش میسازد و همه را محکوم میکند .ولی او مطمئن بود که صدای فرهاد را ان شب -تاریک-شنیده بود که چه حرفهایی به رویا زده .مسخره تر آنکه حرفهای خودش را هم انکارمی کرد ."من کی به تو گفتم اون دنبالم کرده ".همه چیز مثل روز برایش روشن شده بود که او را احمق فرض کرده است .هوای دم کرده ومه آلود نفس کشیدنش را سخت کرده بود .حس کرد چیزی در این اتاق است که بر روانش مته میگذارد .دلش میخواست از انجا برود .دستش را دراز کرد و دیوار را گرفت وارام ارام قدم برمیداشت  تا به در برسد .پایش به چیز سختی برخورد کرد .خم شد ودستش را دراز کرد تا ببیند چیست .به نظرش تختی چوبی آمد.تخت را دور زد .که پایش به چیزی شبیه قالی گیر کرد و افتاد .گرفت به تخت وبلند شد ولبه تخت نشست.دستش به جسم سردی برخورد برگشت و دستش را رو ی ان چیز کشید .همراه با انحنای ها بالا و پایین رفت و نرمی وزبری را حس کرد و لزجی مایعی سفت ویا شاید جامدی شل .چیز چوب مانندی عمود براین محیط لزج شده بود .جلوتر رفت .سرد بود و لطیف تر از جاهای دیگر وانحنایی به سمت بالا و زبری صورتی نتراشیده و دو چشم که عنبیه اش به سمت بالا ودماغش منحرف شده بود و موهایی ژولیده وخرمایی . دستش را کشید .اتاق از مه خالی شده ودر پیدا بود. فریاد زنان از کلبه بیرون رفت

 ادامه داره


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

اولین باره که توی این وبلاگم به نوشتن از خودم می پردازم .خداییش هیچوقت هم چنین قصدی نکردم و حرفامو توی یک وبلاگ دیگه مینوشتم .اما الان موضوع کمی فرق کرده. دو تا از بهترین دوستانم منو دعوت به بازی کردن

            "  بازی ارزوها "

بنابراین منم بازی

مقدمه :

هیچوقت نتونستم برای ارزوهام حد ومرزی تعیین کنم .شاید این اولین باره که مجبورم براشون حدی به عنوان

"پنج" تعیین کنم .سحته ولی خب، شدنیه .برای من ارزوهام یکی از مهم ترین مساله ی زندگی مه .ارزوهای ریز ودرشتی که حکم بچه هامو دارن .از اول بچگی ام وقتی یکی از ارزوهامو بر باد رفته میدیدم مدتها حال روحی ام به هم می ریخت.همین که میفهمیدم دیگه ممکن نیست ؛زندگی ام دچار بحران شدیدی میشد .بحرانی که بد جوری بهم صدمه میزد.

بگذریم

 

1.بزرگترین ارزوم اینه که به ارزوهام برسم .

-نیازی به توضیح اضافه نداره خودش گویای همه چیزه-

 

2.بصیرت .به معنای واقعی کلمه .

همیشه دلم میخواست و می خواد که  حقیقت همه چیز و بدونم .حقیقت یک اتفاق .حقیقت یک داستان .حقیقت یک شعر .حقیقت یک خلقت .

حقیقت نیاز، حقیقت بودن ،حقیقت نبودن،حقیقت انسان، حقیقت خدا ،حقیقت ..............

و فکر میکنم اگه خدا بهم بصیرت بده میتونم به خیلی از حقایق پی ببرم .

3.قیامت

از اونجایی چرا ها وسوالات ذهن من زیاده و میدونم دست یابی به جوابشون هیچوقت تا این دنیا به پاست میسر نیست همیشه آرزوی ظهور منجی و قیامتو داشتم .دوست دارم همین امروز این دنیا به اخرش برسه تا حداقل بدونم اینجا چه خبره .

4. وبعدیش کشورم ایران .دلم می خواد ایران.اره این کلمه پنج حرفی

 این اسم مقدس .اسمی که برام حکم جونو داره وجون وتنم رو فداش میکنم .اسمی که همه چیزمه . اسمی که تقدسش برام  به حدی که کلمات نمی تونن نشونش بدن.بشه همون ایران باستان .همون ایرانی که خاطراتش فقط تو کتاباست .

ایرانی که همه چیز باشه ..................اره !ایران سر افرازم ارزوست .

5.چقدر سخته .باید یک ارزوی دیگه بکنم .در حالی که بین خیل ارزوهام نمی تونم اخری رو انتخاب کنم .

