به نقصهاي خود اقرار كنيم و بپذيريم همه به يك اندازه مستعد خطا كردنند
باز امشب سکوت لبانم ،حرف را در ذهنم زمزمه می کند
باز امشب در خود غرقم
غرق...
غرق در افکاری عجیب ووسوسه انگیز
باز امشب.صدای ساعت زمان را از خاطرم می دزدد
و زمان ....
گاهی مواقع می ایستد،در ذهن دیوانه ی تو
وذهن ...
ذهن من از واقعیت چه سخت می ترسد
وترس...
چه راحت ،جایگزین عشق می شود
وعشق...
چه سخت می شودعشق ورزید و عاشق شد
وعاشق...
خوشاعاشق،خوشا عشقش ،ترسش،ذهنش،زمانش وحتی
غرق شدنش
ما که امشب باز دیوانه گشته ایم
اي زيبا ترين نگاه توي پنجره اين يازدهمين وشايد اخرين نامه اي باشد كه با دستان پر توانم از پشت ميز برايت مي نويسم
صداي مرا بشنو از دورترين فاصله ها كه در چند قدمي توست .صداي مرا از انتهاي دره وجود بشنو .صداي مرااز هاي هاي گريه هايم بشناس وبشنو .بشنو كه براي تو مي خوانم .
نگاه من ،وجود خويش را گم كرده ام ونا دانسته از هستي ،نمي دانم به كجا رهرو شده ام .راهي را در پيش گرفته ام كه هميشه از ورود به ان مي ترسيدم .راهي بس دشوار كه براي همه جز من شيرين است .از پس سخنانم كه در كوچه باغهاي تفكر- كوچه باغهاي تو در تو و پيچيده –بر مي ايد بشناس صدايم را .
باز براي حرف زدن ،جمله كم مي اورم . باز براي اشك ريختن،بهانه هاي خود را در هاي وهوي فريادشان گم مي كنم .
هر از چند گاهی به انتها می رسم
به انتهای چه؟خود نمی دانم!
ساکت ،به خود می اندیشم
اندیشه ای مبهم ونامفهوم
و بعد صیقل صورت با اشک
و خیلی ساکت
دوباره برمی خیزم
بدون اینکه بدانم بعد از این انتها چیست
به عقب بر می گردم وراه دیروز را دوباره دور می زنم
دور می زنم وخیلی زود
به انتها می رسم !؟!!
چشمامو باز می کنم و به ساعت خیره می شم ؛ساعت درست هشت وربع ونشون می ده
حالت چطور است ؟ای زیباترین نگاه توی پنجره .این دهمین وشاید اخرین نامه ای باشد که پشت میز با دستان پر توانم برایت می نگارم .
سوالهایی در ذهن نامفهوم من چون خوره ای در حال پیش روری است که نمی دانم و نمی توانم چگنه با انها بستیزم و از پس جوابهایشان بر ایم
خسته از زندگی بی مهابا به جلو می روم و شاد وگریان خود نمی دانم .سکوت حضور خود را با تمام وجود تهی خود درک می کنم .گویی تنها این منم که در دریایی از توهم باید محکوم به شنا باشم ودر تنهایی قریبی دست وپا بزنم و گما کنم که غرق نمی شوم .ای زیبا نگاه...!ای که تنها پناه مندر لحظات اینچنینی ام هستی
ای که نگاهت نویدی است از وجود یزدان پاک .مرا دریاب و تسکینم ده که کسی جز تو توانایی این را ندارد که مرا از منجلاب عذابی که می کشم نجاتم دهد.سکوت نگاه تو شاید خنجری است زهر الود که برپیکر ناتوان من می خورد
و من حتی دردهای بی پایان ان را حس نمی کنم ومن در گوشه ای از میکده ی تنهایی خود چون دیوانگان از همه جا بی خبر ؛فقط صدای گذر زمان را می شنوم و حس میکنم این باران است که با بارش خود صدای شر شر گذر زمان را نوید می دهد .گذری به ظاهر تدریجی وبه واقع سریع وکند !
دل من سکوت غریبی را ندا می دهد .سکوتی از وجود خود که دیوانه وار می خندد وگاه می گرید .اری این منم که در پس پرده هایی که دور خود افراشته ام
می دانم که هیچ ندارم و این انان اند که مرا شاد ترین ادمی می پندارند .پرده ها...
ای نگاه زیبا ؛خلاصی ام ده _هر چند می دانم خلاصی وجود نخواهد داشت-اینها را تنها برای دلخوشی خود می گویم و تنها به ردیف شدن کلمات می نگرم که چگونه داقل انهایند که شادم می کنند .شاد از چیزی پوچ......!!!!
همه دنیا گاهی به سوی چیزی می روند که هیچگاه ان را نمی خواستی و انجاست که نمی توانی بایستی و با انها همگام نشوی .تو به خاطر اینکه گفته ای هستی باید باشی و این تو را دیوانه میکند.دیوانه ای که در قفس طلایی که چون زیباترین قصر ها مزین گشته بیرون رود .
غم این کلام شاید جانگدازترین سخنان باشد برای انانکه می دانند چیست .
ای نگاه !تو می دانی دل و قلب من میخانه ایست که فقط در ان شراب غم در لفاف شادی عرضه می شود .
