|
"بالانس" دیروز فیلم کوتاه بالانس رادیدم، یک فیلم کوتاه چند دقیقهای که چندین ساعت ذهن مرا مشغول کرد. مطالبی که میدانی و لمس کردهای در قالبی نو و جذاب که تو را به فکر وامیدارد. پنج عروسک خمیری همشکل با لباسهای شبیه به هم. تنها وجه تمایز آنها شمارهای است که هرکدام برپشت پالتوهای بلند خاکستری خود حمل میکنند. بر روی یک صفحهی معلق در فضا ایستاده اند و برای حفظ تعادل صفحه، در سطح آن پخش میشوند. بعد چوب ماهیگیری خود را به پایین میفرستند ویکی موفق میشود صندوقچهای را به بالا بکشد. وزن صندوقچه تعادل صفحه را به هم میزند و آدمکها برای حفظ بالانس هر کدام قدمی برمیدارند. لحظاتی که یکی در کنار صندوقچه به موسیقی گوش میدهد، دیگران ثابت میایستند تا او لذتش را از نوای موسیقی ببرد. هر کدام ازما در زندگی قدمهایی بر میداریم که بر روی زندگی دیگران تاثیر دارد، چه خواسته چه نا خواسته. ما برای حفظ این زندگی معلق، بهم پیوستهایم و رفتارهایمان بر روی سرنوشت دیگران موثر است. در لحظات پایانی فیلم هرکدام برای تصاحب صندوقچه تعادل صفحه را به هم میزنند. یکی بر روی صندوقچه مینشیند و با احساس تملک کامل و با بیرحمی، تک تک آدمکها را به پایین پرتاب میکند. ولی برای پایین انداختن آدمکی که آویزان است از روی صندوقچه بلند می شود و به آن طرف صفحه می رود. با لگد او را هم پرت میکند. حالا اوست در این سوی صفحه و صندوقچه در آن سو. هر قدمی که بردارد به سقوط خودش یا صندوقچه می انجامد. ما در زندگی خود چقدر دچار احساس حرص و آز شده ایم و چگونه قدم برداشته ایم که به بالانس برسیم بدون اینکه به بالانس زندگی دیگران رحم کنیم؟ یا نقش قربانی را بازی کرده ایم وسقوط کرده ایم؟.........
آن سیب
نگاهش از روی دست بچه ها به سمت سینی پر از سیب می سرید.سیب سرخ درست گوشه ی سینی بودو هنوز کسی انتخابش نکرده بود. سینی حالا فقط دوسیب زرد وسرخ داشت نفسش رابه آرامی بیرون داد امادستش در هوا ماند. دخترکی که کنارش ایستاده بود محکم به سیب سرخ گازمی زدوجای دندانهای بزرگش روی تن سیب می ماند. سالها از زمان می گذرد واو بارها سیب سرخی را درد ست گرفته وبوییده، اما هیچ کدام به سرخی آن سیب نبودند.
"شعر" شمع میشوم وقتی من یادت میرود شعله( ام ) ذره ذره ابم میکند اب میشود، از آسمان بارانم میکند باران میچکد سقفاَم را سوراخ میشود چکه چکه سطل میشوم ابها را کودکیام مینشیند نگاه میشود چشمام را اشک میشود می ریزم کاغذ را پ....خ....ش می شود پ...خ...ش...میشوم م...ح...و می شود م...ح...و میشوم و تو یادم میروی
ناظر کبیر
بهشت خاکستری را خواندم .ونمی دانم چرا هوس دوباره خواندش به سرم زد.همراه با تمام شدن صفحه ای ازان، کتاب 1984 جورج اورول در ذهنم ورق می خورد.اقای جنت ساز میشد ناظر کبیر. وینستون چقدر اشنا وملموس است. دستگاه تله اسکرین ونظام توتا لیتردر کتاب 1984تبدیل شد به گوشواره وخانه های شیشه ای.وباورش برایم سخت است که در دوران برادر بزرگ زندگی می کنم.انگار کابوسی است که هرلحظه منتظرم از ان به بیرون پرت شوم.......
جریان رویاهایم را به آب می سپارم. حتا اگر رود کوچکی باشد. مهم این است که جریان دارد.راهش را پیدا می کند به نرمی و می دانم اگر به تخته سنگی بخورد ومثل گردنبند مرواریدی در هوا پراکنده شود بازهم دانه هایش یکدیگر را می یابند.ایمان دارم می رسد به دریایی که لا جوردیست وآسمانش همیشه افتابی.پس بسپار رویاهایت را به اب......
|
About
اینجا هوا Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Authorsالهه علیخانینسرین سالاری Links
پاتوق ادبی
سیب گاز زده |