یعنی اخری هم وجود داره ؟

حس میکنم به حق هر کدوم که نمیگم ظلم میکنم .ولی بذار چون این وبلاگ وبلاگ نوشته هامه این ارزو رو بگم .

نوشتن .ارزوم اینه که بهترینا رو بنویسم .ارزوم اینه که نویسنده خوبی بشم .ارزوم اینه که بتونم با بصیرتی که خدا بهم عنایت میکنه از چیزایی بنویسم که حقایق دنیا رو نشون بده و چراها وسوالای دیگرون رو پاسخگو باشه .ارزوم اینه که با نوشتن بهترین ها در دنیا اسمم  یاد بشه و به این وسیله باز هم نام ایران بر سر زبانها بیفته .

 

و اما......

بچه های چراگاه

بچه های حلقه

بچه های بی تو هرگز

محمد عزیز در وبلاگ دلتنگی های من وتو

و مصطفی مردانی از وبلاگ اینجا داستان

خیلی خوشحال میشم دعوت منو به عنوان کردن ارزوهاتون بپذیرید          

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

......

گرچه اتاق تاریک شده بود ولی جسد سرد مردی غرق به خون را بر روی تخت در حالی که چاقویی قلبش را شکافته بود را میشد تشخیص داد .تخت درست زیر پنجره ی کوچک مربع شکلی قرار داشت .چراغ گرد سوز قدیمیه روی تاقچه را برداشت و با فندکی که کنارش بود روشنش کرد .چشمان جسد باز بود .عنبیه و مردمک هایش نزدیک پلک بالایی و به سمت دماغش انحراف پیدا کرده بودند.دست راستش روی سینه و کنار چاقو ودست چپش درحالی که عکسی را بین انگشتانش داشت بقلش افتاده بود .برگشت ونگاهی به تصاویر اندخت .تصویر چهارم تصویر یک زن بود .ولی برخلاف دیگر عکسها چهره این زن هیچ اثری بر او نگذاشت .دوباره نگاهی به جسد انداخت .موهای مجعد ،ژولیده با چشمانی سیاه وابروانی پر پشت .رد خون دلمه بسته ای هم پیشانی تا چانه اش را قرمز کرده بود .دستش را دراز کرد و عکسی را که بین انگشتانش بود برداشت .عکس مردی بود با موهای مجعد وژولیده و چشمانی سیاه وابروانی پر پشت .که خط قرمزی رویش کشیده بودند .لحظه ای حس کرد چیزی در سرش می جنبد .گویی پیامهای عصبی که در مغزش اینطرف وانطرف میرفتند را چون حرکت مورچه ای روی پوست اش حس میکرد .ترس را کنار گذاشت وارام روی لبه تخت نشست .حس کرد بین این عکسها واین جسد واو ارتباطی است که فراموشش کرده .چهره کبود شده ی جسد با ان چشمان برامده او را یاد خاطره ای می انداخت که چون کلامی که بر سر زبان است و به زبان نمی اید؛ در خاطرش بود و به خاطرش نمی امد.نگاهی به چاقو که تا دسته در قلبش فرو رفته بود انداخت .دسته ی چوبی وحتی ان میخ زنگ زده اش برایش اشنا بود .گویی خودش ان میخ را در چوب فرو کرده تا دسته وتیغه را به هم بند کرده باشد .

چشم از جسد برداشت ونگاهی به کلبه انداخت .لکه های خون را روی گلیم تشخیص داد .ولی فاصله تخت وگلیم زیاد بود .انطرف تر یک سیم و چاقوی ضامن دار اغشته به خون افتاده بود .از جا بلند شد و به طرفشان رفت .نگاهی به تصاویر انگاه به جسد و بعد هم به ان سیم وچاقو انداخت.باد دوباره وزیدن گرفته بود و صدای قیژ قیژ در بلند شد .تنها در ان کلبه که ابستن حوادثی تلخ یا شوم بود ایستاده وبه این فکر می کرد که در این بیابان لم یزرع ان هم دراین کلبه منحوس و عجیب چه میکند ؟این عکسها ،این جسد و حتی این وسائل اشنا چه ارتباطی با او گذشته ی اش میتواند داشته باشند .فریادهای گاه بی گاه این زن و این عکسها با ان نگاههای رعب انگیز و کثیف نشان دهنده چه هستند ؟

