در انزواي مبهم خزان
در هاي وهوي جانسوز توسنان
در روبه روي صلابت نامير كوهها
با سنگها بگو چه انديشه ميكند
در التهاب هر سنگ زهمهمه ي جويبارها
در التهاب گردش در زمانه ها
از ابتداي جوشش خورشيد تا به حال
انديشه سياه وخاكستري نماي خاك
برده است روح گرم را از جسم سنگها
با سنگها بگو چه انديشه ميكند
باران شسته است غرور سنگ را
گردش نبرده است شكوه سنگ را
اي كاش در تنهايي شب فام سنگها
مي يافت درويش ان شوكت مرگ را
داني كه شب به روز و روز به شب
با سنگها چه انديشه ميكند؟
اه دانم كه سنگ را چه انديشه است
او در خيال امروز ترسيده است
راستي!او در انديشه من است
سنگها با ما انديشه ميكنند!