تبليغاتX
تولد يک مرگ
داستان ،شعر،نقد وحرف های من
 عیدتون مبارک باشه جلو جلو

سلام.

داریم میرم سفر(مشهد) .

تا اطلاع ثانوی این وبلاگ بروز نمیشه.

پیشاپیش ،سال نو رو بهتون تبریک میگم .

دیگه ندیدید منو حلال کنین

|+| نوشته شده توسط من در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385  |
 تو باور مکن

حرف دل .من شاعر نیستم !!!

من ان خسته ی بی گناهم ،تو باور مکن

همان مانده در بین راهم، تو باور مکن

چنان می روم گو که ثابت قدم

ولیکن بلرزد دو پایم ،تو باور مکن

نگویم در منظر خاص وعام

که افسرده حالم، تو باور مکن

در این گیتیه پر زحور وپری

به مانند جن،من کریهم ،تو باور مکن

نخواهم کمک، بی سبب از کسی

همانم کند من خرابم ،تو باور مکن

دل من ندارد اتش کین ولی این همه

به اتش کشیدن تنم را ، تو باور مکن

بگویم برایت کلامی تهٍ این کلام

ولیکن نباشد حقیقی تو باور مکن

دلم خسته از یک کلام رفیق

نداشتم وزو انتظارم، تو باور مکن

ببین ای عزیز امدی همرهم

ولی  غم من، این نبود! توباور مکن

|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه بیستم اسفند 1385  |
 Milton Lomask

یادتان باشد .نویسندگی شیوه ی مشخصی ندارد .هر چه هست شیوه ی شماست وبس

|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385
 اما نه!چیزی هست
سلام !

دوباره یه داستان دیگه نوشتم اون نصفه کاره هه موند .

 

 

چشم می گشایم. چیزی نیست. به ذهنم فشار می اورم.باز هم چیزی نیست. اما نه !چیزی هست .صدای ترمز یک ماشین وبعد صدای یک برخورد .چشمانم را می بندم .صدایی می اید.صدای گریه ی یک بچه .-کسی نیست ارامش کند -صدای ترمز وبعد برخورد دو ماشین .می ترسم ،چشم می گشایم .تخت بیمارستان، پاهای توی گچ،درد سینه ،دوران سر

حس خستگی وانگاه خواب

"......................"

چشم می گشایم .چیزی نیست. اما نه!چیزی هست .صدای تلفن. بعد صدای یک مرد

-"سارا خانم !"

- "نیستن"

- می دونم !با آقاشون کار دارم !"

-"شما؟"

- "یه دوست "

-"امری دارین ؟"

-"هوای زنتو داشته باشه !"

بوق اشغالی

صدای تلفن وبعد صدای یک زن

-"سعید جان!خونه ای ؟برو بچه رو بیار. من یه کار مهمی برام پیش اومده .....یادت نره ها "

بوق اشغالی

صدای تلفن و بعد صدای یک مرد

-"برای بار دهم!هوای زنتو داشته باش "

-"شما کی هستین ؟"

-"یه دوست !"

-"لعنتی !میگم تو کی هستی ؟"

فریاد میزنم ......نه !نعره میکشم

درباز می شود .زنان ومردان سفید پوش به طرفم حمله ور می شوند .روی دستم احساس سوزش می کنم و بعد

".............................."

چشم می گشایم .چیزی نیست .امانه! چیزی هست. صدای پرشدن یک لیوان از اب !و دستی با یک لیوان اب میگیرمش !

-"دستت درد نکنه !"

اتاق تاریک است .سایه یک زن

-"سعید!تو به من اعتماد داری ؟"

-"خب معلومه !"

-"چقدر ؟"

-"همونقدر که به خودم مطمئنم !"

-"در هر شرایطی ؟"

-"بس کن این چه بحثیه ؟"

تلویزیون روشن است .خیره میشوم .دعوای یک زن ومرد .

زن :"من فقط می خوام بدونم تو دیشب کجا بود ی؟"

مرد :"به تو چه زن ؟قرار نیست به تو جواب پس بدم .زن گرفتم .شوهر که نکردم !"

زن:"چرند نگو .یا میگی کجا بود یا .............."

مرد :"یا چی ؟طلاقم مید ی؟........"