دوباره سرش را برگرداند و اینبار دقیق تر به عکسها خیره شد .میخواست تمام سعی اش را به کار گیرد تا بلکه انها را به خاطراورد .ناگهای خون از چشمان عکس اولی که تصویر مرد سی ساله ای بود جریان گرفت وپهنای صورتش را پوشاند . انگاه چشماهایش از حدقه بیرون افتادند. انگار که با چاقویی ان را دراورده باشند .دیگر از ان نگاه هیز خبری نبود .اما چیزی ازراش میداد که دیگر اشنا نبود .دوست داشت دستانش را به داخل عکس ببرد و چشم ها را سر جایش بگذارد وجلوی ان همه خونریزی را بگیرد .ولی کاری ازدستش بر نمی امد .حس کرد حتی حاضر است چشمان خود را به او بدهد .در همین لحظه ناگهان دید زبان تصویر دوم که ان هم مرد نسبتا جوانی بود از دهانش خارج شد .انقدر که انگار زبانش ،چون خمیر، کش امده باشد .وانگاه خون از دهانش پاشیدن گرفت .و تمام صورتش را قرمز کرد .قطره ها ی خون از چانه اش روی دست وپاهای مرد می چکید.چنان که مجبور شد عقب برود ودستانش را با پیراهنش پاک کند .اما پاک نمیشد .هر چه دستانش را به شلوار و پیراهنش میکشد فایده ای نداشت وذره ای از خونها به لباسهایش رنگ نمیدادند و حتی خیسی خود را هم از دست نمیدادند .نگاهی به تصویر زن انداخت .چهره ی بی تفاوت وخیره به نقطه ای نامعلوم او باعث ناراحتی اش میشد . سرش را پایین انداخت .چاقو ضامن دار را دید .خم شد ودر چنگش گرفت.ناگهان حس کرد گرمایی از ان چاقو به درونش رخنه کرد .سیر حرارت را در تنش به وضوح حس میکرد .چنان که که گویی با سر انگشتانش ان را دنبال میکند .اول قلبش ؛بعد به سمت بالا رفت .لبهایش؛لپهایش ؛چشمانش و انگاه پیشانی اش را داغ کرد .همین که حرارت به مغزش رسید ناگهان چون دیوانه ای مجنون صفت بنای دویدن گذاشت .دور کلبه با سرعتی عجیب میچرخید که باد شدیدی در را باز کرد .و او بی اراده کلبه را ترک کرد و از همان مسیری که امده بود رفت .هوا تاریک شده بود و صدای زوزه های شغالها از فاصله ا ی دور به گوش می رسید .باد شدت گرفته بود .و صدای شکسته شدن شاخه های خشکیده ی توت همه جا را پر کرده بود .شاخه ای از درخت جدا شد وبر روی زمین افتاد وناگهان همه جا را سکوتی که شومی مرگ را فریاد میزد بر همه ی دشت سایه گسترانید .

ادامه دارد ....


