دوستا ی گلم سلام .این داستان رو دفعه اول تو وبلاگم اوردم که کسی نخوندش .جز یکی دو نفر .حالا دوباره می نویسمش .نظر بدید .میدونم طولانیه .ولی من خودم خیلی دوسش دارم
"سیا"
چشمامو باز می کنم و به ساعت خیره می شم ؛ساعت درست هشت وربع ونشون می ده
از جام بلند می شم و از اتاق می یام بیرون .بد جور احساس خستگی وکوفتگی می کنم. گردنم وچند بار می چرخونم که باعث میشه مهره هاش تریک تریک کنن .از داخل سالن به اشپزخونه خیره می شم همه ی ظرفا شسته اند و همه جا مرتبه .ناخوداگاه می رم طرف اشپزخونه. در یکی از کشوها رو باز می کنم ؛ ولی من که دیشب همه جا رو گرد گیری کردم !چرا دارم می رم سمت تی ؟سرامیکا که دارن برق می زنن !کاش اینجاها کثیف بود !کاش یه کوه ظرف داشتم که بشورم !اصلا چرا من باید الان بیدار می شدم .می تونستم تا نزدیک ظهر بخوابم. آخه مگه میشه . دیشب ساعت نه خوابیدم
بیش از این خوابم نمی بره.
خب...!حالا چیکار کنم؟اهان....بذار پرده ها رو بکنم و بشورم .ولی پرده ها که تمیزن!کاش این خونه دوبرابر اینی که هست بود. .اینطوری کار بیشتری برای انجام دادن داشتم. .
هر دفعه اعصابم میریزه بهم، شروع مي كنم.اونقدر می شورم ومی سابم که همه جا برق می افته ، انگار که عید اومده باشه .تو این دو هفته ،بیست دفعه این کار و کردم .اخرین بار هم همین دیروز بود یه بار ظهر؛ بعد از رفتن اون، زد به سرم و افتادم به کار. یه بارم بعد از برگشتن از محضر.
اونشب با صداي جيرينگي كه از پايين مي اومد بيدار شدم .اتاق تاريك تاريك بود .فقط باد، كه پرده ها رو تكون مي دادباعث مي شد نور كمرنگي از لاي پرده ها توي اتاق- اونم گهگاهي- پخش بشه .صداي جرينگ وجرينگ پايين احساس ترس ، تو وجودم زاييده بود .تصورات مختلفي از اينكه پايين چه خبره؟ به ذهن اشفته ام هجوم اورده و از همه قوي تر، حضور دزدي در زيرزمين بود .
نمي دونم چطوري شد كه پتو رو كه تا زير گلوم برده بودم و پس زدم واروم توي رختخوابم نشستم ..باد هنوز مي وزيد و اين تصوركه خونه در حضور چيز نامانوسي در حال نوسانه در ذهن ادمي قوت مي داد .از جا بلند شدم واين منو متعجب كرد .تا اونجايي كه به ياد داشتم ادم فوق العاده ترسويي بودم .ولي حالا- بي اراده يا بااراده نميدونم!؟- اين من بودم كه داشتم به سمت در مي رفتم !ياد نگاه اخر پدرام افتادم كه با حالت تمسخر اميزي به من لبخند زده بود و با لبخندش ميخواست به من بفهمونه كه ترسيدم واز اين مساله خيلي خندش گرفته.توي اين افكار بودم كه ديدم من !!!با پاهاي خودم جلو ي پله هاي راهرو ايستادم و قصد دارم برم پايين .به اطرافم نگاه كردم .در اتاق بابا اينا باز بود وصداي خر وپفش با صداي جرينگ جرينگي كه از پايين مي يومد اميخته شده وموسيقي نه چندان دلچسبي رو بوجود اورده بود.
زنده به گور میکردند
نمی دانستند که امروز سنگها حکمفرمایی 
خواهند کرد و این سنگها
مشت برکشیده همان خاکهایی ست
که با ان احساس را در گور نهادند
وفولاد را جانشین خاک شد و
مقرنسهای گلی شدند شبکه هایی از بی رگی که
درک نور را برایشان مفهومی نبود
وندانستند که همان درخاک ماندگان
جوانه زدند و جوانه هاشان با مهر به اوج رسید وخواهد رسید
روزی که تیشه بر ریشه شان زنیم و
دوباره نور را بر زندانهای تاریکشان خواهیم ریخت
ابدیت محض در خاک نخواهد ماند
بنفشه