خنده ی کش دار یک احمق .

در باز میشود زن سیاهپوشی وارد می شود .چهره اش اشنا ست .از چهره اش خوشم می اید و مشکیه تنش !با بقیه فرق می کند .حتی نگاهش !لبخند نمیزند -خسته شدم از لبخندهای مصنوعی -در نگاهش زل میزنم .....نفرت ،کینه !در را میبندد .به سمتم می اید.لرزش چانه ولبانش که بین دندانهای سفیدش گیر کرده رویم خم میشود . دستانش را دور گردنم قفل میکند .فشار.....!حبس نفس در سینه .دنده هایم تیر میکشد .توان تکان خوردنم نیست باز هم فشار ....!گرمم میشود .زبانم قفل شده ،نه !زیادی از دهانم بیرون امده .تکان نمیخورد !نگاهم خیره میشود .چشمانش برق میزند .-گلدان اشک انعکاس نور را دو چندان کرده -و عشق !دستانش را شل میکند. رودخانه ای روی صورتش جاری میشود .

-"لعنتی .....چرا باید زنده میموندی ؟......چرا؟"

میرود. تند تند نفس می کشم .سینه ام تیر می کشد.ولی باز تند نفس می کشم .گر گرفته ام .گوشهایم کیپ میشود .صدایی نمی شنوم .چشمانم تار می شود .یک زن سفید پوش به طرفم می اید ......میرود

دیگر نه می شنوم ونه می بینم !فقط تکانهای تخت را همراه با دردی ممتد حس میکنم و سوزشی در دستم

".........................."

چشم می گشایم چیزی نیست !صدای N و زن.اینبار کمی دورتر .اما نه!همین جاست .دو زن سفید پوش !

-"دکتر احمدی گفته بری دفترش"

-"چیکار کنم ؟چی جواب بدم ؟"

-"چند بار بهت تذکر دادم .باید حواستو جمع میکردی."
-"حالا فهمیدی کی بود ؟"

-"میگن زنش بوده ......میخواسته خفش کنه !"

-"جون من ؟"

-"حق داشته خب"

-"برو تو هم .این بدبخت چه گناهی داره .اگه بچه اش مرده خودشم اش ولاش شده ."

-"پس خبر نداری،یارو مست بوده "
_"ا.........جدی؟"

-"با حال مستی نصفه شبی بچه رو ورمیداره میره بره شمال .حالا اونموقع شمال چیکار داشته الله اعلم !بعدشم که تصادف میکنه .حالا زنش حق نداره؟بچشو کشته دیگه !"

-"اینارو ولش. بگو حالا چیکار کنم ؟"

 

چشمانم را می بندم .خسته ام.دلم خواب میخواهد .یعنی ان زن که بود ؟چهره اش اشنا .صدایش اشنا تر

صدای یک زن

-"سعید تو به من اعتماد داری ؟"

صدای یک زن

-"میگن زنش بوده !"

صدای اشنا

-"لعنتی ......چرا باید زنده میموندی؟"

صدای تلفن

-"هوای زنتو داشته باش !"

صدای تلفن

-"من نمیتونم بیام عروسی .باید برم شهر ری .واسه پروژه ی .......!بچه رو میذارم خونه مامانم اینا .وقتی برگشتی برو سراغش.یادت نره ها "

صدای تلفن

-"سلام "

-"سلام....توئی ؟"

-"مست کردی !اشکال نداره .فقط بپا مست میشی ،خر نشی .زنت کجاست ؟نیومد عروسی .رفته دنبال پروژه اش .پروژه ی با حالی داره !"

-"خفه شو "

-"حالت خوش نیست .زیادی زدی .البته منم بودم زیاد میخوردم .ولی به قول شاعر :مستیم درد مرا دیگه دوا نمیکنه ......."

-"گفتم خفه شو ....احمق !"

-"میخواهی ادرس بدم .بری سراغش :بابلسر "

بوق اشغالی

گرممه ،عرقم زده .

چشمامو باز میکنم

چیزی نسیت

اما نه !چیزی هست

یک ماشین .یک جاده .سرعت 180 .

صدای گریه ی یک بچه ،و بعد صدای برخورد

 

|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه نهم اسفند 1385  |
 
 
بالا