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

خورشید اخرین نفس هایش را میکشید وارغوانی وجودش را را بر سرتاسر دشت گسترانیده بود .باد گاه ملایم وگاه شدید ،شاخه های درخت توت خشکیده ای که کنار کلبه ای خشت وگلی بود را به تکان تکان خوردن وا می داشت .ارام وسبک تر از همیشه گام بر میداشت .حس عجیبی وجودش را در بر گرفته بود .انگار که چیزی او ر ا از وزش باد مصون نگه داشته بود یا شاید هم باد در او اثری نداشت .موهای ژولیده ی خرمایی رنگش در باد نمی رقصید و پیراهن گشاد سفیدش شق ورق بر تنش زار میزد .چشمانی سیاه و دریده با ابروانی پر پشت و پیوسته .نگاهی به کلبه انداخت .چقدر برایش اشنا بود .توت خشکیده و حتی ان در که روزی زرد بوده والان بر اثر باران قرمز شده بود .فکر کرد شب را میتواند انجا بگذرایند .فقط باید می دید صاحبش کیست و ایا مهمان میخواهد؟به سمت در رفت وارام مشتش را به در کوباند .در با صدای قیژقیژی که معمول هر در روغن نخورده ای ست باز شد .سرفه ای کرد ولی انگار سرفه اش در نفیر باد گم شد .یا شاید اصلا صدایی از حنجره اش خارج نشده بود .حضور چیز نامانوسی را در کلبه حس می کرد .حس کرد چیزی از درونش می خواهد پوست تنش را بشکافد و بیرون بیاید .انگار که داخل اتاق خلا باشد .اب دهانش را قورت داد و به داخل کلبه چشم دوخت .دیواری روبریش بود که چند عکس رویش چسبانده بودند.حس کرد چیزی او را به داخل هل می دهد .پا به کلبه گذاشت .داخل کمی تاریک بود .چشمانش را تنگ کرد و به عکسها خیره شد .اری چیزی در انها بود که او را به سمت خود میکشاند .زیر پایش گلیم مندرس وپاره ای افتاده بود که لکه ها یی سر تا سرش را پوشانده بود .سرش را بالا کرد و به عکسها که حالا بهتر می دیدشان چشم دوخت .چهره های اشنا و نگاههایی تکراری ردیف دیوار شده بودند .چهار عکس که روی همه شان یک علامت ضربدر قرمز کشیده شده بودند .می شناختشان ولی از کجا؟به عکس اولی خیره شد .نگاهش می رنجاندش و درونش را ازار میداد .گویی چشمان دریده ونگاه هیزش خون را در شریانهایش به تکاپویی بیش از معمول واداشته وتنش را گرم کرده بود .سرش را کمی چرخاند و به عکس بعدی خیره شد .نگاهی اشنا تر.اینبار ان چشمانی دریده با نگاهی هوسبارانه و کثیف به او خیره شده بود .اما این پوزخندی جلفش بود که باعث شد نتواند بیش از ان به ان تصویر خیره بماند . صدایی شنید .صدا از بیرون نبود از جایی نزدیک ولی نه داخل اتاق!صدا از درونش میجوشید .پژواک ضجه های یک زن که لحظه به لحظه بیشتر میشد ؛انچنان که مجبور شد دو دستش را روی گوشهایش بگذارد وفشار دهد ولی بی فایده بود.ضجه های زن حالا تبدیل به فریادهای بی مانندی شده بود که موج ان دیواره های قلبش را به لرزش وامی داشت .چشمانش را بست. صداها چون خاموش شدن پژواک فریادی در دره ای عمیق کم وناپدید شد .چنان که گویی از اول صدایی وجود نداشته .ارام در حالی که ترس از دوباره شنیدن ان صدا ها رو ی اعمالش اثر گذاشته بود چشمانش را گشود .و به عکس سوم نگاه کرد .

که بودند اینها که اینچنین خود را به انها نزدیک احساس میکرد ؟لحظه ای به لبهای ان تصویر خیره شد .ناگهان تصویر جان گرفت .ناخوداگاه دستانش را به سمت تصویری که حالا واقعی شده بود برد و گلویش را گرفت و شروع کرد به فشار دادن .چشمانش از حدقه بیرون زده و خون درسفیدی اش پخش شده بود .رنگ صورتش قرمز شده وزبانش در میان دندانهایش گیر کرده بود .ناگهان صدای التماسهای زنی در گوشهایش پیچید :غلط کردم،تو رو خدا ولش کن !شاید م دنبال یکی دیگه بوده .من اینطوری فکر کردم .تو رو خدا .ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!"و فریادی وحشیانه سر داد ..میخواست رهایش کند تا شاید از این صدا ها خلاصی یابد ولی دست خود ش نبود .هر چه تلاش کرد اراده دستانش را به دست گیرد نمی توانست .نفسش به شماره افتاده بود . میخواست فریاد بزند وکمک طلب کند ولی دید هیچ اراده ای برای هیچ کار ی ندارد .ترسی شفاف وجودش را در بر گرفت .لرزشهای چشمان ان تصویر مو بر اندامش سیخ کرد.چشمانش را با بست .سکوتی همه جا را در برگرفت . انگارکه همه چیز تمام شده باشد .

جرات گشودن چشمانش را نداشت .ارام ارام در حالی که چشمانش بسته بود عقب عقب رفت وسعی کرد دستش را به دیوار کناری تکیه دهد .در حالی که به این فکر میکرد کرد که چه دلیلی داشته که او نگاهی به کل اتاق نیندازد پایش به چیزی بر خورد کرد وافتاد ولی نه روی زمین .انگار روی تختی افتاده باشد زیرش نرم وکمی نمناک بود .همانگونه که چشمانش بسته بود دستش را به عقب برد و سعی کرد تشخیص دهد کجا نشسته .دستش به چیزی شبیه چوب خشک بر خورد کرد .ولی نه ! سرد بود و زبری چوب را هم نداشت .ارام ارام دستش را روی ان جسم کشید و همراه با انحنایی دستش را به سمت بالا اورد .در انتها ان جسم به پنج قسمت باریک تقسیم شد .فکر کرد چه میتواند باشد که وحشتی تمام وجودش را در بر گرفت .بلند شد وبه عقب برگشت و به جسد غرق به خون یک انسان خیره ماند .

ادامه دارد .....


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |