تبليغاتX
تولد يک مرگ

تولد يک مرگ

وب نوشته های الهه علی خانی و نسرین سالاری

"بالانس"

دیروز فیلم کوتاه بالانس رادیدم،  یک فیلم کوتاه چند دقیقه‌ای که چندین ساعت ذهن مرا مشغول کرد. مطالبی که می‌دانی و لمس کرده‌ای  در قالبی نو و جذاب که تو را به فکر وامی‌دارد.

پنج عروسک خمیری هم‌شکل با لباس‌های شبیه به هم.  تنها وجه تمایز آن‌ها شماره‌ا‌ی است که هرکدام  برپشت پالتوهای بلند خاکستری خود حمل می‌کنند. بر روی  یک صفحه‌ی معلق در فضا ایستاده اند و برای حفظ تعادل صفحه، در سطح آن پخش می‌شوند. بعد چوب ماهیگیری خود را به پایین می‌فرستند ویکی موفق می‌شود صندوقچه‌ای را به بالا بکشد. وزن صندوقچه تعادل صفحه را به هم می‌زند و آدمک‌ها برای حفظ  بالانس  هر کدام  قدمی برمی‌دارند. لحظاتی که یکی در کنار صندوقچه  به موسیقی گوش می‌دهد، دیگران ثابت می‌ایستند تا او لذتش را از نوای موسیقی ببرد.

هر کدام ازما در زندگی قدم‌هایی بر می‌داریم که بر روی زندگی دیگران تاثیر دارد، چه خواسته چه نا خواسته. ما برای حفظ این زندگی معلق، بهم پیوسته‌ایم و رفتارهای‌مان بر روی سرنوشت دیگران موثر است.

 در لحظات پایانی فیلم هرکدام برای تصاحب صندوقچه تعادل صفحه را به هم می‌زنند. یکی بر روی صندوقچه می‌نشیند و با احساس تملک کامل و با بیرحمی، تک تک آدمک‌ها را به پایین پرتاب می‌کند. ولی برای پایین انداختن آدمکی که آویزان است از روی صندوقچه بلند می شود و به آن طرف صفحه می رود. با لگد او را هم پرت  می‌کند. حالا اوست در این سوی صفحه و صندوقچه در آن سو. هر قدمی که بردارد به سقوط خودش یا صندوقچه می انجامد.

ما در زندگی خود چقدر دچار احساس حرص  و آز شده ایم و چگونه قدم برداشته ایم که به بالانس برسیم بدون اینکه به بالانس زندگی دیگران رحم کنیم؟ یا نقش قربانی را بازی کرده ایم وسقوط کرده ایم؟.........

 

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت11 قبل از ظهرتوسط نسرین سالاری | |

آن سیب

نگاهش از روی دست بچه ها به سمت سینی پر از سیب می سرید.سیب سرخ درست گوشه ی سینی بودو هنوز کسی انتخابش نکرده بود. سینی حالا فقط دوسیب زرد وسرخ داشت نفسش رابه آرامی بیرون داد امادستش در هوا ماند. دخترکی که کنارش ایستاده بود محکم به سیب سرخ گازمی زدوجای دندانهای بزرگش روی تن سیب می ماند.

سالها از زمان می گذرد واو بارها سیب سرخی را درد ست گرفته وبوییده، اما هیچ کدام به سرخی آن سیب نبودند.

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط نسرین سالاری | |

"شعر"

 

شمع می‌شوم وقتی

من یادت می‌رود

شعله( ام )

ذره ذره

ابم می‌کند

اب می‌شود، از آسمان

بارانم می‌کند

باران می‌چکد سقف‌اَم را

سوراخ می‌شود

 چکه چکه

سطل می‌شوم  اب‌ها را

کودکی‌ام می‌نشیند

نگاه می‌شود چشم‌ام را  

اشک می‌شود

می ریزم کاغذ را

پ....خ....ش  می شود

         پ...خ...ش...می‌شوم

م...ح...و می شود

         م...ح...و  می‌شوم

و

تو یادم می‌روی

                                    

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت9 قبل از ظهرتوسط الهه علی‌خانی | |

ناظر کبیر

بهشت خاکستری را خواندم .ونمی دانم چرا هوس دوباره خواندش به سرم زد.همراه با تمام شدن صفحه ای ازان، کتاب 1984 جورج اورول در ذهنم ورق می خورد.اقای جنت ساز میشد ناظر کبیر.

وینستون چقدر اشنا وملموس است.

دستگاه تله اسکرین ونظام توتا لیتردر کتاب 1984تبدیل شد به گوشواره وخانه های شیشه ای.وباورش برایم سخت است که در دوران برادر بزرگ زندگی می کنم.انگار کابوسی است که هرلحظه منتظرم از ان به بیرون پرت شوم.......

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت10 قبل از ظهرتوسط نسرین سالاری | |

جریان

رویاهایم را به آب می سپارم. حتا اگر رود کوچکی باشد. مهم این است که جریان دارد.راهش را پیدا می کند به نرمی و می دانم اگر به تخته سنگی بخورد ومثل گردنبند مرواریدی در هوا پراکنده شود بازهم دانه هایش یکدیگر را می یابند.ایمان دارم می رسد به دریایی که لا جوردیست وآسمانش همیشه افتابی.پس بسپار رویاهایت را به اب......

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت9 بعد از ظهرتوسط نسرین سالاری | |